تبليغاتX
نون اوّل نامه..

نون اوّل نامه..

بدون شرح!

 روز جمعه دیدیم یک خانواده سه نفری، یک عدد گوسفند را از محل عرضه اش خریداری کرده بودند و یک آقایی از کارکنان آنجا داشت به زحمت گوسفنده را سوار ماشین آنها می کرد.. از نظر ما که خیلی غیر معقول بود، خیلی.. نمی دانم خانواده هه چی فکر کرده بودند که به این نتیجه رسیده بودند که گوسفند به اون گندگی رو باید صندلی عقب ماشین سوار کرد و لابد کمربندش رو هم بست و برد.. از آنجا که ما اگر در مورد هر چی اظهارنظر نکنیم می میریم، حدس زدیم در مسیر حرکت ماشینه تا مقصد احتمالاً چه اتفاقاتی خواهد افتاد:

1- به شرط موفقیت در سوار کردن گوسفند مربوطه، و به فرض ثابت بودن سایر شرایط، احتمالاً گوسفنده تا آخر راه سر اینکه می خواسته جلو بنشیند با بقیه چانه می زند..

2- گوسفنده با بچه خانواده سر اینکه کی دم پنجره بنشیند دعوایش می شود(چیه خب من همیشه دعوام می شه!).. فلذا تا دست به یقه نشده اند یکی نصیحتشان کند..

3- گوسفنده در اعتراض به اینکه نمی خواسته سوار این ماشین شود، در راه یکهو در را باز می کند و خودش را از ماشین پرت می کند بیرون..

4- آقای جزو کارکنان محل عرضه گوسفند آخرش هم نمی تواند گوسفند را سوار ماشین کند، فلذا گوسفنده یک قیافه ای می گیرد و اعلام می کند ترجیح می دهد دربستی بگیرد..

5- آقای جزو کارکنان محل عرضه گوسفند یا خانواده مذکور یا هر دو به این نتیجه می رسند که سوار ماشین کردن یک گوسفند هیچگونه توجیه علمی ندارد، فلذا چی؟


پ.ن: خدا شاهده راضی نیستم به روم بیارید خیلی بی مزه بود..

 

+ نوشته شده در  هشتم آذر 1388ساعت   توسط نون اوّل نامه  | 

 

به دعوت هیئت وبلاگی سبو قرار شد به مناسبت دهه اوّل ذی الحجه بنویسیم.. نوشتن حس و حال از فراز بیست و دوم دعای عرفه به عهده اینجانب گذاشته شد.. این، قطره ای از آن همه عظمت است:

الف ایمن تو

بچگی ها یادمان دادند که خدا آن بالا همه را می بیند و مواظب همه است. می گفتند وقتی جایی می روی، کاری را شروع می کنی، قولی می دهی، خدا را یاد کن، بنام او شروع کن تا او تا آخرش را برایت پیش ببرد.. به تنبلی من خوش می آمد که خدایی آن بالا هست که مواظب من و تمام کارهایم هست، صدایش که بزنم، همه چی را مراقبت می کند..

امروز امّا اگر کودکی را ببینم، به او خواهم گفت، "خدایی آن بالا و برتر از همه هست که منزه و پاک از هر بدی است.. خدایی که زمین و آسمان و هرچه در آن هست، هر چه دیده می شود و نمی شود، هر لحظه و در هر حال در ستایش اوست.. و او مالک همه چیز است.. خدای بزرگ و مهربان و رؤفی که قلمرویش پر است از موهبت و نعمت و جلال و بزرگواری.. خداوند مالک ایمنی، خداوند حاضر و ناظر و مراقب.." و خواهم گفت از او بخواه تو را در پناه خود بگیرد، روزی فراخ و دل آرام و عافیت جان و دین ببخشد و ایمن ات گرداند از هر بدی، و از آتش دوزخ..

ایمن گردان مرا از آنچه در قلمروی ایمن ات نیست، و مرا دچار مکر خود نکن، و مگذار غافل شوم، از تو، از خودم.. مگذار دور شوم از تو، مگذار خواب بمانم.. مرا محفوظ بدار از شرّ جن و انس.. در پناه خودت بگیر.. مواظبم باش..

آمین

فراز بیست و دوم دعای عرفه:

سُبْحانَکَ وَتَعالَیْتَ عَمّا یَقُولُ الظّالِمُونَ عُلُوّاً کَبیراً

تُسَبِّحُ لَکَ السَّمواتُ السَّبْعُ وَالاَْرَضُونَ

وَمَنْ فیهِنَّ وَاِنْ مِنْ شَىْءٍ اِلاّ یُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ

 فَلَکَ الْحَمْدُ وَالْمَجْدُ وَعُلُوُّ الْجَدِّ یا ذَاالْجَلا لِ وَالاِْکْرامِ وَالْفَضْلِ وَالاِْنْعامِ

وَالاَْیادِى الْجِسامِ وَاَنْتَ الْجَوادُ الْکَریمُ الرَّؤُوفُ الرَّحیمُ

اَللَّهُمَّ اَوْسِعْ عَلَىَّ مِنْ رِزْقِکَ الْحَلالِ وَعافِنى فى بَدَنى وَدینى

وَ امِنْ خَوْفى وَاَعْتِقْ رَقَبَتى مِنَ النّارِ

 اَللّهُمَّ لا تَمْکُرْ بى وَلا تَسْتَدْرِجْنى وَلا تَخْدَعْنى

وَادْرَءْ عَنّى شَرَّ فَسَقَةِ الْجِنِّ وَالاِْنْسِ.

منزهى تو و برترى از آنچه ستمکاران گویند، برترىِ بسیارى ، تنزیه کنند تو را آسمانهاى هفتگانه و زمینها و هرکه در آنها است و چیزى نیست جز آنکه به ستایش تو تسبیح کند پس تو را است ستایش و بزرگوارى و بلندى رتبه ، اى صاحب جلالت و بزرگوارى و فضل و نعمت بخشى و موهبتهاى بزرگ و تویى بخشنده بـزرگـوار رؤ وف و مـهـربـان خـدایـا فـراخ گـردان بـر مـن از روزى حلال خود و عافیتم بخش در تن و هم در دینم و ترسم را امان بخش و از آتش دوزخ آزادم کن .خـدایـا مـرا بـه مکر خود دچار مساز و در غفلت تدریجى بسوى نابودى مبر و فریبم مده و شرّ تـبـهکاران جن و انس را از من دور کن.

یک جرعه آسمان

التماس دعا..

 

+ نوشته شده در  پنجم آذر 1388ساعت   توسط نون اوّل نامه  | 

 

یکشنبه در روزنامه جام جم، ضمیمه کلیک، یک خواننده در مورد مشکل بوق زدن های سریع کامپیوتر قبل از بالا آمدن ویندوز پرسیده بود.. کلیک با توضیح مربوطه در مورد دلیل بوق ها، مفهوم هر تعداد بوق را گفته بود.. ما هم دلیل چند تا بوق کامپیوتر را به تشخیص خودمان اینجا می آوریم.. تا چه قبول افتد و چه در نظر آید..  

1 بوق: اشکال از DRAM (یا RAM ؟) است، بنابراین مشکلی در حافظه سیستم وجود دارد.

2 بوق: حافظه تعادل ندارد. تساوی گردش در حافظه بدرستی انجام نمی شود.

3 بوق: 64 کیلو بایت مورد نیاز برای راه اندازی سیستم در دسترس نیست و بنابراین مشکل از رم است.

4 بوق: کامپیوتر می خواهد توجه شما را جلب کند، بنابراین مشکل کمبود توجه است.

5 بوق: دست کامپیوترتان روی دکمه بوق گیر کرده، کمکش کنید دستش را بردارد..

6 بوق: کاربر گرامی، مگه کری؟ می گم سیستمت مشکل داره.. حالا باز گیر بده ویندوز بیاد بالا..

7 بوق: کجا تشریف می برید برسونمتون..

8 بوق: کامپیوتره رسماً عروسی اش گرفته.. از آوردن اطفال خودداری نمایید.

9 بوق: کامپیوترتان در حال ایجاد آلودگی صوتی است.. از همین پنجره بغلی بندازش بیرون..

10 بوق: این بوق کامپیوترتان نیست ای کیو.. ثانیه شمار بمب ساعتی است.. الان می ترکی..

یک بوق ممتد و سپس: بووووم..


پ.ن: با این هوا، به نظرم دیگه نیازی به زمستان هم نباشه.. آقا همینو می بریم!

 

+ نوشته شده در  سوم آذر 1388ساعت   توسط نون اوّل نامه  | 

دنیای وارونه/کشف قرن

 

نون اوّل نامه پرس: پس از بررسی های فراوان دانشمندان، یکی شون آمد پشت کامپیوتر و یک پست گذاشت به این مضمون:

"این دنیا وارونه اس.. من شک ندارم"

 

 

+ نوشته شده در  یکم آذر 1388ساعت   توسط نون اوّل نامه  | 

پشه ها روزها کجا می روند؟

 این پست فقط حاوی تجربیات شخصی نویسنده است.. تشابه وقایع و اسامی اتفاقی است..

نشسته ایم توی کلاس.. این خانوم استرس آفرینه با دو سه تا خانوم دیگه دارند تند تند حرف می زنند و من خیلی دلم می خواهد بپرسم چرا تا وقتی ما توی کلاس نیامده بودیم و نمی خواستیم 4 تا کلام مطالعه کنیم همهsilent  گرفته بودید و حالا که ما داریم این 4 صفحه مطلب را می زنیم فرق سرمان نطق تان باز شده آن هم به این بلندی.. نجابت می کنیم و نمی پرسیم، حتی ترجیح می دهیم حضورمان را هم انکار کنیم مبادا گیر بدهند به ما.. دختره دارد از کارش می گوید و دو سه تا از بچه ها می روند و می آیند و نگاه معناداری به هم می اندازیم.. هیچ کداممان دل خوشی از این متکلم وحده ها نداریم.. دختره دارد سخنرانی می کند که یکهو جیغ اش می رود هواا.. ما همینطور با همان چهار تا جمله ی توی چشممان سرمان را بلند می کنیم ببینینم این چشه.. آهان چیزی نیست ظاهراً یک پشه ای را تناول فرموده... دختره آه و ناله و جیغ کنان و نمی دانم این اصواتی که از تارهای صوتی اش در می آید چی هستند ولی می رود یه لیوان آب هم روی پشه هه بخورد.. که چی بشود حالا ما نمی دانیم.. لابد می خواهد یادش برود پشه را قورت داده.. یا پشه هه یادش بیاید قبلاً باید شنا یاد می گرفته یا هرچی.. اگر من پشه هه را خورده بودم الان توی سد کرج بودم..

نشسته ایم پشت میز.. یک پشه ای از این طرف سرمان می رود آنطرف.. یکبار از جلوی چشممان رد می شود، یه دفعه از بیخ گوشمان، یکبار جلوی لامپ روشن مانور می دهد و سایه اش می افتد روی دیوار.. همینطور یکریز عرض اتاق ما را متر می کند.. یک لحظه می آید سمت ما، می زنیم توی گوشش، رام می شود می رود آنطرف می چسبد به سقف.. سرمان به کارمان گرم است، شک می کنیم پشه هه کجا رفت.. سر بلند می کنیم می بینیم دارد همینطور عمود بر سر ما ارتفاع کم می کند روی سرمان فرود بیاید.. خودمان محل را ترک می کنیم.. تأکید می کنیم تجربه منحصر بفردی بود، ما تا حالا فرود هواپیما و هلی کوپتر را دیده بودیم، امّا هیچوقت فرود یک فروند پشه را ندیده بودیم آن هم از زاویه دید "فرودگاه"..

 

+ نوشته شده در  بیست و هشتم آبان 1388ساعت   توسط نون اوّل نامه  | 

 این را می نویسم که یادم باشد توی روزهایی که خیلی با خودم دعوایم می شد، توی روزهایی که پارک شادی را یکهو و یک شبه خراب کردند و صبحش همه با چشمهای از تعجب گرد شده فقط یک سمت را نگاه می کردند: خرابه ای که هفت و نیم صبح کارگرها تویش مشغول کار بودند، و یکی دو جا چند تا سکو بود که روی یکی اش نوشته بود: قایق برقی؛ و یکی از آن هلیکوپترهای مخصوص زیر 10 سال که تک و تنها خاک تق و توق کار کارگرها را می خورد.. و من دیگر برای صبحهایی که با "سین" قرار می ذاشتم، جایی نداشتم بایستم.. می نویسم که یادم بماند توی روزهایی که دلم به حال درختهای پارک شادی که احتمالاً قطع می شدند و دلم به حال سرک کشیدن های این چند ساله ام توی پارک شادیِ تعطیل شده و میدانی که انگار به دیوارهای پارکه تکیه داده بود، می سوخت.. می نویسم که یادم بماند توی روزهایی که نمی دانم چه خبر است و توی لحظه هایی که من هی مدل "به امید خدا" گفتن هایم را یواشکی تکرار می کنم، تو دوستم داشتی.. می نویسم که یادم نرود من احتیاج دارم تو دوستم داشته باشی و هر روز این را به ام بگویی و اگر بی حوصلگی های صبح ها و درگیری های طول روز، خنگ ام کرد که نفهمم تو توی گوشم زمزمه کردی، آرام بزنی پشتم و بگویی"قدر مرا بدان! من که زیاد دوستت دارم".. مثل آن شبی که هی پیش تو غصه می خوردم و کَمَکی گریه می کردم و خوابم برد و یکهو بیدار شدم دیدم آهنگ توی گوشم رسیده به اینجا که می گوید"امّا من هنوز دوسِت دارم بدون".. می نویسم که یادم بماند اینجا اعتراف می کنم که خیلی نیاز دارم مواظبم باشی و همین یک خرده یک خرده و قطره چکانی دادن هایت را هم دیوانه وار و عاشقانه دوست دارم.. که یادم بماند آرزو می کنم چیزی که دادی را پس نگیری، قطره چکانی ها را پس نگیری.. من دوست دارم دائم یواشکی مدل عجیب "به امید خدا" گفتنم را تکرار کنم.. من احتیاج دارم.. به تو.. به همین یواشکی لبخند زدن هایت به همه خواسته های ریز و درشتم.. مواظب من باش، بنده بدی نیستم..

 

+ نوشته شده در  بیست و دوم آبان 1388ساعت   توسط نون اوّل نامه  | 

اگر این بلاگفا دو دقیقه امان بدهد و هی صفحه را نپراند..

 

با سلام..

خب ما اومدیم.. گرچه قبل ما یکی دیگه اومده بود.. کلاً وقتی یه جا بی صاحاب بمونه، صاحاب پیدا می کنه، میت رو زمین نمی مونه..

مریم جان دستت درد نکنه رفیق بابت این همه احساسات قلنبه دوست داشتنی ات.. تو در قلب منی.. خیلی ممنون از دوستانی که یادداشت نوشتند و دوستانی که یادداشت ننوشتند و دوستانی که بهشان ارادت داریم و دوستانی که هی وبشان را تعطیل می کنند.. ما آدم نیستیم که[ایکون کندن مو].. ما تا حالا که نبودیم، می خواین الان هم اعتصاب کنیم راحت شید؟

پ.ن: حالا که ما یه روز بدنیا می یایم یه هفته جشن و پایکوبی ملت رو می گیره، پیشنهاد می کنم هشتم تا هجدهم آبان رو دهه تولد اعلام کنیم بره.. همینجوری..

پ.ن ویژه: خودشیفته عزیزم، تولدت مبارک..

 

+ نوشته شده در  نوزدهم آبان 1388ساعت   توسط نون اوّل نامه  |