تبليغاتX
نون اوّل نامه..

نامه شماره يازده

برسد به دست: نوه گلم!

 

نوه گلم سلام، حدس مي زنيم الان كامپيوترت در حال خواندن اين نامه برايت باشد و هر وقت هم خسته شد، يك ليوان آب پرتقال بدهد دست تو.. ما كه اينطوري خيلي دوست داريم، جايمان خالي!

بي مقدمه بگوييم،ما چون ديديم همين طوري اش هم كم كم داريم در زمينه كهولت سن براي خودمان ركوردي به هم مي زنيم، ممكن است سنّ مان به آيندگان مان و تعريف كردن خاطراتمان براي آنها نرسد. براي همين با خودمان گفتيم لااقل يك اثري از خودمان براي آيندگان به جا بگذاريم كه مثل بعضي كشفيات باستاني، به جاي گلدان سفالي و جسد موميايي شده مان، نامه مان را پيدا كنند و بخوانند و بدانند كه ما كه بوديم و چه كرديم و چه شد كه بالاخره مُرديم! حالا براي اينكه از اين نثر شبيه به نثر دوران بيهقي فاصله بگيريم و وقت تو را هم نگيريم، وقايع مهم يا نسبتاً مهم مان را اينجا برايت مي نويسيم. فقط اميدواريم عبارات و اصطلاحات ما براي تو خيلي غريبه نباشد:

 

1- تا سن حدود 4 سالگي مان كه يكي از كشورهاي دوست و همسايه، با ما اكس پارتي اش* گرفته بود و هي راه به راه براي ما خودش را مي تركاند! اين دوران البته خاطره مشترك همه هم سن و سالان ماست كه خوشايند هم نيست.. ما آنها را نمي بخشيم..

2- ما،يعني مادربزرگ تو، برعكس بيشتر دختران هم سن و سالمان، نه تنها از هيچ موجود زنده اي نمي ترسيديم، بلكه از هيچ كدامشان هم نمي گذشتيم و به شدت به آنها عشق مي ورزيديم.. اصولاً ما از همان اوّلش هم تعريف درستي از عشق نداشتيم! نمونه اش هم مرغ بخت برگشته يكي از دوستان خانوادگي مان بود كه ما از وقتي پايمان به خانه آنها مي رسيد،اين مرغ بينوا را مي چلانديم و نهايتاً كاري مي كرديم كه حيوان زبان بسته از ترس ما از لانه اش بيرون نيايد. البته اگر قبل از كمين كردن ما جلوي درب ورودي لانه اش(!) موفق مي شد خودش را به لانه اش برساند.

3- ما در كودكي، برعكس بيشتر دختران هم سن و سالمان، هيچ بويي از آداب عروسك بازي و خاله بازي و اين نوع سوسول بازي ها نبرده بوديم. بلكه جان مي داديم براي انواع بازي ها و سرگرمي هاي اكشن..يادش بخير! ما هميشه بازيكن ثابت گوش چپ تيم فوتبال بچه هاي فاميل! بوديم.. در ضمن ما اگر به اختيار خودمان بود، تمام سهميه مان را در خريد اسباب بازي، ماشين و توپ و تانك و خمپاره و موشك و بمب اتم مي خريديم. حيف كه مادرمان دو سه تايي عروسك هم برايمان نگه داشت، وگرنه مي توانستيم به جاي آنها يك زمين فوتبال بخريم..

4- در سن شش سالگي وارد دبستان شديم. آن موقع ژن تنبلي مان هنوز فعال نشده بود و ما دوست داشتيم حتماً يكسال زودتر مدرسه برويم.. براي همين در مواجهه با مخالفت مسئولان مدرسه، مدت يكماه را را بدون ثبت نام رفتيم تا آنها بالاخره پرونده ما را به نشانه تسليم بالا گرفتند..

5- در سن ده، يازده سالگي(پنجم دبستان) در حال از جان مايه گذاشتن در بازي گرگم به هوا**، نتوانستيم خودمان را كنترل كنيم و با صورت رفتيم داخل پله هاي روبرويمان. ما آن روز نمرديم، ولي نتيجه اين اقدام انتحاري مان، از بين رفتن فرم زيبا و كودكانه بيني مان بود كه خوشبختانه بعدها كمي بهتر شد. ضمن اينكه آن زمان والدين ما متوجه شدند كه دندان هاي ما نياز به ارتدونسي دارد. (كاش متوجه نياز ما به يك فروند تانك مي شدند!!)

6- در سن دوازده تا سيزده سالگي، با يك معلّم و يك ناظم روبرو شديم كه در نامه شماره نُه مان هم وصف هردوشان رفت. يك معلّم خوش تيپ كه يا چشم ديدن ما را نداشت، يا چشمش كلاً ما را نمي ديد! نتيجه اينكه آنقدر به ما سخت گرفت و نمره منفي داد كه ما كم كم از آنجا دروغ گفتن براي مدرسه نرفتن را به صورت خودجوش ياد گرفتيم. البته بعدها به لطف خداوند،كه ديد از روحيات ما ديگر چيزي نمانده، دل آن معلّم به رحم آمد و با ما كمي مهربان تر شد..و سپس با ناظمي آشنا شديم كه بسيار نازنين بود و كلي از ايشان ياد گرفتيم. نوه گلم! سعي كن در زندگي ات از اين نوع انسانها حتماً چند تايي پيدا كني؛ اينها نقطه عطف زندگي هر آدمي هستند. راستي! ما آن معلّم را مي بخشيم..

7- در سنين پانزده تا هجده سالگي، ژن بيش فعالي ما ناگهان فعال شد و بدين ترتيب ما دوران جالبي را در اين سنين طي كرديم. نهايتاً با قبول شدن در رشته اي كه نمي خواستيم و در دانشگاهي كه جزو آخرين انتخاب هايمان بود، اين ژن فعال مان كمي عقب نشيني كرد..

8- از سن بيست تا بيست و دو سالگي، ما تغييرات شگرفي نموديم. نتيجه: ژن بيش فعالي مان دچار جهش شد و ما ديگر از ديوار راست هم بالا مي رفتيم(البته به شكلي متين و شايسته!)؛ كمي بزرگ هم شديم و از آنجا ديگر لازم نبود هرچه مي شود هاي هاي بزنيم زير افسوس و ناله؛ ژن تنبلي مان هم راه را براي فعاليت اش باز ديد و بدين ترتيب ما خودمان را به زور اسلحه پاي درس مي نشانديم..

9- در سن بيست و يك سالگي، چندتا از اوّلين هاي مهم زندگي مان را به ثمر رسانديم: اوّلين مطلب مان در يك نشريه چاپ شد تا افسرده نشويم؛ اوّلين ترجمه قابل قبول مان را ارائه داديم؛ اوّلين سفارش مطلب را دريافت كرديم تا از خودمان نااميد نشويم، و نهايتاً اوّلين استعداد غيرقابل انكارمان را كشف كرديم.. به همين منظور، ما از خودمان راضي هستيم..

10- در اواخر بيست و دو سالگي، سال 86 را بعنوان سنگين ترين سال عمرمان تجربه كرديم، با سخت ترين شرايط عمرمان دست و پنجه نرم كرديم، بوسيله حوادث عجيب و بعضاً دردناكي غافلگير شديم؛ چندتا از پافشارانه ترين تصميمات و اقدامات عمرمان را عملي كرديم، و بي موقع ترين جراحي بيخود عمرمان را از سر گذرانديم(يعني دقيقاً قبل از شروع امتحانات پايان ترم آخرين ترم كامل تحصيلي مان در دانشگاه).. ما اين سال را نمي بخشيم..

11- و نهايتاً آنكه ما در سن بيست و دو  و بيست و سه سالگي،توامان، از دانشگاه و دانشكده اي كه ازش كلي دوست خوب و خاطره خوب و بد داشتيم، و رشته اي كه ديگر دركش مي كرديم و قدرت تحليل مان را از همه مسائل بالا برده بود، فارغ التحصيل شديم و اكنون هم آرزوهاي بيشماري داريم كه اميدواريم وقتي تو اين نامه را مي خواني، به همه شان رسيده باشيم..

 

نوه گلم! كمي طولاني شد.يك چيزهايي هم جا ماند.اگر الان كه اين نامه را مي خواني، خودت حوصله داشتي و ما هم هنوز زنده ايم، بيا از خودمان بپرس! ما، امّا براي تو اميدواريم هميشه بهترين ها را تجربه كني..!

....................................................................

*مي دانيم اينها ديگر براي نسل شما خز شده! براي ما هم!!

**نوعي بازي است كه در آن يك نفر(گرگ!) دنبال بقيه مي دود تا نهايتاً يك نفر را بزند و آن فرد بشود گرگ و دوباره روز از نو و روزي از نو! جالب بود، نه؟!!

+ نامه شماره..  بیست و ششم اردیبهشت 1387   فرستنده: نون اوّل نامه  | 

نامه شماره ده

برسد به دست: كامپيوترمان!

 

كامپيوترمان، سلام

خوب كرديم جلوي نامت به عنوان گيرنده نامه علامت تعجب گذاشتيم.. حقّت بود! جاي آن علامت سوال ها كه هي روي سر ما سبز مي شود و كاريشان نمي شود كرد.. از آنجا كه حرف زياد داريم، مي رويم سر اصل مطلب:

 

ما از تو شكايت داريم چون:

1- يك حرف را بايد پنجاه بار به ات بگوييم؛ يك فايل را بايد پانصد بار برايت كليك كنيم؛ براي اينكه وز وز نكني، بايد پنج هزار بار مورد ضرب و شتم ات قرار بدهيم؛و در تمامي اين موارد بايد معادل مضرب صد هزارتايي از پنج حرص و جوش بخوريم. آخرش هم نمي فهمي ما چه مي خواهيم..

 

2- هر وقت دلت بخواهد، هر كار دلت بخواهد انجام مي دهي و به اين هم توجّه نمي كني كه تو اصلاً دل نداري! اگر دوست داشته باشي، فايل موسيقي پخش نمي كني، راه به راه error مي دهي، صفحه word را مي بندي و ديگر باز نمي كني، خود به خود reset مي شوي، يكهو shut down  مي شوي... و كلاً با اين حركاتت يك دور كامل آشنايي با امكانات و بخش هاي ويندوز و مباني كامپيوتر را توامان براي ما دوره مي كني!!

 

3- از همه مهمتر! سرعتت خيلي بالاست. حالا اين را بگذار كنار سرعت اينترنت dial up كه همينطوري اش ما را كشته، چه برسد به اينكه بخواهد با تو همخواني هم بكند!همان بهتر كه گير ما افتادي، تو را اگر جايي مثل اتاق عمل يا بخش اورژانس بيمارستان به كار مي گرفتند، احتمالاً  الان تعداد كاربران كامپيوتر و اينترنت به يك ده هزارم كاهش پيدا كرده بود!بيچاره ما كه به پاي تو اعصاب و روان مان را مستهلك كرديم..  

 

4- هنگام كار با اينترنت، كافي است بيشتر از دو ـ سه تا صفحه باز كنيم تا ديگر هيچ كدامشان را نتوانيم ببنديم. اين موضوع وقتي جذاب تر مي شود كه ما به علت حجم بالاي كار با سايت هاي اينترنتي، ناچاريم هر جا كه بلديم سر بزنيم و آنوقت با حضور ميليوني ايكون هاي صفحات روي task bar مواجه مي شويم كه خودمان هم بينشان گم مي شويم.

 

5- ما يك بار جواني كرديم، اشتباه كرديم و نرم افزار DAP را برايت نصب كرديم. تو هم باورت شد كه ما واقعاً اين نرم افزار را براي «تو» نصب كرده ايم! از لحظه ي اتصال به اينترنت، كه براي  خودش داستاني است، فقط كافي است ما روي يك نصفه حرف كليك كنيم تا تو هر چهل و چهار ثانيه يكبار اين صفحه دانلود ايتم را باز كني. اگر نمي داني، بدان.. اين فايلي كه اين همه رويش تعصب داري(!)، هيچي نيست؛ اصلاً باز نمي شود.. متوجه منظورم شدي يا روي اين عبارت هم هفت بار كليك كنم؟!

 

 ۶- نمي دانيم چه كسي به تو گفته كه ويندوزت كپي است كه تو پاك خودت را باخته اي. از ترس ات هم همه برنامه هاي ما را وسط كار مي بندي كه پيغام بدهي شايد اين ويندوز كپي باشد..خب باشد، به ما چه؟! با احساسات تو بازي شده نه احساسات ما كه!! 

 

حالا اگر با اين همه حرف كه زديم، خودت را اصلاح كردي كه هيچ.. امّا اگر درست نشدي، مجبور مي شويم بهت يادآوري كنيم كه حافظه 512 مگابايتي كه مازاد بر نياز بهت اضافه كرديم، براي همين بود كه تو هيچي يادت نرود. ما شايد حافظه مان 512 مگابايت نباشد، ولي از تو كارآمدتريم! لااقل هيچ چيز از يادمان نمي رود. حتي آنهايي كه نبايد را هم به ياد مي آوريم! آنوقت تو با اين هيبت ات، آبروي مخترع ات را برده اي..

 

فعلاً همين ها بس ات است..همه را اينجا نگفتيم كه آبرويت بيش از اين نرود، به هر حال ما هم مرامي داريم..امّا تو خودت خجالت بكش.. حرمت آن همه داد و فريادي كه بر سرت زديم نگه دار و اصلاح شو! بارها خواسته ايم كه از پنچره اتاق مان پرتت كنيم بيرون؛ فكر نكن از تو ترسيديم، نخير! از ارتفاع ترسيديم كه مبادا خودمان هم با تو پرت شويم .. وگرنه حقت را در همان فاصله پنجره اتاق تا كف حياط مي گذاشتيم كف دستت و .. خلاص!

 

+ نامه شماره..  هجدهم اردیبهشت 1387   فرستنده: نون اوّل نامه  | 

نامه شماره نُه

برسد به دست: همه معلّمان ما

 

معلّمان گرامي، سلام و خسته نباشيد..

 

اوّل روزتان مبارك؛

دوم ياد همه تان كه در گذشته ي تحصيلي ما شريك بوده ايد هم بخير..

 

اوّل از همه معلّم(يا بيشتر مربّي) مهد كودك مان يادتان بخير كه در يك اقدام جانانه حس بچّه معلّم بودم و مهم بودن و خاص بودن و تافته جدا بافته بودن و احساسات مشابه را در همان عنفوان كودكي در ما كشتيد و به ما ثابت كرديد كه ما حتي اگر بچه وزير هم باشيم از اين شانس ها نداريم كه ديگران ما را به چشم يك عنصر خاص و مهم نگاه كنند! اتفاقي كه مشابه آن بعدها هم تكرار شد. كلاً ما از همان موقع و با همان بچگي مان دريافتيم كه «شانس» هم خوب چيزي است! با اين همه چهره شما هنوز به شكل كمرنگي در ذهن ما هست،به خصوص سكانس شبه دعواي ما با شما كه دست آخر به صورت «برد _ برد» تمام شد.. فكر كنيم شبيه دبير ادبيات ما در سال دوم راهنمايي بوده باشيد. احتمالاً..

 

معلّم هاي دبستان ما خسته نباشيد. بابت همه حوصله و مهرباني‌تان ممنون. در حال حاضر هم بايد خيال همه تان را راحت كنيم كه ما از آن «ريزه ميزگي»! كه باعث نگراني شما بوده درآمده ايم و رشد هم نموده ايم! معلّم اوّل دبستان مان، خيلي مخلصيم.. خوش به حال روحيه تان.. هنوز هم جزو خاطره هاي خوش كودكي ما هستيد.. معلم دوم دبستان، يادتان هست كه بين همه دانش آموزاني كه قرار بود جزو خوش خط هاي اين مرز و بوم باشند، شما به ما آخر همه سرمشق خط نستعليق داديد؟ جايتان خالي! باوجود اينكه آخرين نفرآن گروه مشتاق بوديم، ولي خيلي بهمان چسبيد آن سرمشق دادن شما. شايد هم از آنجا بود كه فهميديم كه بايد براي هر چيز مهمي زحمت و انتظار كشيد.. مربيان تربيتي دبستان كه عادتتان شده بود براي هر فوق برنامه اي ردّي هم از ما به جا بماند، يادتان مي آيد سال پنجم چقدر ما دوست داشتيم در يكي از نمايشنامه هاي مدرسه بازي كنيم و هي نمي شد؟آخرش هم بر حسب اتفاق بالاخره شرايطش مهيا شد؟ از شما چه پنهان، تاريخ دائم برايمان تكرار مي شود و اين مي شود نمي شود ها هنوز برايمان به راه است. عمر خوشي ها و موفقيت هايتان هميشه طولاني..

 

معلّم هاي دوران راهنمايي كه به صورت يكي در ميان ما را كشتيد، روزتان مبارك.. به خصوص دبير سه درس تاريخي مان در سال اوّل كه يك نفر بودند و يك روز در ميان با ايشان كلاس داشتيم.. يادتان هست ما چقدر از شما مي ترسيديم؟ يادتان هست كه چقدر در حق ما نمره منفي داديد؟ كم كم داشتيم در مقابل نمره منفي هايتان مصونيت پيدا مي كرديم! ما را ببخشيد كه اصلاً ازمان خوشتان نمي آمد! خداييش چه كشيديم تا آن سال تمام شد. آن سال در نوع خودش دوران ركودي بود براي ما! .. راستي ناظم مدرسه راهنمايي ما! خيلي دوستتان داريم هنوز. خيلي از تغييرات مثبت زندگي ما بوسيله شما بود؛ دستتان درد نكند.. روزتان مبارك..

 

معلّم هاي دبيرستان ما! روزتان مبارك.. چقدر ما شما را حرص داديم! خدا ما را ببخشد، شما هم بيشتر ما را ببخشيد! شرمنده كه ما مقدمات دوران بيش فعالي مان را وقتي شروع كرديم كه خدمت شما بوديم!! ان شاءاللّه دست آخر زحمات شما را جبران نموديم كه؟

 

اساتيد محترم دانشگاه، خسته نباشيد.. در گوشي مي گوييم: خوشحاليم كه قدم ما آنقدر خوب بوده كه در زمان حيات ما در دانشگاه و بعد از آن، دائم سمت ها و موقعيت هاي خوب برايتان مهيا شد.. بيش فعالي هاي ما را به قدم هاي خوبمان ببخشيد! ما هم همين جا و به همين مناسبت، اين اقدامات را از خودمان نشان مي دهيم:

1- از همين جا تمامي اساتيدي كه به رغم حضور ما در كلاس، اشتباهاً يا به هر دليلي ديگر براي ما غيبت رد نمودند، مي بخشيم؛

2- اساتيدي كه ما و جميع دوستان را مورد لطف قرار داده و از واحد انداختند را به خدا واگذار مي نماييم و چون بعدش يادمان مي افتد كه اين نامه تبريك و تشكر روز معلم است نه شكوائيه، ضمن تشكر، آنها را هم مي بخشيم؛ باشد كه آنها هم ما را ببخشند.

3- نسبت به تمامي اساتيدي كه ما دوست داشتيم با ايشان واحد برداريم و نشد، احساس دلتنگي نموده و عرض مي نماييم كه ما در همه حال به ياد شما بوده ايم..

 

معلّمان، دبيران و اساتيد گرامي! مي بخشيد كه نامه طولاني اي شد، اميدواريم گوشه اي از «حق مطلب» را ادا نموده باشيم.. باشد كه هم شما، هم گذشتگان و هم آيندگان از ما به نيكي ياد كنند..

 

دوستتان داريم، خسته نباشيد و روزتان مبارك..

+ نامه شماره..  دوازدهم اردیبهشت 1387   فرستنده: نون اوّل نامه  | 

نامه شماره هشت

برسد به دست: اين چند نفر

 

افراد ذيل، با سلام.. لطفاً به موارد عنوان شده توجّه فرماييد:

 

1- سايت وبگذر؛ چرا ديگر آمار ما را در نمي آوري؟! البته مي دانيم چون آمار بالاي بازديدهاي وبلاگ ما را ديده اي هنگ كرده اي، امّا تو نبايد خودت را ببازي. به تلاشت ادامه بده.. ما همه جوره پشتت هستيم!!      

 

2- يكي از اين شركاء؛ شما كه چرکنویس شماره ۱ را نوشته ايد، بله با شماييم؛ عزيزم خنده دوست داريد؟! سالاد، سيب زميني، نوشابه چطور؟! حواستان باشد، يكبار ديگر از اين مدل افسرده بازي ها از خودتان بروز دهيد،معرفي تان مي كنيم به همان واحد پخش شبكه اوّل سيما تا سه دقيقه تان را بصورت خودجوش حذف كنند..

 

3- كامپيوترمان؛ از همين جا بابت سرعت بسيار بالايت از تو سپاسگزاري مي نماييم.فقط بي زحمت ما را يك كم روشن كن: اين فايلي كه چند دقيقه پيش رويش كليك كرديم را در آينده نزديك باز مي كني يا آينده دور؟! اينقدر هم وز وز نكن؛ اگر فكر كرده اي ما بيش از اينCPU ات را تمييز مي كنيم، بهتر است طرز فكرت را عوض كني! درضمن يادت باشد ما يك نامه مبسوط برايت تدارك ديده ايم كه وقتي تمام محاسنت را جمع كرديم، چاپش مي كنيم، حظ اش را ببري!

 

4- سيب زميني؛ ما را ببخش كه تا قبل از اين تو را فاقد هرگونه رگ مي دانستيم. از وقتي فهميده ايم تو باعث حذف سموم از بدن ما مي شوي، خيلي شرمنده ات شده ايم! از اينكه قابليتهاي تو را ناديده گرفتيم، افسرده نشو. در ضمن از اين كه مي بيني ما خيلي تحويلت مي گيريم، ديگر دور بر ندار! همين ما هم كه يك يادي ازت كرديم،زيادي ات بود! با آن قيمتت!(اصلاً اشتباه كرديم.. نامه مان را پس بده!)

 

+ نامه شماره..  هفتم اردیبهشت 1387   فرستنده: نون اوّل نامه  | 

پرانتز، چركنويس 1

  

اعتراف مي كنم. دلم يك خنده از ته دل مي خواهد. نه! افسرده نيستم. عادت به تظاهر به خستگي و پژمردگي و اين جور مظلوم نمايي ها هم ندارم. فقط دلم خنديدن مي خواهد. نه هر خنده ي زوركي و مصنوعي اي هم. خنده ي از ته دل. از آن مدل خنده هايي كه تهش ناخودآگاه نفس راحتي بكشي. و بعد باخودت فكر كني كه چه خوب بود..

 

دلم خنده مي خواهد.از آن مدل خنده هايي كه آخرش يكهو دلت نلرزد كه واي!آخر خنده،گريه است! نمي دانم چه اجبار و اصرار وحشتناكي دارد اين جمله به نااميد كردن آدم!

 

دلم خنده از ته دل مي خواهد. از آنهايي كه وقتي براي موفقيتي به خودت تبريك مي گويي، توي صورتت مي نشيند...از آنها كه كنارشان يك جور ِ خوبي حس مي كني حقّت بوده. از آنها كه تويش دل خوش هم هست.

 

دلم از آن مدل خنده هايي مي خواهد كه وقتي تويشان را مي بيني، ببيني خيالت راحت شده، فكر نكني اين تازه اوّلش بوده و بايد حالا حالاها بروي..برعكس،يك جور آرامش بعد از طوفان را حس كني. دلم از تمام آن خنده هاي از سر راحتي خيال مي خواهد..

 

چه خوب كه گاهي مي دانم دلم چه مي خواد!

 

 

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

قول مي دهم افسرده نيستم..

چون حالم معمولي است،نه بد است نه خوب، اين ها را گفتم..شايد تعبير شد..

+ نامه شماره..  دوم اردیبهشت 1387   فرستنده: نون اوّل نامه  |