تبليغاتX
نون اوّل نامه..

نون اوّل نامه..

امضاء محفوظ.

 

نامه شماره شانزده*

برسد به دست: نیروهای ضد شورش!

 

خدمت نیروهای ضد شورش، با عرض سلام

 

بدین وسیله به اطلاعتان می رسانیم که ما می خواهیم شورش کنیم. البته بیشتر دلمان می خواهد اعتصاب کنیم تا شورش. چون مفهوم شورش دقیقاً بر خلاف اعتصاب است. حداقل در فرهنگ لغات ما که اینطور است. شورش یعنی کلی زحمت بکشیم و زمین و زمان را به هم بریزیم، تا بدینوسیله حرفمان را ابراز کنیم.. ما اینطوری اش را اصلاً دوست نداریم، چون اگر همه چیز را به هم بریزیم، نهایتاً باید همه ی ریخت و پاش ها را هم خودمان جمع و جور و مرتب و منظم کنیم! خب ما مگر بیکاریم که برای خودمان کار و دردسر زیادی درست کنیم؟ تازه اسممان هم بد در می رود.. امّا اعتصاب...! اعتصاب یعنی هر کاری که تا کنون انجام می دادیم را از امروز به بعد انجام ندهیم و کلاً دست به هیچ کاری نزنیم.. این نه تنها کاملاً با روحیه تنبلی و تن پروری ما موافق است، بلکه با آن انطباق کامل نیز دارد! پس ما اعتصاب می کنیم. شما هم به حالت آماده باش دربیایید. اگر هم مقابله با ما، یعنی اعتصاب کنندگان، جزو وظایف تعریف شده ی شما نیست و در عین حال هم نمی توانید چنین تعریفی برای این مورد پیدا کنید، ما را به نهاد مسئول مربوطه، و نهاد مسئول مربوطه را به ما معرفی نمایید تا در مقابل هم به حال آماده باش در بیاییم.  

 

خب ما جهت اعتصابات خود، دست به اقدامات زیر خواهیم زد:

 

1-دیگر اس ام اس ــ چه فارسی، چه غیر فارسی ــ نمی زنیم؛ دیگر نه از تلفن ثابت برای صحبت با دیگران استفاده می کنیم، و نه از تلفن همراه؛ و دیگر به شبکه جهانی اینترنت هم متصل نمی شویم. و چون بیش از نیمی از درآمدهای غیر نفتی مخابرات منطقه، حاصل از فعالیت های مخابراتی ما می باشد، بنابراین با این اقدام رسماً مخابرات منطقه را ورشکسته می کنیم.

2- یک بسته پیشنهادی به آﮊانس بین المللی انرﮊی اتمی ارسال می کنیم و چون بعد متوجه می شویم که این کارها دردسر خودمان می شود، سوار هواپیمای اختصاصی دو نفره مان متشکل از خودمان و محافظ مان شده و به مقر آﮊانس می رویم.(هواپیما را در قرعه کشی جشنواره جوایز ایرانسل برنده شده ایم). سپس به سبک بازی های GTA (هر کدام که مقدور بود)، خودمان را جای مسئول مربوطه جا می زنیم، بسته را تحویل گرفته و جنگی بر می گردیم به خاک وطن و مام میهن و بسته پیشنهادی را منهدم می کنیم. نکته ی قابل ذکر اینکه در صورت درگیری ما و محافظ مان با مأموران حفاظتی مستقر در مقر آﮊانس، احتمالاً ما کشته می شویم و محافظ مان قهرمانانه جان سالم به در می برد. تا ما باشیم اگر قرار است از خودمان محافظت کنیم، مثل همیشه کار خودمان را خودمان انجام دهیم و به دیگری سفارش ندهیم. ضمناً نکته اعتصابی این اقدام، همان خرج و مخارجی است که به بار می آید. هزینه های : استفاده از محافظ شخصی، ارسال مرسولات به خارج از کشور که تازه کار عبثی هم بوده، سفرهای خارجی آن هم بدون پاسپورت، تقلید از بازی های اکشن که کارشناسان بارها در مورد اثرات مخرب آن بر روحیه جوانان و نوجوانان هشدار داده اند، کشته شدن خودمان که مشخص است چه ضایعه ای برای همگان خواهد بود!(این مورد برای خودمان هم جزو هزینه هاست چون احتمالاً بعد از مردن تازه عزیز می شویم و این یعنی سرمان هم کلاه می رود، هم بی کلاه می ماند..).

3- به یک بانک مراجه نموده و در خواست وام می دهیم. بانک مربوطه در پایان پروسه صد ساله ی بررسی صلاحیت های ما جهت اخذ وام، با توجه به درآمد سالانه ما که حدود 80 تا 100 هزار تومان است، به این نتیجه می رسد که فقط می تواند مبلغ هزار و دویست تومان به ما وام بدهد. این مبلغ در مقابل هزینه های محاسباتی، سند های حسابداری جهت ثبت و تسویه ی وام، و خود محاسبه مبلغ احتمالی وام، برای بانک هزینه دارد، در حالیکه ما این وسط هزار و دویست تومان هم کاسب شده ایم! (دوره، دوره ی میلیون و میلیارد است، قبول؛ ولی ما فعلاً در اعتصاب به سر می بریم، پس به همینش اکتفا می کنیم)..

4- از آنجا که حدس می زنیم که مسئولین دانشگاه ما عاشق ما شده اند که هر بار به بهانه های مختلف ما را به دانشگاه می کشانند و بر دغدغه های فکری ما می افزایند، ما دیگر به دانشگاه مراجعه نمی کنیم و چون اعتصاب داریم، فعلاً مدرک هم نمی خواهیم.. در اثر این اقدام ما، مسئولین دانشگاه زانوی غم بغل می گیرند و کارهای بزرگترین دانشگاه ایران روی زمین می ماند و به این ترتیب هزینه های مربوطه به لیست هزینه های قبلی اضافه می شوند. چه بسا اگر ما همینطور پیش برویم، یواش یواش کار کل مملکت بخوابد..

5- به برنامه مثلث شیشه ای می رویم و در آنجا در مقابل پرسش های مجری، هیچی نمی گوییم تا هر کس، هر برداشتی خواست از سکوت ما بنماید. خودمان هم جهت پاسخگویی به برخی سوالات و ابهامات به تلفن ها پاسخ نمی دهیم، چون مثل اینکه همین الان اون بالا در مورد اوّل گفتیم که دیگر با تلفن کار نداریم. بدین ترتیب جامعه تا مدتها در هاله ای از ابهام و جنجال فرو می رود و نشانه های اعتصاب ما بیشتر به چشم می آید. هزینه ی تأیید و تکذیب های بعدی هم روُش!

 

جناب نیروهای ضد شورش یا اعتصاب! شایان ذکر است که خودمان می دانیم که بعضی از اقدامات اعتصاب مآبانه ی ما ،مثل مورد دوم، بیشتر شبیه شورش است تا اعتصاب. ولی چاره چیه و تازه مهم نیت ما می باشد که قصد اعتصاب داریم، نه شورش.. پس شما هم این نکته را لحاظ بفرمایید.    

 

علل این اعتصابات و مذاکرات و خواسته های ما هم بماند برای فرصتی دیگر..

 

با تشکر،

امضاء محفوظ

+ نوشته شده در  بیست و هشتم خرداد 1387ساعت   توسط نون اوّل نامه  | 

وقتی آسمانْ آبی پررنگ می شود

 

به نام خدا

 

 

 

 

خب قضیه که از ابتدا مشخص بود: جام حذفی با ماست! اگر روزی ما را فندک بزنید، انفجار دهید، یا اصلاً همان آتش بزنید، خواهید دانست دو آتشه نیستیم.. یعنی دوبل آتش نمی گیریم؛  امّا «یک استقلالی، یک استقلالی است» و این خودش به تنهایی کافی است..

خوشحالیم که استقلال قهرمان جام حذفی شد. علیرغم تمام خنده ها، تمسخرها و تمام

برخوردها و پیش بینی های احتمالیِ گذشته و آینده، ما خوشمان آمد از این قهرمانی. خدا را شکر..

و بزرگترین سهم را هم در شادی بسیار امروز، وحید طالب لو می برد. دستش درد نکند بابت آن پنالتی هایی که گرفت(پایش هم درد نکند)؛ همچنین با تبریک ویژه به: علیرضا منصوریان که این بازی، بازی خداحافظی اش بود؛ مجتبی جباری که در ارسال سانترهای بلند استاد ماست؛ علی علیزاده که به قول مزدک میزایی امروز عجیب تکنیکی شده بود؛ آرش برهانی که بالاخره گل زد؛ و ... و خودمان! از آنجا که در دوستان و آشنایان و اقوام ما، همه یا پرسپولیسی اند یا اصلاً فوتبالی نیستند، ما در اوج غربت و مظلومیت یک تبریک به خودمان می گوییم.... نه! دو تا می گوییم.. اینطوری بهتر است.. (این اسامی را نام بردم، چون در لیگ برتر انگار نبودند؛ مثل خودمان!)

ضمناً چون تصمیم به اعتصاب گرفته بودیم و خبرش را هم قبلاً داده بودیم؛ اعلام می داریم که هنوز اعتصاب داریم و فقط به خاطر این قهرمانی شیرین وقفه انداختیم. اعتصاب، پا برجاست..

 

حاشیه های بازی

ما چون نه در ورزشگاه بودیم و نه داخل زمین، هر چه از پخش تلویزیونی دیدیم، عنوان می کنیم:

1- خدا به این کبوترها صبر بدهد که یا آبی می شوند، یا قرمز؛ یا کله شان کنده می شود، یا رها می شوند داخل زمین و دقیقه ای یکبار جلوی دوربین و زمین و بازیکنان رژه می روند. آنقدر آن اوایل نیمه اوّل این یکی یا دوتا کبوتر روی اعصابمان مانور دادند که کم مانده بود شال و کلاه کنیم بریم خودمان از وسط زمین جمع شان کنیم..

2- بازی جوانمردانه را ندیدیم، ندیدیم، یکهو یکجا در یک بازی به صورت سلسله وار مشاهده کردیم.. هر بازیکنی که روی زمین می افتاد، توپ دو کیلومتر آن طرف تر در نیمه ی زمین تیم مقابل به اوت می رفت، بازیکنان تیم مقابل به نشانه جوانمردی] توپ را[ ابتدا برای هم تیمی شان پرتاب می کردند، سپس توپ در نیمه زمین مقابل دوباره می رفت به اوت. 

3- دروازبان تیم پگاه نیمه اوّل ما را کشت.. توپ گرفتن و تا نزدیکی خط مقدم پیش رفتن و بعد از کلی تفکر و تنها با نزدیک شدن بازیکن تیم مقابل حاضر به زدن توپ شدن که راه ابراز آن همه اعتماد به نفس نیست.. ما اینجا اگر تمشک می دادیم، صندوق ذخیره ارزی را خالی می کردیم، همه را به تبدیل به تمشک می کردیم، می ریختیم سرمان..

4- یادمان هست که قهرمانی دو سال پیش چه جوری از دلمان درآمد.. یادمان هست که مدارک را دیر فرستادند AFC و تمام.. پس لطفاً کری نخوانید و اینها را به ما یاددآوری نکنید..

 

چند پیام:

(مخاطبین محترم! اشارات ما همگی بر گرفته از پست های قهرمانی خودتان است)

1- توده کشت عزیز؛ ما از خوشحالی بغل کسی نپریدیم.. کلاً ما احساس نداریم که اینطوری ابرازش کنیم.. امّا دلیل اصلی اش این بود که کسی دور و برمان نبود که بپریم در آغوشش و شادی کنیم.. فقط بابت هر گل و موقعیت، چندتا جمله و تک جمله انگلیسی بر زبان آوردیم که زیادی از مرحله پرت نباشیم..

2- جناب دانشجوی هرز؛ شما بی زحمت حاشیه شماره چهار را دو بار بخوانید. ما در لیگ برتر سیزدهم شدیم و چون سیزده نحس است، قهرمان نشدیم!! امّا الان قهرمان شدیم.. راستی! پرسپولیس چه موقع حذف شد؟!

3-  چای نباتیون؛ ما کل وب را آبی نکردیم به دو دلیل: نخواستیم تقلید کنیم؛ نمی توانستیم، چون وقت نداریم. گزارش کل بازی را هم نمی توانیم برویم.. چون صبح امروز برنامه صعود به یکی از قلل مرتفع را داشتیم، نیمه دوم را در خواب می شنیدیم! راستی! رقیب پرسپولیسی مان هم ایام امتحاناتش است و وقت ندارد با ما سر کل کل بگذراد..

4- هاله عزیز؛ ما مثل شما فشارمون تکان که نخورد، هیچ، بلکه منتظر بودیم بازی تمام شود برویم یک تلفن مهم بزنیم. آخرش هم تلفنمان را زدیم و گل های دوم و سوم را از پشت تلفن دیدیم.. بالا و پایین پریدنش هم همان پشت تلفن قسمت مان شد! امّا کیف کردیم. از آنجا که آبی ته همه رنگ هاست، ما دیگر نیازی به اشاره به چهره سرخ عشق پیدا نکردیم. ما عاشق رنگ آبی هستیم.

5- ...

 

 

همین دیگه..

 

قهرمانی استقلال در جام حذفی مبارک آنهایی که خوشحال شدند..

 

 

+ نوشته شده در  بیست و هفتم خرداد 1387ساعت   توسط نون اوّل نامه  | 

موازی دات کام

 

 

مقدمه + مؤخره: تغییر و تحولات هم عالمی داردها.. مخصوصاً وقتی گهگاه، زحمت بکشی و برگردی به گذشته نگاه هم بیندازی.. ما به عنوان کسی که گذشته کاری چندان شلوغی نداشته ایم، چند وقت پیش در اثر اصابت با یکی از کامنت ها یاد این گذشته کاری نصفه و نیمه اوفتادیم! یک سری به یکی شان زدیم.. یادش بخیر، آن موقع ها رسم بود ما تقلیدی می نوشتیم! بعدش خبری می نوشتیم، و از چندی بعدش تاکنون، دیگر نمی نوشتیم تا به سایر جوانان آتیه دار هم فرصتی داده باشیم(خب ما از همان اولش هم در نوع خودمان انسانی بودیم!)

خلاصه هم به خودمان بالیدیم، هم دلمان تنگ شد، هم دوباره بابت یکی از تصاویر کار شده اش حرص خوردیم(دیگر آپاندیس هم نداریم که بترکد!)، و نهایتاً هم از روی کلیه ی کائنات بابت خامی مان شرمنده شدیم..

 

اگر خواستید، بروید اینجا ..

 

نکته تستی: اگر با قید «ایضاً» به وفور برخورد کردید، اشکال از سروِر نیست، ما آن موقع تازه این قید را یاد گرفته بودیم و در عین حال با چشم بسته می نوشتیم.. آنجا قید «ایضاً» ، اینجا هم احتمالاً قید «احتمالاً»..

 

 

 

(خود نشریه الکترونیک موازی را هم در یابید.. با اینکه خیلی وقت است که انگار نیست، امّا گروه خوبی بودند..)

 

+ نوشته شده در  بیست و سوم خرداد 1387ساعت   توسط نون اوّل نامه  | 

دعای خیر یادتان نرود..

نامه شماره پانزده

برسد به دست: آقای سیروس مقدم

 

جناب آقای سیروس مقدم، سلام علیکم

 

ابتدائاً از شما خواهش می کنیم از ما نرنجید؛ ما حدود یک مشت جوان خام می باشیم که تمام انرﮊی مان صرف پیدا کردن پله های ترقی می شود و در صورت یافتن پله های مذکور، دیگر انرﮊی نداریم از این پله ها بالا هم برویم، بنابراین ما گناه داریم اگر شما بخواهید از ما برنجید.. عوضش دعای خیرتان را بدرقه راهمان کنید که خوبست برایمان، چون حالا حالا ها باید راه برویم..

 

چنانچه با آن توضیحات بالایی مشکلی ندارید، از شما دعوت می نماییم به ادامه نامه توجه فرمائید؛

ما به عنوان جوانان آتیه داری که سرمایه های این کشور می باشیم و چشم امید امروز و آینده به ما می باشد، می گوییم خوش به حالتان.. دلایلمان نیز به شرح زیر می باشد:

 

۱- شما خیلی سرعتتان بالاست.. تا جائیکه حافظه مان یاری می کند، از ماه رمضان گذشته تاکنون (قبل از آن را فاکتور گرفتیم)، شما برای هر مناسبتی کاری برای ارائه داشته اید.. این در نوع خودش رکوردی است..

۲- ساخته های شما را می توان شناخت.. کافیست هنگام پخش، فقط از جلوی تلویزیون عبور کنیم.. نشانه هایش هم شامل حرکات دوربین بصورت فرود اضطراری و تیک آف های آن در سکانس های مختلف؛ مقادیر قابل توجهی استرس و شوک عاطفی و غافلگیری های اساسی (با تأکید بر روی کلمه اساسی)؛ دوربین ِ... (شرمنده می گویند چند میلیمتری؟ ما بلد نیستیم..اعتراف می کنیم اطلاعات ما در این زمینه هم اکنون آبروی مان را برد!)

۳- شما از فرصت ها خوب استفاده می کنید.. ما اگر جایی فرصتی را از دست بدهیم، فقط غصه اش را می خوریم و بلافاصله زحمت افسرده شدنش را متقبل می شویم.. حتی اگر باز هم فرصت جبران دست بدهد، اینقدر دست دست می کنیم و پرت از مرحله بازی از خودمان در می آوریم که آن بخش از تاریخ زندگی مان دوباره تکرار می شود.. امّا شما بلدید از فرصت ها استفاده کنید و اگر هم نشد، به وقتش جبران کنید. نمونه اش هم جدایی ها و وصال هایی است که در آثارتان رخ می دهند. اگر در یک فیلم یا سریال، دو نفر به هم نرسند،طفلکی ها، شما در مجموعه بعدی برای نمونه ای مشابه جبران می کنید. در مجموعه «نرگس» که ما سه ماه تمام آنهمه غصه خوردیم برای کل ساکنان مناطق مربوط به محل زندگی نرگس و خانواده اش، اگر یادتان باشد، یکی از شخصیت ها سرنوشتش جور دیگری رقم خورد و آن قضیه وصال برایش پیش نیامد؛ شما هم برایش تلافی کردید و در اثر دیگرتان، که اسمش را طبق معمول یادمان نیست، به وصال یک نفر دیگر رساندیدش! مهم نفس امر ازدواج است البته! یا در فیلم «لالایی برای بیداری» که استثنائاً نامش را یادمان است، بالاخره علاقه میان دو پزشک به ثمر نشست(بر خلاف مجموعه اغما).. خلاصه خوش به حالتان..

 

همین دیگر.. بیش از این مزاح وقتتان نمی شویم.. از اینکه مجموعه هایی که می سازید با همه اشک و آه و شوک های عاطفی اش، باز هم بیننده دارد، خوش به حالتان..

همینطوری اش هم برای خودمان دردسر درست کردیم..

دعای خیر یادتان نرود..  

+ نوشته شده در  نوزدهم خرداد 1387ساعت   توسط نون اوّل نامه  | 

از آن "حیف شد" های همیشگی..

 

خبرهای بد زود می رسند..هیچ کس معطلشان نمی کند..هیچ کسی هم مانعشان نمی شود..

 

" نادر ابراهیمی هم رفت" .. خبر کوتاه و بود و... تمام.

به همین سادگی..

 

فقط می توانم بگویم متاسفم، و به روی خودم نیاورم که دوست ندارم باور کنم..

به همه دوستان و کسانی که دلشان سوخت، تسلیت می گویم.

 

روحش شاد..

 

+ نوشته شده در  هفدهم خرداد 1387ساعت   توسط نون اوّل نامه  | 

مثل لحظه هاي غم، اجتناب ناپذير..*

نامه شماره چهارده

برسد به دست: پدر بزرگ

 

پدر بزرگ سلام،

اگر تا به حال نگفته بودم چقدر دلم برايت تنگ مي شود، مرا ببخش.. من كه همه خاطره ام از تو، همان لبخند آرام و دوست داشتني و آن خنده هاي كمي با صداي بلند و مهربان است، اگر گفته باشم دلم برايت تنگ نمي شود، بزرگترين دروغ عمرم را گفته ام.. باورت مي شود؟ حتي الان هم كه يادم مي افتد، بي مقدمه بغض مي كنم.. از آن بغض ها كه دلم دوست ندارد خالي اش كنم.. از آن بغض ها كه بغض بودنش هم با ارزش است..

 

اگر آدمي هستم كه دير قدرت را دانستم، مرا ببخش.. من كه فكر شلوغم هميشه پر بوده از يك عالمه اي كاش، اگر تو مهمترين اي كاش عمرم نباشي، دروغ بزرگي گفته ام.. باورت مي شود؟ من تازه الان داغ كرده ام.. متنفرم از لحظه هايي كه زورم بهشان نمي رسد، متنفرم از اتفاقاتي كه تا ابد يك گوشه دل آدم را مي سوزاند.. متنفرم از روزهايي كه در آنها بايد كساني را جا بگذاري كه هيچ وقت جاي خالي شان پر نمي شود..

 

و امّا تو، پدر بزرگ.. مثل هميشه مرا ببخش.. از اينكه كه سرم شلوغ بود و نمي توانستم بيشتر ياد دلم بيفتم كه برايت تنگ شده ببخش..مرا بابت سالي كه رفت و تو را در آن جا گذاشتم، ببخش.. مرا بابت اينكه زورم به اتفاقاتي كه دوستشان هم نداشتم نمي رسيد، ببخش.. مرا ببخش، فقط براي اينكه اين روزها، بيشتر از قبل، دلم برايت تنگ مي شود و كاري از دستم ساخته نيست.. مرا ببخش، من تقريباً هميشه دير مي رسم..

 

راستي پدربزرگ.. به خداي آن بالا كه الان بيشتر از هر كسي در آغوش رحمتش هستي، بگو محض خاطر انهايي كه حرفشان را يكجا مي پذيرد، چند صباحي، و حتي طولاني تر از آن، با دل ما راه بيايد.. دل ما خيلي خسته ست..

 

(اين شعر را كه مي شناسي..گفتم براي تو.. اسمش را مي گذارم «وداع».. امّا اگر گفته باشم به اين سادگي ها با تو وداع كرده ام، دروغ گفته ام..)

 

+ نوشته شده در  یازدهم خرداد 1387ساعت   توسط نون اوّل نامه  | 

هذيان هاي سيزده..

نامه شماره سيزده

برسد به دست:(روانپزشك مان؟)

 

رسيديم به سيزده.. (با صداي آهسته فكر مي كنيم:)سيزده نحس است، نحس نيست، نحس است، نحس نيست.. نحس است، نحس نيست.. اگر سيزده نحس است، پس يعني ما مي تركيم؟ يعني نمي تركيم؟.. يعني ما خرافاتي هستيم؟ نيستيم؟ خرافاتي داريم مي شويم؟ يا از اين حرفها گذشته:خرافاتي شده ايم... ما داريم هذيان مي گوييم؟ صد در صد!!

.

.

.

.

.

 

احتمالاً خداوند در نسخه بعدي آفرينش، از ساعات شبانه روز آنقدر فاكتور مي گيرد كه ما ديگر وقت اينجور هذيان گفتن ها را نداشته باشيم نصفه شبي..

يك نفر نيست بگويد مگر مجبوري!

 

 

 

 ..........................................

پ.ن: وا اسفا!! پول كه بايد بدهيم، اعصاب و و روان مان هم جدا.. يكي به اين اينترنت ما حالي كند اينترنت هوشمند user name و password نمي خواهد؛ اينقدر براي ما پيغام invalid user… ندهد. اه، اينترنت انقدر اي كيو پايين!!

+ نوشته شده در  نهم خرداد 1387ساعت   توسط نون اوّل نامه  | 

تلگراف نامه (2)

نامه شماره دوازده

برسد به دست: افراد ذيل

 

مخاطبين گرامي! با سلام، لطفاً به موارد عنوان شده توجه فرماييد:

 

1- كنكور كارشناسي ارشد؛ كنكور كارشناسي ارشد يك سوال از تو مي پرسيم، لطف كن برداشت منفي نكن و ناراحت نشو. تو چرا لياقت نداري ما در مقطع تو تحصيل كنيم؟ مگر تو چه چيزت از مقطع ليسانس و ديپلم و زير ديپلم كمتر است؟! به خودت بيا! تا كي مي خواهي فرصتها را از دست بدهي. ما براي خودت مي گوييم. دوست داريم موفقيت تو را ببينيم..حيف مي شود ها..

 

2- شخصي كه خودتان هم نمي دانيد ما با شما هستيم؛ ما هنوز منتظريم ها. پس چرا خبري نمي دهي؟ ببين! اگر داري با احساسات ما بازي مي كني، شماره ي يك را بزن؛ اگر با احساسات خودت بازي مي كني، شماره ي دو، و اگر با احساسات يك بيچاره ديگر بازي مي كني، شماره سه را بزن. و اگر هم هيچ كدام، پس چه شد؟ ما هنوز منتظريم ها! پس چرا خبري نمي دهي؟ ببين! اگر داري با احساسات ما بازي مي كني، شماره ي يك؛ اگر با احساسات خودت بازي مي كني، شماره ي.............*

 

3- شركاء؛ خيلي خوشتان مي آيد ما هر وقت اينجا يك تلگراف نامه مي نويسيم، دو تا سوت هم براي شما مي زنيم؟! حالا كه اينطور شد، تا سه مي شماريم، اگر خودتان را به واحد مديريت وبلاگ معرفي كرديد كه هيچ؛ اگر نه، اسمتان را مي زنيم وسط وبلاگ همه بشناسنتان.. نا سلامتي ما با هم نان و نمكي خورديم..يك اثري، سوتي، فوتي، ردّي، چيزي آخر..

 

4- تيتراژ ابتدايي سريال سرنوشت؛ تو ما را كُشتي.. مخصوصاً وقتي آن انگشتره مي رفت كه غرق شود، ما احساس مي كرديم خودمان غرق مي شديم.. خوب شد تمام شد، و الاّ ما الان ديگر صداي قلپ قلپ مي داديم.. ما كه نفهميديم آخر چه شد، ولي فهميديم كه به تو مديونيم، چون تصميم گرفتيم هيچ وقت برادرمان را گم نكنيم، چون اگر برادرمان طي اين سريال بخواهد پيدا شود، مصيبت خودمان مي شود.. يك بار ديگر از تو ممنونيم.. همين ديگر، بسّه..

 

(توجه توجه؛ افراد هم دانشكده اي ما اين مورد را يا نخوانند يا بااحتياط بخوانند و قول بدهند مثل ما احساساتي نشوند؛ افراد مبتلا به قلب ضعيف و مانند آن هم بروند قرص هاي قلبشان را بياورند، بعد بخوانند.. همين، وصيت ديگري نداريم..)

5 - مسئولين دانشكده مان؛ چرا با ما و نشانه هاي ما اين كارها را مي كنيد؟ آخر مگر ما الگوي ورودي هاي بعد از خودمان نيستيم؟ چرا هر چه نشانه از ما بود داريد ناپديد مي كنيد؟ چرا در ِ تراس طبقه دوم را بسته ايد؟ مگر نه اينكه ما از آنجا به بوفه دانشكده سفارش غذا مي داديم؟! تازه آنجا ديگر انگيزه خودكشي هم ندارد، چون فضاي جلويش شده سقف آن راه پله هاي.. آخر چرا نيمكت هاي دور تا دور طبقه ها را آنقدر كم كرديد؟ مگر نمي دانيد محل تجمع ما ورودي هاي هشتاد و دو آنجاها بود؟! اصلاً مگر نمي ديديد ما هر كداممان يا هر گروهمان يك نيمكت را به اسم خودمان زده بوديم؟ اصلاً يك مسئله حقوقي: پس از ما اين نيمكت ها به ورودي هاي بعدي ارث مي رسيد، ارثيه ما را چرا كأن لم يكن تلقي كرديد؟! آن آسانسور را زده ايد آن وسط كه چه؟ مگر يادتان رفته ما وقتي مي خواستيم از طبقه سوم، طبقه اوّل را صدا بزنيم از آن بالا «آويزان» مي شديم؟! آن متد جواب داده، ما «خيلي ها» را اينطوري رصد كرديم و خيلي هم كيف داد! لابد چند روز بعد هم درب كلاس شماره دويست و نُه را گِل مي گيريد چون ما فاصله ناهار تا كلاس بعد از ظهر را آنجا جمع مي شديم.. و احتمالاً تا چند وقت بعد اگر هر كدام از ما از آن طرف ها رد شويم، مي دهيد با كوكتل مولوتوف منهدم مان كنند! ما الان دلمان گرفت، شما چطور؟! بي زحمت يك مقدار محدودي با احساس ما هماهنگ شويد.. ما الان يادمان افتاد، افسرده شديم، آن وقت شما تمام نشانه هاي حضور و وجود ما را در آن دانشكده داريد از صحنه روزگار محو مي كنيد؟ آخر مگر ما دايناسوريم كه مي خواهيد ما را منقرض كنيد؟! لااقل نيمكت زير بُرد طبقه دوم را بگذاريد بماند، آن نيمكت و شوفاژ بالايش، نشاني ماست، مدرك تحصيلي ماست، اصلاً آدرس ما در دانشكده است.. بگذاريد ياد و خاطره ما زنده بماند!! ما دلمان صاف است، آه مان مي گيردها.. آنوقت ديگر نمي توانيد پيدايمان كنيد از دلمان درآوريد.. دوست داري بيشتر بگوييم، ولي اين نامه است، طومار كه نيست! ما اين همه گفتيم، آن همه هم نشانه از ما كه داريد به تاريخ پيوندش مي زنيد؛ بقيه اش را خودتان بخوانيد.. فقط تأكيد مي كنيم دلمان چقدر پاك است..

 

.........................................................

* (همينطوري الي اخر بصورت يك ريز و سلسله وار!!)

 

- اميدواريم وقتي خداوند مهربان خواست ما را به علت سختي هاي زيادي كه تحمل نموديم بفرستد بهشت، قبلش اين كامپيوترمان را بفرستد تهِ جهنم..

+ نوشته شده در  دوم خرداد 1387ساعت   توسط نون اوّل نامه  |