تبليغاتX
نون اوّل نامه..

 

نامه شماره نوزده

برسد به دست: آحاد مردم

 

توجّه! توجّه!

 

به استحضار می رساند در دنیای بسیار جالب و حیرت انگیز گرانی که هیجان ها را بیخ گلوها حبس کرده و کسی جرأت نمی کند دست از پا خطا کند مبادا فردا روزی قیمت دست و پا هم سر به آسمان بگذارد، در چنین شرایطی با تلاش شبانه روزی و طاقت فرسای ما و شرکاء، ارزانترین کالای دنیا با تلاش شبانه روزی* کشف شد. ما با شکست نفسی کامل حق کشف این کالا را به نام خودمان می زنیم ولی آنرا تقدیم می کنیم به همه کسانیکه جانشان را کف دستشان گرفته اند و با گرانی مبارزه می کنند، کسانیکه جانشان را از کف داده اند و زیر بار گرانی خم به ابرو نمی آورند، و آنهاییکه جانشان را با کف دست محکم چسبیده اند و به فرار از گرانی مشغولند.. و در تمام این حالات هم همه با گرانی مبارزه می کنند. نهایتاً بالاخره توجه شما را به مشروح کشف خود «یک کالای ارزان و شاید ارزانترین کالا» جلب می نماییم:

بی مقدمه می گوییم که وقت گرانبهای شما را هم هدر نداده باشیم و اصل مطلب را گفته باشیم. به هر حال ناسلامتی حرف از گرانی و دنیای «آلیس در سرزمین عجایب» وارش است و هیچ معنی ندارد ما در چنین دنیایی بخواهیم در حالی از کشف ارزانترین کالا بگوییم که وقت شما را بیخودی گرفته ایم. در حالیکه وقت هم در نوع خودش ارزش و قیمت بسیار بالایی دارد و با همین ارزش بسیار بالایش ما را کشته(شاید اگر شما هم بودید، خدای نکرده شما را هم می کشت). انسان وقتی وقت از دستش می رود و دیرش می شود و کارش ناتمام می ماند و به ثانیه های آخر مهلتش می رسد و هنوز کارها نیمه تمام مانده و تازه اوّل خط خود مانده و نمی داند کجا لابی کند که یک کم دیگر وقت به اش بدهند و دارند ورقه امتحان و گزارش پروژه و نتیجه زحمات و نامه اعمالش را از زیر دستش می کشند و می گویند مقاومت بی فایده است، ورقه رو بده و...، تازه آن موقع قدر وقت را می فهمد. تازه آن موقع می داند و در می یابد و به معرفت می رسد که باید از فرصت ها استفاده می نمود و قدر خودش و لحظاتش را می دانست و به بازیگوشی و وقت تلف کردن و زندگی را به گشت و گذار و تفریح و تفرج بیهوده و غفلت نمی گذراند و به جایش از فرصتها به موقع و به درستی استفاده می کرد، جای اینکه فقط حرفش را بزند. اصولاً فقط حرف زدن و در نوع پیشرفته ترش پر حرفی کردن کار درستی نیست، چون مضراتش بیشتر از مزایایش است؛ و تو ای پر حرف! بر فرض هم که حرفت را تا آخر زدی،اگر خودت بدانی آخرش کجاست، با این کار از چشم دیگران می افتی و قدر و منزلت خودت را پایین می آوری. خوبست اینجوری؟! آنوقت دیگر برایت تره هم خرد نمی کنند. به قول شاعر «میان جمع، حرف چون آتش است/ و پرحرف بدبخت، آب در هاون می کوبد».. آب در هاون کوبیدن هم کنایه از کار بیهوده و بی نتیجه و بی ارزش کردن است که آخرش هیچی برای هیچکی ندارد، جز پشیمانی برای پر حرف بدبخت.. پشیمانی هم که دیگر سودی ندارد.. کار از کار گذشته و دیگر نمی شود جبرانش کرد. از قدیم هم حواسشان بوده و گفته اند پشیمانی سودی ندارد و به جایش پیشگیری بهتر از درمان است. حتماً باید کار به درمان بکشد که انسان بفهمد باید کاری می کرده؟ یا چرا قبلاً به فکر نبوده؟ یا ای کاش جلوی حادثه را قبل از وقوع می گرفت؟ خب از اوّل مثل یک انسان تیز هوش مراقب اوضاع و احوال و علائم و نشانه ها باید بود تا وقت عمل، دست تنها و دست خالی و دست روی دست نبود. که اگر وقت عمل فرصت از دست رفت و ضرر آمد و جبرانی هم در کار نبود، انسان مغبون نشود و زندگی اش را بر باد رفته نبیند و دنیا را به آخر رسیده نداند و نرود «وایسا دنیا من پیاده شم..» را از بر کند. که یک مملکت را معطل کند که می خواهد پیاده شود. مگر مردم کار و زندگی ندارند که علاف شوند تا او پیاده شود. آن هم از میان این همه جمعیت! لابد کلی هم باید به این و آن تنه بزند و عذر بخواهد و نخواهد تا تهش بتواند بپرد پائین. که چی؟ که شکست خورده و دنیا برایش تمام شده. آخر نباید اینطور باشد که یک شکست دنیا را تیره و تار کند. انسان باید از شکست هایش درس بگیرد برای آینده اش. باید شکست را پلی سازد به سوی پیروزی. و بجای اینکه از بالای این پل خود را بیندازد پایین، از روی آن به سوی موفقیت پیش برود و نهایتاً به قله رفیع افتخار و بزرگی و موفقیت برسد و از شاعر تشکر کند که گفته «بگو فردا مال ماست».. و امیدوار باشد که فردا روشن باشد.. کلاً امیدواری هم خوب چیزیست و انسان به امید است که زنده است.. مانند ما که از سختی ها و شکست ها و گرانی ها پلی ساختیم به سوی آینده و امیدواریم از روی آن پل به سوی آینده ای روشن و سپید و پر از گل و بلبل برویم و کماکان امیدواریم که این بدبختی ها و سختی ها و شکست ها دیگر پا نشوند با ما از روی پل بیایند به آینده.. در هر حال تلاش و امیدواری و کسب تجربه از شکست ها بود که توشه راه ما شد برای این کشف بزرگ.. من به نوبه ی خودم این موفقیت بزرگ رو به همه آحاد مردم تبریک می گم..

 

حالا دانستید که کالای ارزان هم وجود دارد و چیست؟ خیالتان راحت شد؟ ما هم خیالمان راحت شد که شما را از کشف خود آگاه نمودیم و راز یک کالای ارزان را با شما در میان گذاشتیم، و اکنون دیگر وجدانمان شاد است و دارد می خندد و ما می توانیم سر آسوده بر بالش بگذاریم.. پس به افتخار ارزانترین کالا..   

 

 

--------------------------------------------------

* استفاده از آرایه تکرار جهت تأکید بیشتر

 

 

توضیح چند خطی

  

 

+ نامه شماره..  هفدهم تیر 1387   فرستنده: نون اوّل نامه  | 

 

"در گذشت خسرو شکیبایی بازیگر تئاتر و تلویزیون" 

 

نمی دانم.. به قول خودش:

"سهم ما هم، یک یادت بخیر ساده" 

 

.. روحش شاد، جایگاهش رفیع

 

 

نوشته شده در  تاریخ بیست و هشتم تیر ماه ۱۳۸۷

 

+ نامه شماره..  شانزدهم تیر 1387   فرستنده: نون اوّل نامه  | 

پدر اغلب به اینجای قصه که می رسد، چشمهایش برق می زند: «اون سال مکه که بودیم، این وروجک دو سالش بیشتر نبود. توی بازار از پله ها که بالا می رفت، دست به زانوش می گرفت و با هر بار بالا رفتن از هر پله، «یا علی..یا علی» می گفت.. عرب های اونجا همه شون تعجب می کردن. (بیشترشون هم که شیعه نبودن).. بعضی هاشون هم بهش عادت کرده بودن. با اون موهای کوتاه و تیپ مثلاً اسپرت، فکر می کردن پسره.. آخر هم روز آخر یکی شون یه تفنگ آبپاش اسباب بازی کادو داد بهش.. براشون خیلی عجیب بود بچه به این سن که هنوز درست و حسابی به حرف نیفتاده، اینطوری یا علی یا علی می گه..»

 

من اغلب به اینجای قصه ی پدر که می رسم، یادآوری می کنم که آن تفنگ آبپاش و آن یکی هدیه دیگر که یادم نیست، سهم خودم هم نشد و باهاش بازی هم نکردم. دست آخر هم که در فرودگاه، جهت رعایت مسائل امنیتی، ازمان گرفتندش. ولی در دل خودم، یکجوری خوبی حس می کنم که خوشحالم از اینکه آنجا با همان لحن و لهجه ی کودکی، موقع بالا رفتن از پله ها آن ذکر مقدس را می گفتم. یکجور خوبی خوشم می آید..

 

الان هم یکجور خوبی علی(ع)  را بیشتر دوست دارم. یکجور خوبی 13 رجب و عید غدیر برایم خاص تر است. گاهی هم پیش آمده وسط بی خیالی های روزمره، روزهای نوزده تا بیست و سه رمضان، دلم حال خوشی نداشته باشد؛ احساس کند چیزی گم کرده و از این بابت غصه اش بگیرد. هنوز هم نهج البلاغه را به این خاطر زیاد دوست دارم که خط به خط اش در ژرفای معرفت و عظمت علی(ع) غرقم می کند. دوست دارم که بیستم جمادی الثانی روز مادر است و سیزده رجب هم روز پدر.

 

هنوز هم یکجور خوبی وقتی یاد دبستان می افتم که می خواندیم: «امام اوّل، علی(ع)» ، حالم خوش می شود..

 

میلاد حضرت علی(ع) و روز پدر را صمیمانه تبریک می گویم.  

 

 

نوشته شده در بیست و ششم تیرماه ۱۳۸۷

+ نامه شماره..  پانزدهم تیر 1387   فرستنده: نون اوّل نامه  | 

 

نامه شماره هجده

برسد به دست: ساکنین آپارتمان محل سکونت ما

 

ساکنین آپارتمان محل سکونت ما، با سلام؛

 

پیرو خشم بدون مرز ما که ناشی از فقر ما از فرهنگ آپارتمان نشینی می باشد، عزم کرده بودیم از همین جا یک نامه خشونت آمیز، قهر آمیز و تهدید آمیز بنویسیم و از لای درب واحدتان بیندازیم داخل واحدتان؛ امّا چون تا همین چند لحظه ی پیش تصنیف «پری کجایی» ِ مرحوم بنان از رادیو پیام در حال پخش بود، ما را حال و هوایی موسیقیایی در برگرفته و خودمان هم در افکار گذشته و حال به دنبال پری می گشتیم، بنابراین تصمیم گرفتیم تنها به ذکر چند نکته و تذکر و پیشنهاد بسنده کنیم:

 

1- درب ورودی ساختمان، محل ورود و خروج و احیاناً دریافت مرسولات پستی و امضاء رسید پستی می باشد نه محل سنگ نوردی، درب نوردی و باغچه نوردی. التفات دارید که؟ پس اگر مقدور است، پس از گوشزد نمودن این نکته به نوگلان و دلبندانتان، به خاطر بسپارید که نبستن درب ورودی ساختمان این سوء تفاهم را بوجود می آورد که این ساختمان محل زندگی کلیه ی ساکنین شهرک می باشد، نه فقط خود سی خانوارمان. آن وقت قضیه می رود روی قبض مالیات و... بعد شما با عواقبش چه می کنید؟

 

2- لابی های ساختمان(همان راهرو و راه پله ها در زبان ما) محل عبور و مرور و فوق فوقش اقامت موقت ساکنین است، نه محل برگزاری کنسرت های استعدادهای درخشان ساختمان. پس لطف کنید و از طرف ما عاجزانه از فرزندانتان درخواست کنید که از خیر این نیم ساعت تست شنوایی سنجی هر روزه که برای ما می گذارند، بگذرند. نکته دیگر اینکه وقتی فرزندتان برای تست صدا جا کم می آورد، او را با این خیال واهی که باقی ساکنین از ناشنوایی برخوردارند راهی کوی و برزن و راهروها نکنید. حالا اگر طرف یک نوزاد چند ماهه بود که کلاً هفت هشت نوع صدا بیشتر بلد نیست از خودش در بیاورد یک چیزی.. ببینید ما قبول داریم که انسانهای گناهکاری هستیم، ولی دیگر نه اینقدر که یک وروجک چند سال و نیمه با صدای جغجغه برقی وارش مأمور عذاب ما شود. ضمناً اینجا خانواده زندگی می کند، پس لطفاً اگر موبایل تان آنتن نمی دهد با شرکت ارتباطات سیار تماس بگیرید و یا مثل ما برایشان نامه بنویسید. و گرنه فریاد زدن و الو الو گفتن فقط اعصاب خودتان و ساکنین را می ترکاند. باور کنید، ما امتحان کرده ایم. تازه توی سر گوشی مان هم زده ایم، تهدیدش هم کرده ایم، ولی این رفتارهای خشونت آمیز فقط احتمال تروریست بودنمان را قوّت می بخشد، نه امکان آنتن دهی در منطقه را.

 

3- همسایه های بالایی؛ نظر به اینکه همه ی ما به استثنای طبقه همکف، طبقه بالایی یک بنده خدای دیگر به حساب می آییم، بیایید به یکدیگر رحم کنیم تا بعدها هم به ما رحم کنند. بخصوص اگر فرزندتان خودش را به جای آرنولد گرفته، به او بگویید که درست گرفته! و واقعاً وقتی می دود، زمین ِزیر پایش می لرزد. و تاکید کنید که زمین زیر پای او، سقف بالای سر ما نیز می باشد، نمی باشد؟! فلذا وقتی ایشان با سرعت دویست کیلومتر در ساعت وسط اتاقش سرعت نور را اسکورت می کند، نه تنها مدیون کلیه ی قوانین راهنمایی و رانندگی و طرح کنترل نامحسوس و شعار «بیایید هر یک پلیس خود باشیم» می شود، بلکه مدیون ما و اعصاب و روانپزشک مان نیز می شود. ما را هم که می شناسید، هنوز واحد فرهنگ بخشش را نگذرانده ایم و محال است کسی را ببخشیم. گفته باشیم..  

 

4- شرمنده که متراژ حیاط ساختمان کم است و آن یک ذره ای هم که بعد از فضای سبز، به خودمان اختصاص یافته کفاف آن را نمی دهد که تیم فوتبال ساختمان بتواند در آن فینال لیگ شهرک را برگزار کند. ما هم بالاخره سنّی ازمان گذشته و نمی توانیم پا به پای بچه ها در حیاط بدویم، از دیوارها هم بالا برویم، با فرغون یکدیگر را دستگیر کنیم و پس از دستگیری دزد، بزنیم بکشیمش تا عبرت تاریخ شود! بنابراین کوفتمان می شود وقتی آنها می توانند بازی کنند خودمان نمی توانیم. شاید یک روز اینها را به روانشناسمان هم گفتیم، ولی تا آن موقع شما مراعات کنید..

 

۵- اگر تا کنون متوجه اخطاریه سازمان آب نشده اید، باید خدمتتان عرض کنیم که سازمان آب طی اخطاریه ای، ساختمان ما را به نشان مشترک پر مصرف مفتخر نموده است؛ فلذا گفته باشیم، اگر به دلیل ادامه مصرف بی رویه، انشعاب آب منزل ما قطع شود، ما نه در این دنیا و نه در آن دنیا از حق مان نگذشته و شما را نخواهیم بخشید. به اندازه کافی شهروند نمونه ای هستیم، پس حق داریم نتایج نمونه بودنمان را تا زنده ایم ببینیم.. بنابراین انصاف، وجدان و کمی انسانیت داشته و مراعات کنید.. ضمناً مشترکین پر مصرف تر ساختمان، این مورد را دو بار بخوانند، سه بار از رویش بنویسند، و یک بار هم کافیست که قاب کنند بزنند یکجا که همیشه جلوی چشمشان باشد..

 

ساکنین گرامی آپارتمان محل سکونت ما! با تشکر از همراهی تان، توجه شما را به بخش بامدادی(از ساعت ده شب تا دو بامداد) ِ تردد ساکنین با صدای دالبی در راهروها جلب می نماییم..

 

باتشکر، ]با این اوصاف[عمر ساختمانتان مستدام،

 

شب خوش

 

 

+ نامه شماره..  دهم تیر 1387   فرستنده: نون اوّل نامه  | 

 

 

 

خب، حالا چی کار کنیم؟                                                

 

 

 

 

 

 

 

+ نامه شماره..  نهم تیر 1387   فرستنده: نون اوّل نامه 

 

نامه شماره هفده

برسد به دست: کارشناسان روانشناسان مربوطه

 

کارشناسان و روانشناسان مربوطه، با سلام.

 

از آنجا که در جامعه ی ما «کارشناس» زیاد است، به طوریکه ما خودمان هم یک نوع کارشناس به شمار می آییم، برای شما که خبره هستید اعتراف می کنیم که شما حق دارید. حق دارید که بر اثرات مخرب بازی های کامپیوتری بعضاً خشن و اکشن بر روح و روان مخاطبانشان تأکید دارید. شما را نمی دانیم، ولی ما بر این اثرات مخرب بر زندگی واقعی مان نیز تأکید داریم. نمونه های دردناکش در ذیل آمده است:

 

1- ما از وقتی سری بازی های GTA را آغاز کرده ایم، از بس در قالب نقش خود به عنوان یک قاتل و دزد احتمالی فرو رفته ایم، در سطح شهر و زندگی واقعی مان هم به دنبال مأموریت هایی هستیم که به عهده مان گذاشته می شود. اگر خدای ناکرده از یک اتومبیل خوشمان بیاید، چند لحظه ای زمان و مکان را فراموش می کنیم و هر آن ممکن است برویم راننده بینوا را از ماشین پیاده کنیم و خودمان سوار ماشین شویم. باز هم خدا را شکر که موتور سیکلت های این مرز و بوم چندان چنگی به دل نمی زنند.

2- ما، مورد دوم ِ نامه ی شماره پانزده را رسماً از بازی GTA الهام گرفته ایم.

3- روز گذشته که از یک تور تهران گردی ویژه ی روز مادر به سمت منزل باز می گشتیم، چون در راه به سلامتی از اتوبوسی که در نوع خودش اتوبوس«سیر و سفر» ی بود جا ماندیم، یکهو تصمیم گرفتیم با اسلحه لاستیک اتوبوس را بزنیم بلکه بایستد و ما سوار شویم. تازه از این هم کوتاه نیامدیم و به این نتیجه هم رسیدیم که اگر لاستیک اتوبوس را بزنیم، خودمان هم سوارش شویم، نمی توانیم بیشتر از چند صد متر برویم و آنقدر به در دیوار می خوریم که اتوبوس آتش می گیرد و منفجر می شود آن هم در حالیکه هنوز تا اینجای مسیرمان تا منزل را save نکرده ایم.

4- ما آنقدر در GTA Vice City به دنبال Hidden Package گشته ایم که در دنیای واقعی هم به هر اتاقی که وارد می شویم، ابتدائاً گوشه ها و مخفی گاه هایش را می گردیم شاید یکHidden Package کاسب شویم.. همان دیروز هم تا با اتومبیل از جلوی یک خانه که راه پله های تراسش به پشت بام منتهی می شد گذشتیم، همه اش یک حس عجیبی به ما می گفت که آن بالا روی پشت بام، یک Hidden Package پیدا خواهیم کرد! اِ...! راستی الان اینجا زیر میز کامپیوتر یکی اش پیدا شد!

5- چند روز پیش وقتی یک راننده از حرکت غیر اصولی ما در عبور بدون کسب اجازه ی ایشان از عرض خیابان و قبل از خودشان،عصبانی شد و به ما اعتراض کرد، بدمان نمی آمد یا یک کوکتل مولوتوف برایش ارسال کنیم، یا لاستیک ماشینش را بترکانیم، یا یک عدد گلوله کالیبر 37 به سمت مغزش شلیک کنیم و یا نهایتاً با یک minigun به سمتش نشانه رفته، خودش و ماشینش را روانه خانه ی ابدی کنیم..

6- دیگر برای هیچ چراغ سبز و قرمز راهنمایی، خصوصاً چراغ های مستقر در تقاطع های بسیار شلوغ ارزشی قائل نیستیم.. برای قوانین راهنمایی و رانندگی هم همینطور.. این امر در جامعه ای که همه در آن اسطوره ی رعایت حقوق رانندگی دیگران و احترام به قوانین هستند، یک معضل بزرگ به شمار می رود.. ما جدّاً از روی شما و تمام کسانیکه به هر شکلی ما را از این اقدامات خلافی جویانه بر حذر داشته اند، خجالت می کشیم..

7- اوّل یک توضیح می دهیم، بعد شما که اثرات مخرب این بازی ها را کشف نموده اید، لطفاً اثرات این کار ما را هم بگویید:در بازی Midtown Madness که ما هر جا اتومبیل پارک شده ی پلیس را می دیدیم، می رفتیم با عشق فراوان با ماشین می کوبیدیم به پلیسه، قضیه خیلی کیف می داد.. حالا اگر اینور در سطح شهر برویم با ماشین بگوبیم به یکی از اتومبیل های گشت ارشاد، چه می شود؟!

 

کارشناسان و روانشناسان گرامی!حالا ما چکار کنیم؟می خواهیم به زندگی شرافتمندانه گذشته مان باز گردیم.. لطفاً به ما کمک کنید..

 

راستی اگر موارد عنوان شده برایتان غریبه بود، با شما همدردی می نماییم و پیشنهاد می دهیم بروید یک دور کامل این بازی ها، بخصوص GTA Vice City را تجربه و بازی کنید.. ضمناً اگر تا مرحله ی K پیش آمدید، سلام ما را هم برسانید و به ما هم بگویید که چطوری از روی پشت بام از دست ماموران امنیتی فرار می کنید..

 

با تشکر

 

 

+ نامه شماره..  پنجم تیر 1387   فرستنده: نون اوّل نامه  | 

 

نامه شماره شانزده

برسد به دست: وزارت نیرو، واحد برق مناطق

  

وزارت نیرو، بالاخص واحد برق مناطق، سلامٌ علیکم!

 

خسته نباشید.. بالاخره اوّل تیرماه فرا رسید و سیل وعده های مختلف نیز به لحظه ی وقوع نائل شدند.. افزایش تعرفه های اس ام اس انگلیسی، که ما را به خاک سیاه خواهد نشاند و چه بسا ما را مجبور کند بند اوّل نامه قبلی مان را روزی سه بار بیشتر از سایر بندها اعمال کنیم؛ کاربردی شدن کارت های ملّی که از این پس ارائه آن نه نشانه ی شخصیت که جزو وظایف ملّی مان خواهد بود؛ سهمیه بندی جدید بنزین که به ما ربطی ندارد و ما فقط پول افزایش کرایه تاکسی اش رامی دهیم؛ شروع تابستان که در نوع خودش برای ما به معنای سهمیه بندی کولر منزل می باشد و چند اتفاق و وعده ی دیگر که هنوز توفیق دریافتشان را نداشته ایم، ما همه ی این ها را از سر گذرانده و می گذرانیم، چون چاره ی دیگری نداریم..

 

امّا.. جدول خاموشی های وعده داده شده جهت صرفه جویی و تأمین برق تمام مناطق برای ما از همه جدیدتر می باشد.. از آنجا که ما در شهر تهران زندگی می کنیم و جدول خاموشی های این شهر را در اختیار داریم، اعلام می داریم که از شما متشکریم که جدول خاموشی های احتمالی «کل کشور» را همزمان و با هم منتشر ننمودید.. زیرا ما با همین شهر تهران اش هم آخر نفهمیدیم جزو کدامیک از گروه بندی ها به حساب می آییم.. چون از هر جایی که جدول را بخوانیم، می توانیم جزو هر گروهی باشیم؛ بدین ترتیب ما استعداد بالقوه آن را داریم که کل شبانه روز برق خانه مان خاموش باشد! امّا از انجا که تا این ساعت، یعنی نیم ساعت مانده به ده شب، هنوز برق داریم، حدسمان این است که قرار خاموشی ما ساعت 22 تا 24 است.. خب چون ما در این ساعت هم تلویزیون تماشا می کنیم، هم با کامپیوترمان کار داریم، هم مانند هر بشر دیگری نیاز به یک لامپ روشن و یک لامپ روشنِ اضافی داریم، تازه به اینترنت هم کار داریم، لذا این زمان بندی بهترین حرکتی بود که می شد اتفاق بیفتد.. از اینکه ما را زیر نظر گرفتید و آمار ساعات اوج مصرف ما را در آوردید و در برابرش اقدام فرمودید، سپاسگزاریم.. این اقدام شما در کنار صرفه جویی در مصرف برق، کامپیوتر، رادیو، اینترنت و لامپ اضافی، باعث می شود ما دیگر سریال پرستاران سه شنبه ها را نبینیم، برنامه سه شنبه شب های رادیو پیام را نشنویم، و سوتی های سریال ها را نگیریم و بدین منظور راه به راه برای عوامل و دست اندرکاران پخش سریال های سیما و خودِ سریال ها نامه ننویسیم و وقت مملکت را نگیریم.

 

ما نیز جهت صرفه جویی در مصرف برق، جدول خاموشی های خود را برای  ساعات دیگر شبانه روز به شرح ذیل اعلام می داریم:

 

1- هر گاه از جلوی کامپیوترمان کنار رفتیم، حتی برای چند دقیقه آب خوردن، کامپیوتر را خاموش می کنیم.

2-  سخت ترین کار عمرمان را انجام می دهیم، یعنی رادیو پیام را خاموش می کنیم؛ امّا هزینه های درمان افسردگی ما به دلیل این اقدام، به عهده ی خودتان..

3- هر گاه خواهر یا برادر کوچکترمان خواست با ما حرفی بزند و کمی رابطه اش را با ما بهتر کند، اعلام می داریم: «خاموش»! اینطوری هم او خاموش می شود، هم طبع حرف زدنش، هم ذوق بچّه، هم نطق بچّه، و هم همان یک ذره رابطه خوبی هم که داشتیم.. خود ما هم که کلاً خاموشیم..

4-  کولر خانه را خاموش می کنیم، ولی چون هوا گرم است، دوباره روشنش می کنیم.. این کار را آنقدر تکرار می کنیم تا یا کولر خانه خراب شود، یا فیوز بپّرد که چه بهتر، یا برق ما را بگیرد و خیالش راحت شود و مملکتی از دست ما خلاص شود..

5- هر کاری هم که انجام بدهید، ما باز هم اس ام اس فارسی نمی فرستیم(اگر مایل بودید این مورد را برای واحد کنترل مخاطبِ شرکت ارتباطات سیّار ارسال کنید!)

 

فعلاً همین.. بیشتر از این نمی توانیم بگوییم چون داریم به ساعت قرارمان نزدیک می شویم..

 

بدروود..

+ نامه شماره..  یکم تیر 1387   فرستنده: نون اوّل نامه  |