تبليغاتX
نون اوّل نامه..

 

بووووم! پیام قبل التحریر: "خب بسّه دیگه، اعلام می شود ریکاوری دیگه تمام شد و اینکه آیا مغز ما به مرز آمادگی رسیده یا نرسیده، دیگه پای خودش".. پایان پیام.  

این خبرها را می خوانیم..

1- خبر(به منبعش نرسیدیم): "ایران تنها کشوری است که ژئو پارک احداث کرده است"..

خبر تکمیلی ما: و ایران همچنین تنها کشوری است که کسی به مردمش در مورد ژئو پارک و تأسیسش خبری نداده..

 2- تیتر یک بررسی در یک روزنامه: "نقش جغرافیا در عقب ماندگیهای ذهنی"

واکنش نون اوّل نامه در برابر تیتر:

واکنش1: !

واکنش2+ برداشت: نقش جغرافیا را می توان بصورت یک رابطه خطی مثبت تعریف نمود.. نمونه بارزش هم خود ما هستیم که اگر با سؤال جغرافیایی کسی روبرو شویم، عین عقب مانده ها فقط نگاهش می کنیم.. کلاً ما غیر از کشورهای دوست و همسایه و فامیل، و معدود رود و کوه و فلات و دو سه تا کشور در اروپا، چهارتا در امریکای لاتین و دو تا و نصفی در افریقا، اطلاعات دیگری جهت راهنمایی جامعه توریستی نداریم.. تازه وقتی که فهمیدیم آدیس ابابا در افریقاست، آنقدر ذوق کردیم که نگوو.. باز هم حرف هست در این باره، امّا همین برای زیر سوال بردن مجموع معلومات نویسنده کفایت می کند..

3- [احتمالاً] وزیر نیرو: "برق مشترکان پرمصرف قطع می شود"..

واکنش نون اوّل نامه بعد از اطلاع از خبر (و اطلاع از نوع مشترک بودن خودش):

خداحافظ بچه ها؛ خداحافظ تلویزیون؛ خداحافظ سیروس مقدم؛ خداحافظ شبکه ملّی؛ خداحافظ رادیو پیام؛ خداحافظ کامپیوتر؛ خداحافظ اینترنت؛ خداحافظ برق؛ خداحافظ بو، خداحافظ باکتری!؛ خداحافظ تکنولوژی تایپ ترجمه؛ و... (به همین نحو ادامه پیدا می کند تا صدا کم کم محو شود)..

۴- فکر کنم یادم رفت.. (خب به سلامتی من که آخرش هم مورد چهار یادم نیامد، ولی بی زحمت توی قسمت "انتخاب برترین وبلاگها/برترین وبلاگ در زمینه طنز!" نام این وبلاگ را وارد نموده و مژدگانی دریافت کنید؛ الهی صدر در دنیا، صد در صد در آخرت راضی بشی..)

 

 

+ نامه شماره..  سی ام مهر 1387   فرستنده: نون اوّل نامه  | 

 

               

 

+ نامه شماره..  بیست و پنجم مهر 1387   فرستنده: نون اوّل نامه  | 

 

پیام قبل التحریر: "1- انگار که سکوت مطلق گرفته باشی، بعد توی ذهنت چیزی شبیه به گذشته را مرور کنی.. و هرچه یادت می آید تعریف کنی، مثل خلاصه داستان.. برای همین متن این پست، کمی شبیه خواب زدگی است..2- لطفاً اسپیکرها را روشن کنید! (با تشکر از آنی جان که موزیکش را سرقت کردم)..۳- ببخشید که اینقدر طولانی است!" پایان پیام.

و بعد یادم می آید، من.. که بزرگتر شدم.من که در کودکی «آرزوی بزرگ» نداشتم. و معمولی زندگی کردن را بیشتر می خواستم. وقتی بزرگتر شدم، و فهمیدم بچگی بهتر است.. و بزرگ شدن که انگار نمی شد برگشت به عقب.. و بزرگ شدن که انگار راهش فقط برای جلو رفتن ساخته شده بود..

یادم می آید: و بعد من که خدا را حس کردم.. بعد من که با خدا دوست شدم، بعد من که خدا را دوست داشتم.. بعد خدا که مرا بیشتر دوست داشت.. بعد من که عاشق شدم.. بعد من که عاشقی ام طولانی بود.. بعد من که دلم تنگ می شد.. بعد من که آرام آرام تغییر می کردم؛ مثل برف توی باغچه حیاط خانه، که تا آخر زمستان هست و بهار که می شود، آرام تغییر می کند، آرام آرام آب می شود..  

بعد من که باید از دوست داشتن درس می گرفتم.. درس عبرت و درس بزرگ شدن.. بعد من که واقعاً بزرگ می شدم.. بعد خدا که مرا یادش نمی رفت.. بعد خدا که جواب سوالاتم را می دانست.. بعد خدا که جواب پرسش دوست داشتن را می دانست.. بعد من که فهمیدم خدا کجای دلم بود.. بعد خدا که مرا ساخت.. بعد خدا که دوست داشت مرا بسازد.. بعد خدا که مرا خوب ساخت..

بعد عاشقی که تمام شد.. بعد عاشقی که آرام آرام و ناگهان تمام شد.. بعد من که قول دادم گله نکنم.. بعد من که زیر قولم زدم.. بعد من که با خدا قهر کردم، قهر نصفه.. بعد من که دلم نیامد.. بعد من که با خدا آشتی کردم.. بعد خدا که به من نمره داد.. و خدا که به من ' نوزده' داد.. و من که یک نمره کم آوردم..

بعد روزگار که گذشت.. بعد روزگار که تند تند می گذشت.. بعد من که خسته بودم.. من که غر می زدم.. بعد خدا که به من حوصله می داد.. بعد من که زیاد زیر قول اوّلم می زدم.. و زیاد دلم تنگ می شد.. و راه که برای جلو رفتن ساخته بودند و من نباید بر می گشتم به عقب.. بعد من که اشتباه کردم، اشتباه عجولی.. بعد خدا که گفت "نباید".. بعد خدا که گفت "تو نباید..". بعد خدا که گوشم را گرفت.. بعد من که دردم آمد.. بعد من که خیلی خسته شدم.. بعد خستگی که خیلی سخت بود.. بعد من که یاد گرفتم "صبر".. بعد من که گفتم "قبول".. و یاد گرفتم "هرچه تو گفتی، قبول"..بعد من که قول دادم، قول محکم..  

بعد من که خیلی وقت است راه را عقب عقب نمی روم.. و من که باید تمام راه را ببینم.. بعد من که دوست دارم هیچی از قلم ِ رفتنم نیفتد.. بعد من که با خدا هنوز آشتی ام.. و هر روز قول می دهم، یک قول جدید.. و من که قول هایم زیاد می شوند.. بعد قول های من که کوتاه اند و ساکت.. و من که ساکتم و آرام.. بعد یکبار که نگران شدم.. یکروز که گفتم "چرا؟".. و گِله که اسمش را گذاشتم درد و دل.. بعد خدا که گفت "تو راست گفتی".. و واقعاً گفت که من راست گفتم.. بعد من که خیالم راحت می شود..

بعد من که اشتباه می کنم.. بعد خدا که "نشانه" می دهد.. بعد من که می فهمم.. بعد فهمیدن من که چه به موقع بود.. بعد من که سختم بود دلم تنگ نشود، امّا می گویم "چشم".. بعد خدا که لبخند می زند.. بعد "سحر" که "نزدیک است".. بعد خدا که قول می دهد سحر نزدیک است.. بعد خدا که با من فرق دارد.. و با من خیلی فرق دارد.. و خدا که زیر قولش نمی زند.. بعد من که باید آرام باشم..

بعد من که امروز پیش همه ام.. و من که حرف همه را می فهمم.. من که دل ِ تنگ همه را می فهمم.. بعد، آنها که روزی به دل من می گفتند اشتباه کرده، و امروز خودشان هم همان دل را دارند.. بعد قصه که هر روز تکرار می شود..

و بعد... 

 

+ نامه شماره..  بیست و یکم مهر 1387   فرستنده: نون اوّل نامه  | 

 

اندکی صبر،

                       سحر نزدیک است..

 

 

+ نامه شماره..  نوزدهم مهر 1387   فرستنده: نون اوّل نامه  | 

 

خدای من.. به من قول بده که آرامم می کنی

من نگرانم، نگرانی ام را می آورم پیش تو، مال تو باشد.. هر کار می خواهی با آن بکن؛ فقط به من قول بده که بگویی چیزی نیست، اتفاق بدی نیست..

به من قول محکم بده که قرار نیست اتفاق تلخ یا بدی بیفتد..

من کاری نمی توانم انجام دهم، هیچ کار، خالی خالی ام.. اگر دست من نیست، قبول؛ امّا تو درستش کن..

می دانی چقدر جدی ام، پس تو هم جدی ام بگیر.. خواهشم را و نگرانی ام را، رفعش کن.. به خوبی، به زیبایی، با همان حضور همیشگی ات.. بگذار دوباره حس کنم دست تو بود که نگرانی ام را پاک کرد.. من منتظرم.. دلم می ترسد، آرامش کن..

بگو چه می شود، باشد؟

 

+ نامه شماره..  شانزدهم مهر 1387   فرستنده: نون اوّل نامه 

 

پیام قبل التحریر: "اکنون در حالی کیبورد در دست می گیرم و این پست را می نگارم که سریال روز حسرت قرار بود امشب تمام شود، امّا معلوم شد فردا شب هم قرار است تمام شود.. خداییش من یکی دیگر طاقت ندارم این سریال هر شب تمام شود! و چون قلبم همکنون پیام داد که « راحت باش! درسته برگزیده نیستی، امّا مجبور هم نیستی سریال را تا ته ببینی»، به ندای قلبم گوش فرا داده، فلذا پست..! " پایان پیام.

اگر آدمی نصف عمرش را خواب است، من احتمالاً درصدی از عمرم را بیهوش بوده ام! هر کدام هم به یک نحو و یک شیوه منحصر بفرد؛ یک مورد حادثه بود، یکی واکنش طبیعی بود (خودم هم نمی دانم چرا اینجور واکنشها برای من طبیعی است!)، یکی دیگر هم پزشکی..

اولین بار، اوّل دبستان بودم. حیاط بزرگ مدرسه ما عملاً دو قسمت می شد: یک قسمت فضای باز حیاط بود و آن یکی، بخشی بود که زیر کلاسهای پایه دوم قرار داشت و پایه اش، ستون های سبز و سفیدِ "خرس گنده بک"ی بود؛ اسمش را گذاشته بودیم «طاقی».. موقع بارندگی می شد عزیز ناظم ها تا به زور ما را بفرستند «زیر طاقی» که زیر باران نمانیم و آنها از مصیبت غیبتهای ناشی از سرماخوردگی ما در امان باشند.. از آنجا که اینجانب علاقه عجیبی به دویدن داشتم، و اغلب هم شورش را در می آوردم، ناظم مدرسه بارها ناچار به دخالت مستقیم شده بود و تذکر داده بود که سعی کنم خودم را - لااقل در مدرسه آنها- نکشم! (حتی بعید نبود اگر دوران دبستان من کمی بیشتر طول می کشید، موفق به شکستن رکورد دوی سرعت جهان شوم) یک بار در حال دویدن زیر همین طاقی ها و بدنبال یکی از همکلاسی ها که احتمالاً مرا درست نشناخته بود، با همان سرعت کذایی، با سر رفتم توی یکی از آن ستون های سبز خرس گنده بک! البته صحنه مربوط به این حادثه را یادم نیست؛ فقط می دانم یک لحظه در حال دویدن بودم و لحظه بعد چشم باز کردم دیدم وسط حیاط دراز به دراز افتاده ام (درست مثل سکانسی که به سکانس بعد کات می خورد..) و بقیه بچه ها بالای سرم دور تا دور حلقه زده اند و وسطشان ناظم مدرسه ایستاده و سعی می کند با ایما و اشاره، با مغز من ارتباط برقرار کند که: «دخترم، سالمی؟ حالت خوبه؟!» از آن طرف هم عده ای رفته بودند خواهر بینوایم را خبر کرده بودند که:«بیا خواهرت وسط حیاط، زیر طاقی بیهوش افتاده!»(خواهرم هم همان مدرسه، پایه پنجم بود).. آخرش هم بقیه کمکم کردند روی پا بایستم و بروم آبی به سر و صورت بزنم.. حداقل خوبی اش به این بود که یکبار توانستم بدون لیوان آب بخورم!  

هنوز هم یادم نیست چه شد که ستون به اون بزرگی را ندیدم!

باقی موارد را بی خیال! تا همین جا به اندازه کافی دست راهنمایی و رانندگی دلیل و مدرک و اعتراف داده ام که بیایند گواهینامه ام را باطل کنند!

 

--------------------------------------------------------------------

* خوب می دانم در آن لحظه هیچ علاقه ای نداشت چنین«ride runner» ی بچه اش باشد! حتی حدس می زنم ظهر رفته خانه بچه ها را یکی یکی ماچ! کرده و از خداوند تشکر کرده بابت فرزندان سالمش!

 

+ نامه شماره..  چهاردهم مهر 1387   فرستنده: نون اوّل نامه  | 

 

زمان: دیروز؛ مکان: روزنامه جام جم، تیتر ریز صفحه اوّل: «دلیل گرانی تخم مرغ، ارزانی مرغ است»..  

بدینوسیله و با استعانت از درگاه خداوند و پس از کسب اجازه از این خبر، و تحت تأثیر این خبر تکلیف روشن کن، دلایل مسائل دیگر را از همین تریبون اعلام می داریم*:

- دلیل گرانی گوشت، ارزانی پول است.

- دلیل ارزانی مسکن، گرانی چادرشب است.

- دلیل کمبود کار برای جوانان، مازاد امکانات آموزشی و تفریحی است.

- دلیل افزایش یا کاهش سن امید به زندگی، به ترتیب کاهش یا افزایش امید به مرگ است.

- دلیل ناتوانی اینجانب در درک چرایی موفقیت فیلم «اخراجی ها»، پخش دوباره و سه  باره و بلکم شش باره این فیلم، و حسودی و عنودی اینجانب است.

- دلیل کاهش سن ابتلا به بیماری های قلبی، افزایش سن ابتلا به افسردگی است؛ فلذا این به اون در.

- دلیل اشتغال اینجانب به حرفه مترجمی، نوشته شدن متون مربوطه به زبان انگلیسی است!

- دلیل افزایش شدید استفاده از وسایل حمل و نقل عمومی، به آتش کشیده شدن وسایل نقلیه شخصی توسط صاحبان آنها جهت بهره مندی از رفاه عمومی موجود در  وسایل نقلیه عمومی است.

- دلیل آتش زدن وسایل نقلیه شخصی توسط صاحبان آنها، نبود امکان منفجر کردن آنها بوده است.

- دلیل سکوت محافل خبری در برابر اخبار منتشر شده از این تریبون، هنوز در دست بررسی است.

------------------------------------------------------------

* تمام دلایل عنوان شده، یافته های قابل استناد خودمان است.

 

پیام بعد التحریر: "بیا تا جهان را بریزیم به هم، بعد خودمان دست زیر چانه بنشینیم بلبشویش را تماشا کنیم، بعد نگران شویم که دستمان رو شود، پس پاشیم همه شو از اوّل درست کنیم، چون مجبوریم و چون می خوایم! هه"  پایان پیام.

 

پ.ن: خدایا واقعاً چرا من نمی فهمم چی در این فیلم اخراجیها قشنگ است و طنز است؟

 

+ نامه شماره..  دهم مهر 1387   فرستنده: نون اوّل نامه  | 

 

.. مثل دوست خوبی که مدت زیادی نباشد آشنایش شدی، امّا حسابی به او خو گرفته باشی؛ مثل دوست خوبی که رفیقش شده باشی؛ مثل...

نمی دانم مثل کدام دوست.. امّا می دانم همیشه همینطورم؛ هر سال این موقع ها دلم برای ماه رمضان تنگ می شود. با اینکه بعضی سحرهایش توی خواب و بیداری سحری خوردم و یک کوچولو دعایی خواندم، طول روزش کار خاصی نکرده ام، فقط دم افطارهایش و موقع گذاشتن خرما توی دهان، حس خاص میهمان خدا بودن را داشتم که هنر نکرده ام! فقط روزه گرفته ام و این آخری ها هم رسماً به «اللهمّ غشّنی..» افتاده ام! امّا این ماه را خیلی دوست دارم. دلم یکجوری اش می شود وقتی روی تصاویر گل و بلبل و تبریک، «الله اکبر» گذاشته اند که ماه رؤیت شد.. و تصویر هلال باریک و مظلومی از ماه که شاید همین سالی دو بار سراغش را می گیرند. "چطور مگر"ش را نمی دانم، امّا حس غریب خوبی به این ماه دارم.

نمی دانم.. این ماه را خیلی دوست دارم، مثل دوستی که وقت رفتن می گویی "سفر سلامت" ، ولی توی دلت می گویی:  

"امّا دلم برایت تنگ می شود"..

 

عید فطر بر میهمانان خدای عزیزش مبارک..

 

 

+ نامه شماره..  نهم مهر 1387   فرستنده: نون اوّل نامه  | 

 

زمان: دیشب/ مکان: تلویزیون!  دیشب قبل از پخش مجموعه خودآموز بزنگاه و قبل از پخش پانزده دقیقه ای آگهی، شبکه سه ای ها گزارشی پخش کردند. یکجور دوربین مخفی که واکنش عابرین را در برابر روزه خواری یک نفر دیگر بررسی می کرد؛ دو سه موردی نشان داد و واکنش یکی دو نفر و مصاحبه های بعدی، نوبت رسید به آقایی که مشغول کشیدن سیگار بود. یادم نیست کسی به ایشان هم تذکر داد یا نه، امّا خود گزارشگر سراغ این آقا رفت و در مورد روزه خواری در این روزها و احترام به دیگرانی که روزه هستند و حیف است و حیف نیست و گناه دارد و غیره و غیره، نظر ایشان را پرسید. که ما هم مثلاً منتظر باشیم آقاهه ابراز ندامت کند و بلافاصله سیگارش را خاموش کند(لابد چهار قدم آنطرف تر یکی دیگر روشن کند). امّا جواب آقاهه که با اعتماد به نفس و حق به جانبی خاصی فرمودند اگر «همه» در مورد سیگار کشیدن علنی شان بهشان تذکر بدهند، ایشان هم منت سر ما گذارده، سیگار نخواهند کشید! من کاری به سلیقه و خواسته و حتی "روزه بودی یا نبودی" این آقا ندارم، اصلاً من آدم روزه دار عابر پیاده هم هیچ، چشمم کور فضول مردم نباشم، من فقط می خواهم بدانم حالا که این آقا نمی تواند یا نمی خواهد روزه بگیرد، حتماً در برابر کار اشتباهش، کل عالم بشریت باید  اعلام برائت کنند تا ایشان تصمیم بگیرند چند ساعتی توی چشم مردم سیگار نکشند؟ وقتی می فرمایند «همه»، یعنی حرف خدا سندیت ندارد؟

خودم هم می دانم خیلی هایی که به هر دلیلی روزه نمی گیرند یا دلیلی برای روزه گرفتن نمی بینند، در جائیکه به آن می گویند "ملأ عام" روزه خواری می کنند و این هم به امری طبیعی تبدیل شده؛ متاسفم.. گفتم که، کاری به روزه می گیری، نمی گیری اش ندارم، فقط می خواهم بدانم، وقتی کاری اشتباه است دیگر اعلام علنی و دفاعش چه دلیلی دارد؟ آن هم با این همه حق به جانبی؟ با آن لحن تند که در لفافه برساند "به شما چه".. یا اصلاً مگر هر کاری که «همه» بگویند یا انجام دهند یا تأیید و رد کنند، قبول است؟ مگر ما همیشه به حرف «همه» گوش می دهیم؟ اصلاً مگر ما مسلمان نیستیم؟ نمی فهمم، اصل کار اشتباه است، چرا منتظریم دیگران یادمان بیندازند؟

مثال نیمه مرتبط: فرض کن می خواهند ماشینت را بدزدند، و در برابر اعتراضت بگویند اگر «همه» گفتند ندزد، نمی دزدیم، والاّ دخالت نکن..

 

پ.ن: چقدر وقتی عصبانی ام، بد می نویسم!      

 

+ نامه شماره..  نهم مهر 1387   فرستنده: نون اوّل نامه  | 

 

 

بدینوسیله اعلام می شود مشکل وبلاگ ما که ظاهراً به حول و قوه الهی فقط به وبلاگ اینجانب مربوط می شده و دیگران از توفیق تجربه آن محروم بوده اند، مرتفع شده است. فلذا comming soon..

( در پایان توصیه می کنیم بروید یک در دنیا، صد در آخرت صدقه بدهید که ما در وبلاگتان شریک نیستیم و الاّ باید از روی این اعلامیه سه تا کپی می گرفتید می زدید به در و دیوار وبلاگتان) 

 

پ.ن: با توجه به استقبال دوستان از اون یک خط و نیم پست قبل، همین جا جلوی چشم بلاگفا قول می دهم اگرچه میمیرم، ولی سعی می کنم از این پس خیلی طولانی ننویسم..

 

+ نامه شماره..  هفتم مهر 1387   فرستنده: نون اوّل نامه  | 

 

 هان ای بلاگفا!

تو را چه می شود؟!!

 

 

+ نامه شماره..  چهارم مهر 1387   فرستنده: نون اوّل نامه  |