تبليغاتX
نون اوّل نامه..

نون اوّل نامه..

آینه عبرت!

 

بدینوسیله فیلم نامه-داستان آموزنده خود را تقدیم می داریم. خواندن آن برای کلیه سنین بلامانع می باشد..

- سکانس داخلی، ساعت 50 دقیقه بامداد(داریم می رویم لالا که وجدان به صدا در می آید)ن توصیه وجدان: وایسا ببینم، کجا می ری؟ هی با توام، صبر کن، به قول یک نفر استپ پلیز..

ما: چیه چه خبره؟ دارم می رم لالا.. تو هم برو لالا

وجدان: ok.. امّا مسواکت که اون طرفیه.. واسه چی می ری اینطرفی؟

ما: بابا بی خیال.. اصلاً حوصله ندارم.. خیلی خسته ام.. بی خیال، خب؟!

وجدان: نخیر نمی شه. امروزه بچه هایی که یک سوم سنّ تو رو دارن مسواک می زنن. اونوقت تو...

ما: وجدان؟   /   وجدان: بله؟

ما: تو مگه خفته نبودی؟ واسه چی الان بیداری؟

وجدان: چی کار کنم، دیازپام نصفه خوردم.. حالا برو مسواک..قشری، به کودکان و دانش آموزان  (ما (ما در حالیکه مخ مان نمی کشد بیش از این با وجدان بحث کنیم، به سمت مسواک می رویم)

- سکانس داخلی، چند دقیقه بعد و در حال مسواک زدن هر قشری، به کودکان و دانش آموزان - تق - تق تق تق..

ما: دیگه چیه وجدان؟

وجدان: من نیستم پدرته..

ما(جمال پدر را رؤیت می نماییم): اِ.. سلام پدر! خوبید؟

پدر:خوبم دخترم، تو مطمئنی خوبی؟ چیکار می کنی؟

ما(با لحن بچه دبستانی که دارد درس جواب میدهد، باافتخار): پدر داریم مسواک می زنیم، زیرا...

پدر: بله دخترم می دونم.. با این سر و صدا که راه انداختی الان احتمالاً کل شهرک هم می دونن تو داری مسواک می زنی.. دخترم می دونستی پدر و مادرا با هزار امید و آرزو بچه هاشون رو بزرگ می کنن که باعث افتخارشون بشن و عصای دست پیری شون؟ اونوقت تو با این مشکل درک موقعیتت می ترسم زودتر از ما به سن پیری برسی.. حالا لطفاً اون شیر آب رو ببند این همه آب هدر نره، پس فردا آب و برق و گاز و تلفن و خط موبایل مون رو قطع می کنن..

ما(بعد از رفتن پدر): وجدان؟! هنوز بیداری؟

وجدان: متاسفانه بله

ما: مسئله ای نیست، از فردا خودم سر وقت دیازپام ات رو برات می یارم..

 

- تمام شخصیت های این داستان، علی الخصوص وجدان بیدارش تخیلی می باشد..

 

+ نوشته شده در  بیست و نهم آبان 1387ساعت   توسط نون اوّل نامه  | 

و ...

 

1- اگر مهلت ثبت نام کارشناسی ارشد دویست سال هم باشد، من باز هم همان روز آخر ثبت نام خواهم کرد، شک نکنید! تازه کلی هم قیافه افسوس به خود می گیرم که کل کائنات دلشان به حالم بسوزد و مهلت ثبت نام را تمدید کنند.. به هر حال ما بالاخره ثبت نام کردیم و سازمان سنجشی ها هم بالاخره مهلت ثبت نام را تا جمعه که تعطیله تمدید کردند..تا اینجا همه به وظایفمان عمل نموده ایم؛ تا ببینیم روز امتحان چه خواهد شد..

2- آن همسایه ای که چند وقت پیش تلگراف برایش زدیم و درخواست کردیم وقتی باران می بارد به روی خودش نیاورد و نیاید پشت پنجره و...، بنده خدا از همان زمان کلاً نیست.. نشان به آن نشان که وقتی باران می بارد، ما تا کمر از پنجره خم می شویم بیرون و کم مانده از آن بالا بیفتیم بغل کاج وسط باغچه، امّا از آن همسایه اثری نیست که نیست.. خواهشاً اگر کسی از نامبرده اطلاعی دارد، ما را هم خبر کند و وجدان خفته ای را از عذاب برهاند.. به هرحال امیدوارم زنده باشد و حالش خوب باشد چون از ایشان متشکر می باشیم که این مدت توانسته ایم کمی اکسیژن به خورد سلول هایمان بدهیم که یک وقت جدّی جدّی باورشان نشود اکسیژن همانی است که از اگزوز اتوبوس های شهری خارج می شود و باید نسبت به O2 موجود در هوای تنفسی واکنش منفی نشان دهند..

3- ...

4- می خواهیم به یک نفر ادای دین کنیم، ولی همراه اوّلمان کیفیت عکس های دوربینش خوب نیست، همراه دوممان هیچ وقت شارژ ندارد.. کسی گوشی ای دارد که دوربینش بلد باشد عکس با کیفیت بگیرد؟

---------------------------------------------ن ندهد! آخه وجدان هم چیز خوبی است.. فلذا شما دعا پ.ن: لطفاً دعا کنید اینجانب درس بخوانم.. والاّ به خدا زشت است یک آدمی دو سال پشت هم کنکور ارشد بدهد و توپ هم رتبه اش را تکان ندهد! آخه وجدان هم چیز خوبی است.. فلذا شما دعا کنید ما درس بخوانیم و بعدش نتیجه درس خواندنمان را ببینیم، بعد به سبک داستان های happy end ، به خوبی و خوشی قبول شویم و با سربلندی برویم سکانس بعد: ادامه زندگی.. خب؟!

 

+ نوشته شده در  بیست و یکم آبان 1387ساعت   توسط نون اوّل نامه  | 

هنر جمله سازی

 

زمان: دوشنبه شب، مکان: شبکه سه- زیر نویس عبوری! از شبکه:ات ایجاد شده برای ما «رفت و آمد بیش از حد غذا به یخچال موجب ایجاد مزاحمت برای آن شده، و کارکردش را با مشکل مواجه می کند..(::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: :::::::با توجه با متبابا  توجه به جمله مذکور، خواهشاً و برای رضای خدا یک نفر به این سوالات ایجاد شده برای ما پاسخ دهد:: بهه جمله مذکور، خواهشاً و برای رضای خدا یک نفر به این سوالات ایجاد شده برای ما سؤالات تشریحی:1- چه تعداد علامت تعجب و مانند آن برای این جمله توصیه کنیم؟(هر کدام 5/0 نمره!)توجه به جمله مذکور، خواهشاً و برای رضای خدا یک نفر به این سوالات ایجاد شده برای ما 22- نویسنده این پست، با خواندن این جمله با چه وسیله ای بر سر خود بزند، بهتر، مناسبتر، و در خور جمله مربوطه می باشد؟

سوالات تستی: 1- در جمله اوّل، از چه آرایه ای استفاده شده است؟ن سوالات ایجاد شده برای ما الف) خرق عادت پست، با خواندن این جمله با چه وسیله ای بر سر خود بزند، بهتر، مناسبتر، و در ب) خرق جمله سازی  پست، با خواندن این جمله با چه وسیله ای بر سر خود بزند، بهتر، مناسبتر، ج) توهّم است؟

2- رفت و آمد غذا ــ با رعایت حد یا بی رعایت حد ــ با چه وسیله ای امکان پذیر است؟د شده برای الف) تاکسی این پست، با خواندن این جمله با چه وسیله ای بر سر خود بزند، بهتر، مناسبتر، و در ب) دربستی این پست، با خواندن این جمله با چه وسیله ای بر سر خود بزند، بهتر، مناسبتر، و در ج) (خطاب به طراح سوال:) پا دارد، رفت و آمد می کند، تو هم بال داری، پرواز کن!  

3- مفهوم پنهان عبارت اعجاز بر انگیز "ایجاد مزاحمت برای یخچال" کدام مورد است؟جاد شده برای الف) یخچال گرمش می شودخندن این جمله با چه وسیله ای بر سر خود بزند، بهتر، مناسبتر، و ب)ب) فاز سوم طرح امنیت اجتماعی این جمله با چه وسیله ای بر سر خود بزند، بهتر، مناسبتر، و ج) ج) اعجاز کلمات!::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

و امّا جملات مشابه، پیشنهادی ما:

- خروج غیر قانونی برق از منزل، لوازم برقی را به تعطیلی می کشاند.

- طرح "خانواده نیمه مستقل"، قدرت دفاعی زیرمجموعه های خانواده ها را تقویت می کند.

- مقررات منع عبور و مرور برای زیرنویس های اعجاز برانگیز در سیما برقرار خواهد شد. جاد مزاحمت  :::::

پ.ن: قسمت دوم آن جمله اعجاز بر انگیز را خودمان کامل کردیم..

برای شادی روح ما هم که شده بروید به ما رأی بدهید، بلکم روحمان التیام یافت؛ با تشکر..

 

+ نوشته شده در  پانزدهم آبان 1387ساعت   توسط نون اوّل نامه  | 

باغ بی برقی(2)

 

و به آبان، روزی بیهقی را گفتم که مرا ترجمه متن بر تاریخ آمده، آنچنان که ارکان زندگی دگرگون کرده. و نیز چون مرا تاریخ به میلاد رسیده، پس اجازت خواهم از تو(1) که این نبشته بر "تاریخ بیهقی" ات آورم که من از مادها(2) باشم. پس وی را خوش نیامد، امّا بزرگی کرد و اجازت داد! و مرا نبشتن آمد:

 «... و به سنة سیصد و هشتاد و هفت، شبی ماه در آسمان پیدا نبودی. و ما را سر در کار خود بودی. و به ناگه ما را بارها برق فراقت شد، گویی "نیرو"(3) عزم لوازم برقی ما نمودی. پس ما را خوش نیامدی. و بسیار شکوه نمودی،. و هیچ راه چاره نیامدی. تا ساعتی چند که رفیقی که او را "شری"(4) نام بودی، بر ما پیام آوردی که مرا با تو کاریست که نمره یکی نامه ی مرا در سایت بین و بر من خبر ده. پس ما بر وی گفتیم که ما را برق نبودی، و اگر بودی تو را به تمامت خواسته اجابت نمودی. پس وعده فردا بدادیم. و تو چه دانی که چه کرامات در شری بود! و هنوز پیام به مقصد نرسیده بودی که برق آمدی و ما را جملگی شادی در دل آمدی. پس بر وی ندا دادیم که کارت همی به انجام رسانیم که تو را نفس حق است و دل پاک است و دست سبک. پس عهد نمودیم که بر وی و شهر وی دخیل حاجت بندیم که خیر این رفیق در ما اثر کند. پس کار وی انجام دادیم. و در این میان، فرزی و رضی(5) را ندا دادیم که آلبوُم جدید را بنوازید که ما را حال، بس خوش است.

ساعتی بگذشت. و ما کار تمام دیدی و از بازی روزگار بی خبر بودی. یک آن دیدیم نور رفت بعد صدا رفت. و ما بر شانس تأکید همی کردیم و از وی قدردانی همی نمودیم که ما را گر شانس بودی، همه چیز بودی. پس به ندای درون، باز پیام بر شری زدیم که ما را برق برفت و تو را مگر نامه بر پارسال نبودی و چرا امروز بر آن دیده می زنی؟! و پیام بر وی فرستادی و کار به دقیقه نیامدی که نور بازآمد، و ما دل به شری همی دادیم. پس باز به رایانه شدی و باز صدا آمدی و این بار چشم هم به ساعت بودی که "یک"اش که رفت(6)، خود، برق تسلیم نیرو کنیم! لختی بگذشت و از شری پیام آمد و در آن آه بسیار بود که ″استاد مرا نمره ی نامه بداده، لیک نمره در سایت نیامد و کار که پی گرفتم، خبر آمدی که استاد نامه را نگاه هم ننمودی و همانطور هوایی نمره بدادی.. پس باز به تکرار امتحان بدادم و این بار سوم باشد. و استاد امّا لجوجی کند که نامه نخواند و نمره ندهد. و مرا از این استاد دل پر خون باشد. آن رئیس استاد هم بر من خرده گرفتی که تا امروز کجا بودی و مرا حق ندهد و من مانده ام به ناچاری و ندانم چه کنم. و اگر این استاد و آن رئیس حق من ندادی، من از آنها شکایت همی برم که اینان مردمان حق گزار نباشند.“ پس من بر وی بسیار حق بدادم و در حقش بسیار دعا نمودم که کار بر وی آسان شود و استاد و رئیس را نور هدایت در دل آید که آزار بر دل جوانان روا نباشد. و شری را گفتم که اینان جماعت دانشجو به سخره گرفتند و به اینان کار مملکت به سختی افتد اگر امثالشان بر مملکت باشند که نتوانند نامه ی درس سه واحدی به کمال خوانند و نمره دهند، چوُن توانند مسئله بر مملکت حل کنند؟...

و حرف بدین جا که رسیدی بیهقی مرا ندا داد که ″حرف به سیاست کشاندی،و تو را چه به سیاست؟ تو همان اقتصاد بخوان و ترجمه کن که از تو این برآید و از آن برایت جز شر نیاید“.. و قلم از من بگرفت و مرا حرف ناتمام گذاشت..»

 

-------------------------------------------

(1) البته به خودش گفتم "شما"!

(2) قدمت نویسنده را می رساند؛ همچنین نویسنده قبلاً هم در نامه ای ادعا کرده بود متعلق به دوره مادها می باشد.

(3) وزارت نیرو

(4) "شری"، (به کسر شین)، مخفف نام

(5) فرزاد فرزین، رضا یزدانی

(6) سر ۱ ساعت

 

+ نوشته شده در  دهم آبان 1387ساعت   توسط نون اوّل نامه  | 

تقویم تاریخ(روز ملّی شمع فوت کردن)

 

به تقویم تاریخ زیر توجه کنید:

1 آبان؛ روز ملّی آمار (حالا من نمی دانم وقتی اقتصاد همه زندگی ما را تحت اشعاع قرار داده، چرا روز آمار داریم، ولی روز ملّی اقتصاد نداریم؟)

7 آبان؛ روز انتخابات رئیس کمیته ملّی المپیک امسال! البته این روز نه ملّی است، نه تاریخی. بلکه عبرت انگیز است، زیرا این نکته را می رساند ورزش مملکت بهتر است فقط و فقط دست یک نفر باشد که جمع اضداد و تکثر آراء پیش نیاید و یک نفر کل تصمیمات ورزشی یک کشور را اتخاذ کند.. اینجانب این قانون را در دستور کار منزل قرار خواهم داد، چون کلاً قانون خوبیه..

...

10 آبان؛ نمی دانیم چه کسانی، امّا شاید جزو آئین سنتی ایرانیان باشد که معتقدند در این روز باران(و شاید اولین باران پاییزی) باریده است و آنرا جشن می گیرند. باران را بی خیال! ما که دو روز قبل تر رابه یک مناستب مهم تر جشن گرفته ایم!

13 آبان؛ روز دانش آموز(روز معلم، روز پدر، روز مادر و... را همه به طرفین مربوطه هدیه می دهند؛ ولی ما مردیم و نه روز دانش آموز هدیه گرفتیم، نه روز دانشجو )

14 آبان؛ روز فرهنگ عمومی. (یکنفر در پشت صحنه: چــــــــــی عمومی؟!)

18 آبان؛ روز ملّی کیفیت(علامت تعجب، به میزان لازم)..

24 آبان؛ روز کتاب و کتابخوانی. (توضیح: کتاب همان چیزی است که می گفتند دوست و یار مهربان بوده، و در کتاب دبستان هم برایش شعر گفته بودند)..  

8 آبان؛ با توجه به این امر خطیر که اگر در چنین روزی اینجانب متولد نمی شدم، جهان یک منبع "غر" متحرک کم می آورد، و با توجه به تواریخ اعلام شده، و اینکه احتمالاً فقط این روز در سال مانده که به نام روز ملّی اعلام نشده، بدیوسیله 8 آبان را "روز ملّی فوت کردن شمع" می نامیم.

.:دینگ دینگ(صدای اعلام نتیجه): تصویب شد.  

 

پیام بعد التحریر:"پست قبلی، قسمت و روایت دوم هم دارد، فلذا comming soon ".. پایان پیام.

 

+ نوشته شده در  هشتم آبان 1387ساعت   توسط نون اوّل نامه  | 

باغ بی برقی(1)

 

امشب با چشم خودمان وزارت نیرو را دیدیم! این شرح ماوقع است:

- سکانس داخلی، ساعت 8:40 شب؛ درحالیکه که در یک پدیده نادر، پنج صفحه ترجمه نموده ایم، با دیدن تیتراژ آغازی "روزگار قریب" به خودمان تشویقی داده تصمیم می گیریم روند دو هفته گذشته را تکرار کنیم و این قسمت روزگار قریب که اتفاقاً قسمت آخر هم هست را ببینیم.. شاید ما دقت نکردیم، امّا انگار همزمان یک نفر از پشت صحنه می گوید «زهی خیال باطل!» در حال نزدیک شدن به منبع تخمه ها (قوت لایموت اینجانب) می باشیم که فررررررررت! برق از شهرک ما رخت بر می بندد(از بیان واکنش مان معذوریم)..

- خارجی، یک ربع بعد از وقوع واقعه؛ انگار که شرکت برق منطقه دارد به منبع تأمین برق شهرک شوک وارد می کند، چون یک لحظه برق می آید و بعدش دیگر نمی آید! ظاهراً به شوک هم جواب نمی دهد..

- خارجی، چند ثاینه بعد، و پس از کشف پدیده "باران می بارد"؛ ما که با احترام به عدد مقدس هفت، هفت بار دور خودمان چرخیده ایم(با تشکر از عدد سی و سه که مقدس نیست)، از غوطه ور شدن در احساسات شاعرانه خودداری نموده، با یک حساب سرانگشتی و با توجه به این که شب گذشته هم در ساعات "پاسی از شب" همین اتفاق افتاده بود، نتیجه می گیریم که برق منطقه یا به باران حساسیت دارد، یا اوضاع کابلهای منطقه خراب است، یا هر شب کابلهای شهرک ما را می دزدند..

- داخلی، ساعت 10:00شب؛ دیگه رسماً قاطی کرده ایم. پدر معتقد است ما به کامپیوتر معتادیم.. اگر اعتراف ما به این موضوع باعث دوباره وصل شدن برق می شود، باشد پدر راست می گوید؛ در غیراینصورت هیچی.. 

- داخلی، ساعت 10:45شب؛ همه با خیال راحت رفته اند به خواب ناز.. من امّا در حال تصمیم گیری در مورد انتخابات سال آینده هستم! موبایلم زنگ می خورد.. من هنوز مرحله شلیک به سمت اتاق را کامل نکرده ام که قطع می شود.. ده دقیقه بعد دوباره زنگ می خورد و قضیه تکرار می شود. یکی از دوستان است.. نمی فهمم، این که مرا می شناسد، من هم او را می شناسم، دیگر چرا قطع می کند.. برایش sms (و نه پیامک،) می زنم و یک علامت سوال send (و نه ارسال،) می کنم.. تازه جواب می دهد؛ ظاهراً بنده خدا داشته برایم missed call می انداخته! به ضریب هوشی ام لبخند می زنم.. دوستم می خواهد نمره اش را از سایت دانشگاه برایش چک کنم. قضیه قطعی برق را برایش می گویم و قول می دهم فردا چک کنم..

- داخلی ساعت "42:’10:۵۰شب؛ به محض ارسال sms مربوطه، برق وصل می شود. از آنجاییکه ما همگی از چنین لحظه ای قطع امید کرده بودیم، تمامی لامپهای اضافی و غیراضافی روشن است! به دل پاک دوستم درود می فرستم و می روم سراغ کامپیوتر تا تمام نمره هایش را برایش چک کنم! تصمیم کبری هم می گیرم که بروم شهرک محل سکونت شان(که اتفاقاً نزدیک محل سکونت ما هم هست) دخیل ببندم و همه حاجاتم را بگیرم.. سفارش حاجات هم پذیرفته می شود! 

با تشکر از وزارت نیرو، شرکت برق منطقه ای منطقه، سازمان هواشناسی و... 

 

 

پ.ن: تبلیغات مورد ۴ پست قبلی همچنان برقرار است. با تشکر..

 

+ نوشته شده در  پنجم آبان 1387ساعت   توسط نون اوّل نامه  |