گیری افتادیم ها.. باران نمی بارد، می گویند کمبود آب، پس سهمیه بندی برق؛ باران می بارد، می گویند مشکل کابل فشار قوی، پس قطعی برق؛ نمی بارد، می گویند کمبود داریم بیاین سهمیه بندی؛ باران می بارد، می گویند ترکیدن لوله های آب، یک، دو، سه: آب قطع.. کم مانده حکم تخلیه منزل را بیاورند بدهند دستمان.. این بار (روز جمعه)زحمت کشیدند دوره فشرده بی آبی برایمان گذاشتند:
- صبح، ساعت 10:30دقیقه؛ صدای مکالمه پدر و مادر را می شنویم. محتوای مکالمه ناامید کننده است. ظاهراً آب قطع شده. با توجه به اینکه نیمه های دیشب برق شهرک چشمکی زد و زودی وصل شد، حدس می زنیم آن موقع هم می خواستند آب را قطع کنند، امّا چون در این منطقه دائماً در حال قطع برق هستند، اشتباهاً برق را برده اند، بعد هم پس آورده اند..
- ساعت 11:00؛ زنگ می زنیم آب و فاضلاب منطقه، به یک شماره ای. آن طرف خط قول می دهد آب تا ظهر وصل شود. ما هم گول می خوریم!
- ساعت12:00؛ تلفن زنگ می خورد.(نمی دانم چرا اینجور مواقع ــ قطعی برق، آب، گاز، تلفن،...ــ اینقدر تلفن ما زنگ می خورد!) روحیه بالایمان حدس می زند این بار سازمان آب، وزارت نیرو، یا حداقل همان آقای پشت خطی باشد که خواسته از ما بابت صبر و شکیبایی مان تشکر کند) یکی از دوستان، که همسایه نیز هست، می باشد. آنها هم همین مشکل ما را دارند. گفته ی آقای پشت خطی را به ایشان منتقل می کنیم. و هر دو خوشحال و خندان! تلفن را قطع می کنیم.
- ساعت 12:15دقیقه؛ نمی دانیم مادر ما با چه سابقه ای اطمینان دارد آب و فاضلاب شهرک، به قول خودش و آقای پشت خطی اش عمل می کند و رأس ساعت 12 کل سد کرج را وصل می کند به واحد ما..
- ساعت 12:20دقیقه؛ زنگ می زنیم به همان شماره قبلی و خواهش می کنیم یک ساعتی آب لوله کشی منزل را وصل کنند! و بعد خودمان هم از این پیشنهادمان شگفت زده می شویم.. آقای پشت خطی، که احتمالاً دارد برای خلاصی از دست ما هم که شده دست به خودکشی می زند، قول مردانه می دهد که آب تا ساعت 3 بعد از ظهر وصل شود.. ما هم می گوییم ok!
- ساعت 2:55 بعد از ظهر؛ روحیه یک نفر اینجا مثال زدنی است. آمده توی اتاق ما و پیام می دهد که ما دست از سر کامپیوتر برداریم، چون تا پنج دقیقه دیگر آب وصل می شود.. ما هم در اندیشه ی آنیم که برویم همین دور و برها چاهی، قناتی، سدی افتتاح کنیم تا روزی که آب دوباره وصل شود..
- ساعت 3:26 دقیقه بعد از ظهر؛ نگاهی به ساعت می اندازیم، یک پوزخند یواشکی به شانس مان می زنیم و تهدیدش می کنیم..ظاهراً مؤثر واقع می شود: کم کم صدای دلنشین قطرات آب می آید! ولی از کجا؟! انگار باز هم یکی از شیرهای آب را باز گذاشته ایم! معتقدیم که خوب کردیم!
- دو دقیقه بعد؛ موجی از خوشحالی و سرخوشی در منزل ایجاد شده.. احساس می کنیم هر لحظه به خوشبختی نزدیکتر می شویم.. آماده می شویم کل شهرک را شیرینی بدهیم که مانعمان می شوند.. خواهر کوچکترمان هم برای چند ساعتی ترک تحصیل می کند(این برای ما یعنی چیزی در حد معجزه). وای که چه روز قشنگی!
با تشکر از سازمان آب،آب و فاضلاب شهرک، آقای پشت خطی(اگر خودش را نکشته) و روحیه مادرمان..
+
نامه شماره.. بیست و یکم آذر 1387 فرستنده: نون اوّل نامه
|