تبليغاتX
نون اوّل نامه..

نون اوّل نامه..

[عصر رویایی بعدی لطفاً]

 

از ماه، فقط لکه ای بر پنجره مانده و از رده ای تازه روی سایت گذاشته شده و اتمام تحصیلش را و و و از تمام آبهای دنیا، تنها قطره ای بر گونه تو وی سایت گذاشته شده و اتمام تحصیلش را آنقدر آنقدر مرزهای نقاشی خدا را خط خطی کردند، ی سایت گذاشته شده و اتمام تحصیلش ت تکه     که خون خشک شده، دیگر یکی از رنگهاست..ی سایت گذاشته شده و اتمام ته آنها... از آنها فیلم آنها از فیل ها گردنبد درست کردند و نهنگ ها را کباب کردند ته شده و ااتمام فردا انسانها فردا   فردا انسانها به کوچه می آیند و درختها از ترس، پشت گنجشکها پنهان می شوند... 


1- پیروی پست قبلی، سفارش ما وصول شد! البته نه دقیقاً آنچه که ما می خواستیم، بلکه آنچه که سفارش خودش دلش می خواست.. در هر حال امروز عصر، ساعت 3:25 دقیقه بعد از ظهر، ما یک نفر را دیدیم: شری جان! (کسانیکه این پست (پاراگراف دومش) را تا آخر خوانده باشند، شری جان را می شناسند. همین است دیگر؛ اگر آن موقع توجه می کردید، الان حضور ذهن داشتید..) آن هم درحالیکه برق آموزشگاه رفته بود* و شری معطل شده بود تا ما رسیدیم!(عین این فیلم بی مزه ها).. خلاصه خیلی خوشحال شدیم.. شری هم که در آن پست، مصایب نمره اش را توصیف کرده بودم، حالا نمره اش بعد از یکسال و خرده ای تازه روی سایت گذاشته شده و اتمام تحصیلش را هم برایش این ترم تحصیلی رد کرده اند.. یعنی بنده خدا فقط بخاطر سه واحد، بعد از 11 ترم تحصیلی فارغ التحصیل شد(شری ورودی سال 82 است و ترم هشت واحدهایش تمام شد و نزدیک دو سال معطل همین سه واحد بوده) کاش به اش توصیه می کردم زودتر مدرکش را بگیرد، وگرنه با این اوصاف بعید نیست مدرکش را هم همزمان با فارغ التحصیلی ورودی های امسال بدهند دستش..

* حدود یک هفته است گاز آموزشگاه قطع شده، امروز هم که برق.. همینطوری خرده خرده دارند آموزشگاه را جمع می کنند..   

2- متن بالا(خیلی بالا)، هیچ ربطی به من ندارد.. مسئولیت و عواقب و مضمون و مفهومش هم به من چه! شنبه شب رادیو پیام این را خواند(خود رادیو هم خواند نه آقای گوینده) و من هم خوشم آمد، آخرش هم خیلی خوب می زند توی ذوق آدمها..

3- طالع بینی مجله موفقیت این شماره(۱۵ دی)، طالع جالبی برای ما دیده که آدم را تشویق می کند خرافاتی شود.. بخشی اش به این صورت است: "منتظر اتفاق جالبی هستی؛ یک خبر خوش دیگر خواهی شنید؛ حق به حق دار خواهد رسید؛ آنقدر دستت پر می شود که تصورش را نمی کنی(اینجا دیگه من از خوشحالی بیهوش شدم)؛ و..." ما هم برای کمک به طالع مربوطه، فال مجله را برای خودمان اینگونه ادامه می دهیم: آدم خوشحالی هستی؛ همه به تو افتخار می کنند، آفرین؛ کمتر غر بزن؛ موفقیت با توست حتی اگر دلت نخواهد؛ آنقدر طالعت بلند است که ارشد رشته هایی که شرکت نکردی هم قبول می شوی! آدم خوبی هستی، حیف که خیلی غر می زنی(جهت تأکید بود که متنبه شوم)؛ هوای حوصله ابری است، امّا لزوماً ابر طوفانی نیست؛ روحیه بالایی داری؛ اگر مصمم باشی، پشتکار خوبی هم داری؛ وبلاگ جالبی داری، به من هم سر بزن!

* سفارش فال هم پذیرفته می شود. 

4- داشت یادم می رفت: با توجه به استقبال بی نظیر دوستان از کامنت "گلصنم" جان، از همین تریبون(فرض می کنیم اینجا تریبون است خب)، از گلصنم جان بابت جواب دندان شکن و قانع کننده اش، تشکر می نماییم.. باشد که من هم دیگر از این بدیهیات نپرسم.. آمین

 

+ نوشته شده در  سی ام دی 1387ساعت   توسط نون اوّل نامه  | 

جهت ثبت سفارش..

 

1- هوُوووووووووووووو جانب در برابر اتمام پروژه اخیر ترجمه می باشد که کمی کمتر از یک نصفه عبارت بالا، واکنش اینجانب در برابر اتمام پروژه اخیر ترجمه می باشد که کمی کمتر از یک نصفه روز از اتمامش می گذرد و ما بشدت احساس خلأ می کنیم چون نمی دانیم جای خالی بعضی اصطلاحات یونانی و صعب الترجمه آن پروژه را چکار کنیم(کل پروژه یکطرف، این سه، چهار روز پیدا کردن مفهوم اصطلاحات یونانی متن هم یکطرف).. ضمناً باید از ویکی پدیا جان هم تشکر کنیم. حاصل تلاش ما، احتمالاً قبل از هر چیز، آخر ماه در قبض تلفن نمود پیدا می کند..

2- آخی، یادش بخیر دو هفته پیش.. یادش بخیر یکی از همان روزهای گل من گلی بود که با سین جان ها قرار گذاشتیم.. یادش بخیر که ما فکر می کردیم واقعاً "قرار گذاشته ایم".. یادش بخیر که هفته پیش، یکی از سین جان ها قرار را کنسل کرد.. یادش بخیر که چقدر قیافه ما در آن لحظه دیدنی بود.. یادش بخیر که ما یادمان نبود سین جان کلاً به این کار عادت دارد.. حیف که میراث فرهنگی هایم* دستش است، والاّ اینقدر از دست سین جان دلخوریم، که بعید نبود اسمش را هم از شناسنامه ام حذف می کردم..در از دست سین جان دلخوریم، وگرنه که بعید نبود اسمشوگرنه * * رجوع شود به سه تا پست قبلتر، مورد 6

3- یک نفر به این سوال ما پاسخ دهد و ما را از نگرانی برهاند: چرا تلویزیون موقع پخش بعضی سریال ها، اینقدر خانم ها را کمرنگ می کند، امّا در مورد سریال یوسف پیامبر(ع) با آن حجم گریم، هیچ اتفاقی نمی افتد.. به نظر ما که این سریال قابلیت این را دارد که کلاً سیاه و سفید شود! (حالا چرا اکثراً برای سریالهای ایرانی این اتفاق می افتد، نمی دانیم.. واسه چی مصریها این همه وقتشان را صرف گریم خودشان می کردند، این را هم نمی دانیم.. چقدر ما نادانیم!)

4- "یه عصر رویایی می خوام"..ر ما که این سریال قابلیت این را دارد که کلاً سیاه و سفید شود! ((همینجوری، جهت ثبت سفارش!)

5- کسی می داند خاتون خاله، توده کشت(که یادم نبود رفته ریکاوری)، و آنه، هیچ معلومه کجان؟ 

 

+ نوشته شده در  بیست و سوم دی 1387ساعت   توسط نون اوّل نامه  | 

 

اشک خون می بارد از دیده

در این اندوه عالم گیر

ما زخم داغ وارث رسول(ص) در سینه داریم..


یا کاشفَ الکرب عَن وجهِ الحُسَین(ع)

اکشِف کربنا بحقّ اَخیکَ الحُسین(ع)

 

"التماس دعا"

 

+ نوشته شده در  شانزدهم دی 1387ساعت   توسط نون اوّل نامه  | 

همینجوری..

 

سخته.. ولی کاریش نمیشه کرد..

                           سخته.. ولی بهت میاد!

                                                   سخته.. سخته.. سخت نیست:غیووب[بر وزن مفعول!]) تحت تعقیب  ه همینه که هست..

 

پ.ن: این پست خصوصی(یا برای مخاطب خاص) نیست.. 

 

+ نوشته شده در  دوازدهم دی 1387ساعت   توسط نون اوّل نامه  | 

چه خبر؟!

 

 دوستمان "نقطه سر خط" ما را به "چه خبر؟" دعوت کرده.. و ما فعلاً که با این همه پست عجیب و غریب اخیرمان(که یکی اش مشکوک بود، یکی مغیووب[بر وزن مفعول!]) تحت تعقیب هستیم.. امّا:

1- در حال حاضر آخرهای این پروژه ترجمه مانده و من وقتی تمامش کنم تازه باید یک بار از اوّل بخوانم و هذیان هایش را اصلاح کنم که هم کارفرمای(!) گرامی، هم آیندگان از ما به نیکی یاد کنند.. و این سخت ترین کار دنیا برای آدم کم حوصله ای مثل من است و حتماً می میرم! گرچه زندگی نشان داده من هر کاری را بیشتر نخواهم انجام بدهم، بیشتر مجبور می شوم باهاش روبرو شوم.. به هر حال لااقل یک خوبی اش این است که بالاخره خودم می فهمم در این مدت چه گفته ام.. همین که زودتر از موعد تحویلش بدهم، برگی است بر افتخارات ما..

2- یک هفته در میان یک برنامه درسی دو هفته ای تنظیم می کنم برای ارشد جان که مثلاً بخوانم و اصلاً هیچ تضمینی وجود ندارد که من تا آخر برنامه را اجرا کنم یا برنامه تا آخر من را تحمل کند و یا اصلاً من همچنان قصد ارشد خواندن داشته باشم..

3- با یکی.. نه! با دو تا از این سین جان ها(ما کلی سین جان داریم در بین دوستانمان) برای هفته بعد قرار گذاشته ایم که اگر سنگ از آسمان نبارید، برف سنگین زمستانی شهرک را تبدیل به جاذبه توریستی شهر نکرد و آنها هم تمام مشکلاتشان همان روز بزرگ نشد، همدیگر را ببینیم.. تا ما هم بتوانیم این برگه هایمان را از سین جان اوّل پس بگیریم، هم یادی از روزگار دانشجویی که دلمان برای آن هم تنگ شده کرده باشیم و هم شاید هوای ابری خوب شد شاید هم بدتر شد! ("به من هیچ اعتمادی نیست")

4- شبکه یک، روز دوم محرم بعد از ظهر دلینگ دلینگ جشن یکی از سریال ها را حذف می کند، بعد شبش آهنگ دلینگ دلینگ تیتراژ یک سریال را تا تهش می رود.. مانده ایم این مصداق "سال به سال دریغ از پارسال" هست یا نیست.. در هر حال هنوز تلویزیون را(بر خلاف رادیو) حال و هوای محرم نگرفته..روز دوم محرم بعد از ظهر دلینگ دلینگ جشن یکی از سریال ها را حذف می کند، بعد پ.ن: سه، چهار تا مورد بود که دلم می خواست اینجا بگویم، ولی چون به موضوع این پست نمی خورد، فعلاً ماند برای بعد..

همین..

(اینجانب نیز 5 نفر اوّلی که برای این پست کامنت می گذارند را دعوت می کنم.. البته واضح است کسانیکه برای تبلیغ می آیند، خودبخود حذف می شوند)

 

+ نوشته شده در  دهم دی 1387ساعت   توسط نون اوّل نامه  | 

بیدلی در همه احوال خدا با او بود/ او نمی دیدش و ...

 

1- اسمش چیست: تنبلی؟ بی خیالی؟ بی توجهی؟ هرچه.. هرچه می گویند بگویند.. نمی خواهم به خودم زور بگویم.. اگر واقعاً لازم باشد، حتماً شرایطش پیش می آید که مجبور شوم روزی بالاخره این کار را انجام دهم.. الان نمی خواهم.. حرص و جوش و نگرانی و ملاحظه اش بر دوش من است، نتیجه اش هم فقط مال من است، پس خودم تصمیم می گیرم که چطور باهاش تا کنم.. نمی خواهم.. عقب نمی مانم، پس فشار و بالا و پایین پریدنش را هم نمی خواهم..

2- بلاگفا تمام تلاشش را بکار گرفته که دل ما را بدست بیاورد.. جدیداً کد کامنتینگ ها برای ما رند در می آید! کی کد کامنت رند می خواهد؟!! می فروشیم به بالاترین قیمت..

3- خب "امیدی نیست پیدا شی"؟ به من چه! بی خیال! به دور دستها خیره شو.. یه چیزی آن ته که به اش می گویند "افق"!

4- دلم شبهای برره می خواهد، بدجور.. وسط تکرار این همه سریال، خب این یکی هم جا می شود.. حیف که...

5- (خدمت سین جان): خب دوست نداشتم شعرم را بگذاری.. برای همین یادم رفت به ات بگویم.. همینطوری بی دلیل.. فقط خوشم نیامد که گذاشتی اش..

6- جان بچه ات آن مطالب ما را پس بیاور.. بی خیال، آنها اسناد تاریخی اند، میراث فرهنگی.. به میراث که اعتقاد داری؟!  

7- اگر نیمه دوم سال 83 می دانستی چه دوران طلایی در پیش رو داری، هیچ وقت آن همه غر نمی زدی.. الان هم همینطور؛ اگر می دانستی...

- شاید به زودی در این مکان یک شکواییه اساسی علیه صدا و سیما و کلیه فیلمسازان عزیز قرار گرفت.. خیلی دلم از دستشان پر است..

پ.ن: شرمنده که با این هوای حوصله مان، همه را ابری کردیم.. اینجوری پیش برود، سن امید به زندگی هم مثل قیمت ها، روند نزولی پیدا می کند..

 

+ نوشته شده در  ششم دی 1387ساعت   توسط نون اوّل نامه  | 

تفأل یلدا

 

خب بالاخره یک نفر به پیشنهاد خود خودم پاسخ مثبت داد و اون هم خود خودش بود.. ما هم چراغ دوم را روشن می کنیم(فقط لطفاً جنبه داشته باشید و تا مصرع اوّل غزل را دیدید بقیه غزل را از حفظ نخوانید و بروید! با تشکر) و با تشکر از حضرت حافظ:

 

ادامه..

 

+ نوشته شده در  چهارم دی 1387ساعت   توسط نون اوّل نامه  |