تبليغاتX
نون اوّل نامه..

نون اوّل نامه..

و بسم الله الرّحمن الرّحيم

 

شدیدلی حس نوشتن داشتیم، ولی از آنجا که ما روابط عمومی منزل می باشیم، تا همه تلفن های خانه را جواب بدهیم، حس نوشتن مان هم مرتفع شد.. امّا از آنجا که حرف زدن برای ما از اهداف اوّلیه زندگی می باشد، قلم به دست گرفته و تایپ می کنیم:

1- از وقتی دکوراسیون اتاق تغییر کرده، چيزي تا چلاق شدنمان نمانده.. هنوز به مقیاس جدید وسایل اتاق عادت نداریم و چشم بسته وارد اتاق شده و یکراست می خوریم به لبه یکی از تخت ها.. کاشکی دوام بیاوریم!

2- آخر سالی همه درگیرند. خانه تکانی و خرید و بستن حسابها و کارهای عقب مانده یکساله و غیره و غیره.. آخرین پروژه ترجمه را هم چند روز قبل تحویل دادم.. این پروژه آخری چیز جالبی بود.. کلی اطلاعات کسب کردم.. با اینکه خیلی خسته ام کرد(شاید چون پروژه را از دست یکی دیگر کشیده بودم بیرون که احتمالاً چشمش یا آه اش دنبال کار بود)، ولی از آن متن هایی بود که آدم مخصوصاً ترجمه می کند که ببیند بعدش چه می شود..

3- با قطع شدن اینترنت، طرح تحول انتحاری دچار وقفه شد (این شیوه Real Player برای سایت های بزرگ مثل یاهو و گوگل جواب نمی دهد).. به سلامتی..

4- چندان ذوق و شوقی برای سال جدید و عید و این حرفها ندارم.. شاید چون تنها سالی که بی صبرانه منتظر عید بودم و فکر روزگار عید و بعد از آن قند توی دلم آب می کرد، بدترین سال عمرم با کلی شکست و حادثه و خسران شد.. بعد از سال سخت و سنگين هشتاد و شش، امسال سال بدی نبود. بد تا نکرد.. اگر بخواهم تعریفش کنم، می توان گفت سالِ عاقل و صبور و جدّی بود. کارهای مهمی انجام دادم. چند تا از تصمیمات عملی نشده را به انجام رساندم و تکلیفم با خودم روشن شد. از بعضی چیزها رها شدم و چیزهای جدید راجع به خودم فهمیدم و کنترل کننده تر هم شدم.. هنوز راه درازی دارم، امّا کمتر از قبل منفعل بازی در می آورم. مطمئن شدم که با همه سختی اش و در کنار هر کار دیگری، دلم می خواهد مترجم باشم و از این کار واقعاً لذت می برم.. لذت کشف همه معانی ای که مثلاً یک جمله می تواند داشته باشد و انتخاب بهترینش.. بر عکس قبل اصراری ندارم دیگران را در مورد این موضوع قانع کنم.. باید لینک هایم را بیشتر کنم و برای هیچ چیز توی دلم را خالی نکنم. به امید خدا..

5- از آموزشگاه که زدیم بیرون، نفس عمیقی کشیدم و گفتم: "بوی بارون میاد".. داشتم به این پیشگویی سرخپوستی ام می خندیدم که بی توجه شروع کرد؛ یکجور درد و دل.. سربالایی های شهرک را که نفس زنان بالا می آمدیم، یک نفس حرف زد.. گاهی بغض می کرد و فکر می کردم الان می زند زیر گریه.. کاملاً می شد حس کرد که از نیامدن دو تا دوست صمیمی اش در آموزشگاه کلافه بود و بدجور احتیاج داشت حرف بزند. برخلاف گذشته ام، تمام مدت حرف زدنش سکوت کردم و گذاشتم تمام حدسیاتم در مورد پچ پچ های این مدتش با آن دو تا را خودش برایم کامل کند.. حتي وقتي نم نم باران شروع شد هم به روي خودم نياوردم پيشگويي ام جواب داده.. روز آخر و موقع خداحافظی هم از همه می خواست که موقع سال تحویل دعایش کنند.. نمی دانم باید برایش چه آرزویی بکنم.. فقط بعنوان یک دوست امیدوارم آخر کار کاملاً راضی باشد.. آمین

لحظه یا مقلب القلوب ما را یادتان نرود

 

+ نوشته شده در  بیست و هشتم اسفند 1387ساعت   توسط نون اوّل نامه  | 

محرمانه، آزاد..

 

یکی از دوستان وبلاگی ما را دعوت کرده که از قوانین من درآوردی مان بگوییم.. اگر بخواهم همه قوانین را لیست کنم که تا اواخر دهه 90 هم تمام نمی شود.. امّا این فهرست نکات مهم است:

1- نسبت به هر کاری احساس خوبی داشته باشی، نتیجه ناامید کننده تر می شود

2- همیشه کاری که اوّل، وسط یا آخرش دیگران می گویند شدنی نیست یا همه یکصدا دست کم ات می گیرند، جزو افتخارات و حماسه هایت خواهند شد..

3- همه آدمها- هر آدمی- حتی آنها که برای ده دقیقه توی اتوبوس کنار دستت می نشینند، قرار است چیزی یادت بدهند؛ از یک حرف یا رفتار جالب، تا یک قانون بزرگ و حیاتی.. پس چشمهایت را باز کن..

4- وقتی خیلی سخت می گذرد، یعنی قرار است یک اتفاق خوب بیفتد* دنش حسرت می * عین * عین همین جمله را یک نفر چند سال پیش و در شرایط سختی به من گفت.. دقیقاً وقتی جمله را نوشتم یاد آن دوست و حرفش افتادم.. راست می گفت

5- کار درست و منطقی و سختی که فکر می کنی بعدها بابت انجام ندادنش حسرت می خوری را حتماً انجام بده؛ هیچ چیز بدتر از این نیست که آدم مدیون خودش باشد..

6- بند اوّل: چیزی که قبول داشته باشی، اتفاق می افتد، چه بخواهند چه نخواهند.. بند دوم: هر چی فکر کنی، همان می شود؛ چه بخواهی، چه نخواهی..

7- اگر قوانین ات را فاش کنی، همه اش بی اثر می شوند!


ما هم هر کس که به اينجا سر مي زند و دوست دارد را دعوت مي کنيم؛ باشد که مثل دفعه قبل مشغول الذمه نشويم(گرچه همون موقع هم هيچ کس همچون پستي ننوشت!)..

 

+ نوشته شده در  بیست و هفتم اسفند 1387ساعت   توسط نون اوّل نامه  | 

[ايکون فسرده]

 

یک عالمه توضیح:

1- یادتان هست یکبار پرسیده بودم اینترنت اکسپلورری که نمی تواند صفحه باز کند را باید کدام قسمت کوچه گذاشت؟ خب این اتفاق افتاد و اینترنت اکسپلورر ما خودش بصورت خودجوش رفت به تاریخ پیوست.. یعنی بعبارت دیگر ما از روز پنج شنبه تاکنون اینترنت نداشتیم و اینجانب رسماً داشتم می مردم.. دلم برای همه تنگ شده بود، حتی error های بلاگفا..

2- روز سه شنبه یکی از بستگان درجه یک ما گوشی ما را با خود برد ولی دیگه نیاورد(یعنی اونجا که برده بود، جا گذاشت).. فلذا سیب جان و سنا جان، من به جان خودم گوشی نداشتم.. گوشی مزبور هم آنقدر همانجایی که جا مانده بود آنتن نداد تا مرد! فلذا من به هیچکدامتان دسترسی نداشتم.. بلاگفا هم که حالت عادی چشم ندارد ما را ببیند، چه برسد به این موارد اورژانسی.. خلاصه که من یک قرار و برنامه عالی را با چند تا از دوستان خوب وبلاگی از دست دادم و به همین دلیل به شدت احساس خسران دارم.. شرمنده..   

3- یک نفر که خصوصی گذاشته بود مبنی بر اینکه نمی داند آدرس گذاشته یا نه.. تبریک می گم، آدرس نذاشته بودید! تو رو خدا بگذارید

4- حدس می زنید الان اینترنت داریم؟ خیر! پس چطور الان اینجا هستم؟ به کمک Real Player !!![ايکون کندن مو]

 کلی پست از دست دادم[ایکون مغبون]..


پ.ن: کلي حرف دارم براي زدن.. اگر فرصتي بود

 

+ نوشته شده در  بیست و ششم اسفند 1387ساعت   توسط نون اوّل نامه  | 

..

 

خدای بزرگ من، سلام

خب من خودم خوب میدانم منظورت چه بود.. تو که می دانی، من خنگ که نیستم..ممکن است خسته باشم، ممکن است به همه چیز مشکوک باشم، ممکن است کم حوصله باشم، ممکن است زیاد بهانه بگیرم و غر بزنم، امّا قبول داری که کوچکترین اشاره هایت را می گیرم.. کوچکترین نشانه را.. خب من خوب می دانم وقتی کتاب را باز می کنم و تو آیه می آوری که "آیا خدایان پراکنده بهترند یا خداوند یگانه سخت گیر"، یعنی حرف زده ام و باید روی حرفم بمانم.. خب من که می دانم تو سخت گیری.. وقتی تا قولی می دهم و تو بلافاصله امتحان می گیری، خوب می فهمم نشانم می دهی چقدر قول داده ام.. ولی قرار نیست خسته نباشم، قرار نیست هیچوقت هیچ طوری نباشم.. اصلاً مگر قرار نیست تو گاهی هم توی گوشم بگویی هوایم را داری؟ مگر قرار نیست گاهی هم تو دل مرا بدست بیاوری؟ اصلاً تو که خودت نمی گذاری من فراری باشم، نمی گذاری ضعیف باشم، حتی وقتی جا می زنم، خودت راهی ام می کنی.. تو که خوب تر از خوب می دانی که چرا ترسیدم.. مگر ترس من از ضعف بود؟ خب چرا می گویی "و خدا می داند و تو نمی دانی".. چرا تأکید می کنی "و خدا میان آنان حکم می کند".. مگر من گفتم نمی دانم، مگر من گفتم شک دارم؟ من فقط گفتم ترسیدم.. به کسی غیر از تو گفتم؟ من که این همه هر چه تو گفتی قبول...چرا این چهار واحدی ها را درس می دهی؟ ترسم باید بریزد؟ اینطوری؟ شدیدلی؟ می دانم مهم نبود، من اصلاً نگفتم چرا، اصلاً کار توست، من دخالت نکردم، امّا، ترس مرا که می شناسی.. بیا، درستش کن.. من به اندازه همان توضیح روشنت، می سپارم دست تو.. بگو چکار کنم؟ فقط چهار واحدی سخت نباشد..

مواظبم باش..

 

+ نوشته شده در  بیست و دوم اسفند 1387ساعت   توسط نون اوّل نامه  | 

که این بی قراری نشان بهار است دیگه، آره؟

 

بیزارم از این آرامش های قبل از طوفان،

دلم آرامش بعد از طوفان می خواهد..


دلم از این پتک ها می خواهد که توی سر بیمارانی که شعورشان نمی رسد وقت به هوش آمدن است می زنند، که یکی بزند توی سر من.. به هوش بیایم و بگویند "جراحی با موفقیت انجام شد"..

 

 

+ نوشته شده در  بیست و یکم اسفند 1387ساعت   توسط نون اوّل نامه  | 

رفاقت!

 

1- این خواهر جان ما را با عابر بانک اشتباه گرفته.. اوّل هر هفته پول خرد می آورد، اسکناس درشت تحویل می گیرد، آخر هفته اسکناس درشت می آورد، خرد ببرد که ما نمی دهیم. کلاً این واژه اقتصاد به جای جای زندگی ما کوک خورده.. ناخواسته یک شعبه سیّار هم ایجاد کرده ایم.. کم مانده شب عیدی جشنواره جوایز هم راه بیندازیم(از آنجا که نام اینجا "نون اوّل نامه" می باشد، احتمالاً یکی از شعبه های پست بانک می شد). و امّا جوایز: سرقفلی یک وب به خاتون خاله، مدت دار، غیرقابل انتقال به غیر، با سود تضمینی ولی قول نمی دهم منهدمش نکند/یک دستگاه خودروی سوناتا(که دلم نمی آید تحویل برنده بدهم، پس اینو خودم بر می دارم، به برنده یک خودروی دیگر توافقی تقدیم می کنیم)/ اسکناس هزار تومانی به ارتفاع دیوار حاشا/ و هزاران جوایز دیگر که اینجا جا نمی شه بگم..  

2- متنفرم از این خریدهای شب عید و شلوغی بی دلیلش..تصور کن تصور کردنش سخته که چه عرض کنم، اعصاب خرد کنه: یکهو ده پانزده تا آدم با هم می روند داخل یک مغازه، ده پانزده تا آدم با هم از مغازه می آیند بیرون.. سال به سال هم مدل ها افتضاح تر می شوند.. من مانده ام همه جای دنیا رکود شده، ما اینجا آخ هم نگفتیم! من اگر فروشنده بودم، حتماً هر سال شب عید خودم را خودکشی می کردم.. (در رثای شب عید باز هم غر دارم بزنم، منتها دهه به دهه!)

3-   : کلاً رسم می باشد که برای تولد هر کسی می روند خانه اش.. خاله که کرکره وبش را زده پایین.. پس ما از همین تریبون تولدش را تبریک می گوییم.. خاله جان میلاد فرخنده ات مبارک.. بار آخر باشد وبت را گولّه می کنی یک طرف.. دوستت داریم[ایکون از صمیم قلب].. 

4-  از آنجا که ما حرف توی دلمان نمی ماند، این شعر که برخاسته از استعداد ذاتی خودمان می باشد(نمی گفتیم هم تابلو بود کسی جز ما چنین شاهکاری نمی سازد) را تقدیم می داریم به دوستانمان خصوصاً سین جان که بعد از شش ماه هنوز برگه های ما را پس نداده:

رفیق من سنگ صبور سابق فروشنده بودم، حتماً هر سال شب عید خودم را خودکشی می به به به دیدنم بیا، زشته باشی یه سارق!

هیشکی نمی دونه چه حالی دارم نده بودم، حتماً هر سال شب عید خودم را خودکشی می چه چه دنیای جداً باحالی دارم

خسته ام و دل زده از خیلیا باشد که برای تولد هر کسی می روند خانه اش.. خاله جان که خیلی خیلی دلم گرفته از... بی خیال

نمونده از جوونیام نشونی باشد که برای تولد هر کسی می روند خانه اش.. خاله جان که کرکره کِی کِی برگه هامو بهم می رسونی؟!

* چون بقیه شعر اصلی رادوست داریم،ادامه نمی دهیم..می باشد(که اگر نمی گفتیم ه   (با (با تشکر ویژه از علی سنتوری که اصرار داشت روی این قطعه سنتور بنوازد که ماقبول نکردیم..)


پ.ن: ضمن تشکر از دوستانی که به سوال پست قبل پاسخ دادند(و پاسخ هایشان کمک های خوبی بود)، سؤال پست قبل(مورد آخر) جهت تکمیل اطلاعات همچنان برقرار است.. نبود؟

 

+ نوشته شده در  هفدهم اسفند 1387ساعت   توسط نون اوّل نامه  | 

انتحار نامه..

 

پیام قبل التحریر: 'به قول گلصنم جان "فکر کنم دیگه همه سوار شدن!" پس حرکت می کنیم..' پایان پیام!

1- پیرو طرح تحول انتحاری که پست قبل اعلام شد، شمارش معکوس آغاز شد، بعد تمام شده، بعد اقدامات مربوطه شروع شده و الی آخر.. در اولین مرحله، به دو روش حضوری و اس ام اسی، تور تهران گردی برای خودمان راه انداخته ایم.. خلاصه که زدیم به سیم آخر: "یا هر چی ما می گیم یا ..."؛ باقی مراحل هم پس از تصویب و ارزیابی و برآوردهای ضروری اعلام خواهد شد.. باید ظرفیت های اقتصادی، فرهنگی، اخلاقی، کاسه صبر و غرغر های خود و اطرافیان را بسنجیم..

2- یکی، دو روز پیش با خودم دعوام شد.. امّا نتیجه اش خوب بود.. از این به بعد بخشنامه می کنیم چند وقت یکبار با خودمان دعوا کنیم.. ظاهراً ما حرف حساب سرمان نمی شود؛ فقط دعوا!

3- فکر می کنم بتونم ثابت کنم اون چیزی رو که تقریباً هیچ کدوم از اطرافیانم قبول ندارن.. بالاخره روزی می رسه که متقاعد بشن که "همون کاری رو کرد که می خواست".. اوّلین و مهمترین مرحله اش رو هم گذروندم: دیگه از قضاوت های دیگران ناراحت نمی شم(شاید چون به خودم مطمئنم).. من دارم بزرگ می شم.. این واحد رو هم پاس می کنم.. انشاءالله..

4- خاله کجا رفتی این کارا چیه؟

۵- چند تا سوال خیلی مهم و جدی دارم.. لطفاً همه جواب بدید(نخواستید اسم نیارید، امّا جواب بدید).. واقعاً برام جدّیه که بدونم:

1) هر کدوم از شما، در گذشته دوست داشتید چه رشته تحصیلی بخونید؟ و چه شغلی داشته باشید؟ ه

۲) الان چه رشته ای خوندید(یا دارید می خونید)؟ چه شغلی دارید؟ چقدر رشته تحصیل تون رو با شغلتون مرتبط می دونید(از ۱ تا ۱۰)؟کرد که می خواست".. اوّلین و 

  یک کلام؛ چی فکر می کردید، چی شد؟

 

+ نوشته شده در  سیزدهم اسفند 1387ساعت   توسط نون اوّل نامه  | 

درهم..

 

1- خوب که چشم باز کنی، می بینی افتادی وسط زندگی.. یک نفر یک نقشه بدهد دست من..

2- حالم خوب نیست.. حسی شبیه روزهای آخر مدرسه دارم.. شبیه روزهای آخر سال سوم و هفته یکی مانده به آخر دانشگاه(هفته آخر دانشگاه حسی نداشتم، چون تازه وارد حوادث مهمتر از اتمام دانشگاه شده بودم).. شبیه تمام شدن دوره ای که دوست داشتی و دیگر ندیدن دوستانی که بارها با هم خندیدید و حرص خوردید.. هنوز چیزی تمام نشده.. فقط من یکی از طرحهایم را تمام کردم، ولی احساس تمام شدن دارم.. شاید چون امروز یکجورهایی فهمیدم قضیه رفتن استاد جدّی تر از آنست که یک چیزی ته دلم بگوید می ماند.. حالم عمیقاً گرفته است.. حس می کنم افتاده ام وسط زندگی.. یک نفر یک فرجه برای من بگیرد.. خدا جان.. بی زحمت این استاد را راضی و برای ما همین جا نگه دار.. من می خواهم تا ته اش بروم و همین استاد را هم می خواهم[ایکون مصمم]..

3- این آلبوم جدید خواجه امیری را آدم نمی داند به دیگران توصیه کند یا نه.. تکلیفش با خودش روشن نیست.. سیستمش بیشتر ۵-۲-۳ است! یعنی آدم از 3 تا track اش خوشش می آید، از 2 تاش نه، 5 تاش هم stand by است تا بعداً معلوم شود باید خوشش بیاید یا نیاید..

4- الا ای فایل جان که داری دانلود می شوی؛ خیلی ممنون که از ما نپرسیدی کجا می خواهیم save ات کنیم.. فقط اگر صلاح دانستی، آدرس بده پیدات کنیم..

5- فکر می کنم وقتش شده یک کم شورش کنم: "طرح تحول انتحاری". کسی پیشنهادی ندارد؟


پ.ن1: پی نوشت دوم پست قبل، برگ سبزی بود تحفه درویش که کسی تحویل نگرفت.. عمراً دیگه به کسی تحفه بدم! (در درجه اوّل برای خاتون خاله و سیب جان بود که سیب جان خوب حقمان را گذاشت توی پاکت و داد دستمان(رجوع شود به آخرین کامنتش برای ما!)، و در درجه دوم برای "عموم احاد مردم غیور ایران" بود(من شخصاً تا حالا همچین ترکیب طولانی نساخته بودم، برای همین وسط هاش قاطی کردم.. احتمالاً یک غلط دستوری اساسی دارد! دیگر به بزرگی خودتان ببخشید!)..)

پ.ن2: من عمراً افسرده نمی شم.. حالا ببین!

پ.ن ویژه: به این پیش بینی وبگذر توجه کنید: "معمولا 0% از بازدیدکنندگان پيش از ساعت 0:1 مراجعه می کنند. بنابراین پیش‌بینی می شود امروز تقریبا 36077 بازدیدکننده مراجعه کنند."   فکر فکر کن! به نظر شما وبگذر: ۱) توهم زده   ۲) عاشق شده  ۳) حقیقت را می گوید و جز حقیقت نمی گوید   ۴) قصد کرده ما را مرام کش کند!

 

+ نوشته شده در  پنجم اسفند 1387ساعت   توسط نون اوّل نامه  | 

درگوشی..

 

۱- ببین من یه چیزی فهمیدم؛

  اینکه اشتباه می کردم.

  امّا هیچ اشکالی نداره..

۲- :

                           everything will get better     

                      (.. & I hope so)     


پ.ن1: عجالتاً مراعات می کنیم..

پ.ن2: اکثر وبلاگی ها مشغول تحول و تغییر زاویه دیدند.. برای همه شون به سبک خودم آرزوی موفقیت می کنم: امیدوارم در نهایت کدهای بلاگفای همه تون رُند در بیاد

 

+ نوشته شده در  سوم اسفند 1387ساعت   توسط نون اوّل نامه