تبليغاتX
نون اوّل نامه..

 

یک زمزمه شبانه می خواهم پول واریز کنم. آنقدر خونسرد و آرام اطراف را نگاه می اندازم و  دلتنگی دلتنگی عاشقانه می خواهم

مثل همه پرنده های شاد باید پول واریز کنم. آنقدر خونسرد و آرام اطراف را نگاه می اندازم و یک یک مستی یک مستی شادمانه می خواهم

می خواهم از این سراب بگریزم ل واریز کنم. آنقدر خونسرد و آرام اطراف را نگاه می اندازم و یک  یک جرعه یک جرعه صادقانه می خواهم

تا مست شوم ز بوی تنهایی د پول واریز کنم. آنقدر خونسرد و آرام اطراف را نگاه می اندازم و یک یک جذبه یک جذبه عارفانه می خواهم

دلگیرم از این نگفته های تلخ پول واریز کنم. آنقدر خونسرد و آرام اطراف را نگاه می اندازم و  آرامش پر ترانه آرامش پر ترانه می خواهم*


پ.ن: بیت آخر را خودمان اختراع کردیم!

ادامه..

 

+ نامه شماره..  سی و یکم خرداد 1388   فرستنده: نون اوّل نامه  | 

 

1- برداشته یک تصویر گذاشته توی وبش که مثلاً نامه ای از وزارت کشور است به آقای ایکس. که مثلاً طی این نامه دارند گزارش کار می دهند که آراء مورد نظر به نفع فلانی تهیه شد. و تازه! نتایج آراء را "صرفاً جهت اطلاع " به شرح ذیل اعلام کرده که فلان و فلان و فلان. آدم هر چی می خواهد بیطرف باشد نمی شود. جداً با دیدن این عکس مسخره داغ کردم. گیریم تقلب شده باشد(که من با این وسعتش را به هیچ عنوان قبول ندارم). آخر اسناد محرمانه وزارت دفاع و وزارت خارجه امریکا را هم چند سال بعد و به خاطر تاریخ مصرف گذشته بودنش منتشر می کنند. چطوری نامه ای که یک هفته ازش نمی گذرد به این راحتی در اختیار کسی قرار گرفته که حالا ننگش کند توی چشم بقیه. بالای نامه مذکور جای سوزن دارد که انگار از روی برد برداشته شده، سه جا تا خورده! نامه مثلاً محرمانه را اینطوری نگهداری می کنند؟! نامه ای که فقط سربرگ وزارت کشور دارد و حتی مهر هم ندارد! والا ما نامه های مدیر دانشکده مان هم ممهور به مهر آن بزرگواران می شد. یک چیزی بگم بترکما..

2- سوار تاکسی شده ام. پشت چراغ، یک پراید مشکی کنار تاکسی توقف می کند. شیشه پراید پایین می آید و صدای بلند ایتس ایتس اش توجه آدم را جلب می کند. دو تا جوان خوشحالند با کلاه چه گوارا. جوان کنار راننده، دو تا پرچم ایران دستش گرفته و با اشاره به پرچم ها رو به راننده تاکسی می پرسد: شما که با این مشکلی ندارید؟ پشت راننده نشسته ام و نیمرخش را می بینم که از گرما برافروخته شده و نای حرف زدن ندارد. خیلی معمولی جواب می دهد:"ما با هیشکی مشکل نداریم". جوانک رفتارش یکجوری است، لم داده به در ماشین. کمی جلو و عقب می شود و دوباره می پرسد:"می گن تقلب شده(تقلب را با یک حالت مسخره و منقطعی می گوید) آره؟" تا حالا دیگر تا نزدیک کمر هم از پنجره پراید خم شده..راننده سری به نشانه "نمی دانم" تکان می دهد. صدای ایتس ایتس کم می شود. جوان چه گوارا شیشه را بالا می دهد. کمی بعد دوباره شیشه را پایین می دهد و صدای ایتس ایتس بیشتر می شود. چراغ سبز می شود و پراید به کندی راه می افتد. می توانم صدای جوان کنار دست راننده پراید را بشنوم که با لحن خاصی می گوید:"برووو.. برووو.. بدووو"..

3- وارد بانک می شوم. باید پول واریز کنم. آنقدر خونسرد و آرام اطراف را نگاه می اندازم و دستگاه گرفتن نوبت را پیدا می کنم که به نظرم می آید این بی حالی و گرمازدگی ام توی چشم می زند. نوبت(!) که می گیرم، ولو می شوم روی یکی از صندلی ها. دارم از خنکای مطبوع و کمی سرد محیط حظ می برم که یادم می افتد شماره حساب را جا گذاشته ام! ده نفر مانده تا شماره من.. نمی دانم هنوز از استفاده از موبایل در بانک شبه ممنوع است یا نه! به هر حال آنتن که نمی دهد. می زنم بیرون. ده دفعه شماره می گیرم و الحمدالله آنتن نمی دهد. شماره خانه و موبایل شان را می گیرم که نام و شماره حساب را بپرسم، انگار نه انگار. به سرم می زند شاید چون نزدیک شعبه ایستاده ام اینطور باشد!(خیلی به سرم زده بود).. از ساختمان بانک فاصله می گیرم و بالاخره یک نقطه آنتن را گیر می آورم و وصل می شود.. شماره حساب را می گیرم. وارد بانک که می شوم از نوبتم گذشته. نفر بعد من دارد فیش واریز پر می کند. شماره اش را می بینم: 164... رو به من می کند و می پرسد شماره ات چنده؟ - 163..  – سه دفعه صدات زدند.. – آنتن نمی داد مجبور شدم برم بیرون..خیلی وقته گذشته؟ – نه.. حالا وایسا الان میاد..  مسئول باجه می آید.. حرفهای آقای 164 را تکرار می کند، منتها با لحن کاملاً متفاوت و غر و لند فراوان.. می گوید برو دوباره نوبت بگیر.. عین خیالم نیست، می گویم "اینجا آنتن نمی داد، باید شماره حساب می پرسیدم مجبور شدم برم.. چیکار کنم برم دوباره نوبت بگیرم؟" به آقای 164 اشاره می کند: صبر کن کار آقا تموم شه، بعد.. – باشه، مرسی! کار آقای 164 تمام می شود.. یک فیش واریز ناقابل می گیرم و عرض یک دقیقه کارم انجام می شود.. از شعبه که خارج می شوم، به این فکر می کنم که کندی اینترنت و قطعی اس ام اس تا بحال از کار و زندگی انداختتم، حالا این هم اینجوری..

4- الان دیگر کجای شهر دارد می سوزد؟ نگین عزیزم.. با اینکه شاید با تو کاملاً هم عقیده نباشم، امّا عمیقاً احساست را درک می کنم.. دوره و زمانه بدی شده.. خیلی بد.. به قول یک نفر: "دلم به نحو وحشتناکی آرامش(همراه با اطمینان) می خواهد"..

 

+ نامه شماره..  بیست و هفتم خرداد 1388   فرستنده: نون اوّل نامه  | 

 

فردا پس فردا ولادت حضرت زهرا(س) و روز مادر است.. مادر عزیزم، بی خیال همه بالا و پایین پریدن ها.. من لذت آن لحظه روز جمعه که با تو آرام آرم و با احتیاط می رفتیم و من مراقب دوز غر زدنم بودم را با هیچ چیز توی این دنیا عوض نمی کنم..

 

 

+ نامه شماره..  بیست و سوم خرداد 1388   فرستنده: نون اوّل نامه  | 

 

یکی بود، یکی نبود. امسال که رفتیم نمایشگاه(مطابق معمول تنهایی)، تقریباً خودمان را هلاک کردیم و مطابق درآمد نفتی نصف سال، برای انتشاراتی ها درآمدزایی نمودیم، این از این! امّا در غرفه یکی از انتشاراتی ها، بعد از نود و اندی یاد گرفتیم که فهرست کتابهایشان را بگیریم، ببینیم کدام کتابها را دنبالشان بوده ایم(چه جمله ای ساختم من)(چون اینترنت نداشتیم، نتوانستیم قبلش ناشر هر کتاب را پیدا کنیم).. فلذا چون خودکار هم نداشتیم(ماشاا... هیچی که نداشتیم؛ معلوم نیست واسه چی زنده بودیم)، همانطوری با حافظه دیداری مان کتابهای داخل لیست را پیدا کردیم و علامت هم زدیم!(تکنولوژی یعنی این).. بعد از آنکه خوب با خانم مسئول فروش غرفه رودربایستی نمودیم، بالاخره تعداد کتابهای مورد نظرمان را خدمت ایشان اعلام کردیم.. سپس تا زمانیکه خانم مسئول فروش کتابها را داخل مشمایی(مشما بود دقیقاً) قرار دهد(که سه ثانیه بعد از تحویل کتاب ها پاره شد)، ما یک نگاه دیگر به لیست کتابها انداختیم و دیدم ای دل غافل، حافظه دیداری یکی از کتابها را جا انداخته.. از آنجا که خوش نداریم کاری را نیمه تمام بگذاریم، دوباره خانم مسئول فروش را(یادم باشد دفعه بعد حتماً اسمش را بپرسم) صدا زدیم و ...

- بخشید! کتاب "آمده بودم با دخترم چای بخورم" رو هم می خوام!

- عزیزم همه رو با هم بگید

- (چشم عزیزم!)

البته اینجانب کاملاً به خانم مسئول فروش حق می دهیم.. آن وضعیت شلوغی و آن همه آدم، خسته می شد هی برود و بیاید و تازه یکی هم آن وسط بعد پنج شش تا کتاب، یکی دیگر هم یادش بیاید.. آن هم نه یک کتاب معمولی؛ کتابی که عنوانش خودش سه خط و نیم است.. خودم هم وقتی داشتم اسم کتاب را می بردم، جا خوردم.. آدم می خواهد سریع حرف بزند، وقت مردم را نگیرد، یک ساعت فقط باید عنوان کتاب را بگوید.. آخر خوبست من هم عنوان کتابم را بگذارم "آمده بودم روزنامه نگار شوم، نشد، حالا هم مترجمم، تازه هیشکی هم قبول نداره"؟! هووم؟! خوبست؟ نمی دونم، شاید هم خوبست..

(کتاب را امشب خواندم.. توصیفاتش را دوست داشتم، گرچه گاهی آدم را گیج می کرد)

پ.ن۱: چرا من فکر می کنم این روزها همه گرفته و ناراحتند؟

پ.ن۲: آدم گاهی اوقات بعضی نوشته ها و بعضی وبلاگ ها را که می خواند، لذت می برد.. گاهی هم پیش می آید یک وبلاگ را که می خوانی، هی دوست داشته باشی بروی زندگی کنی.. گاهی واقعاً وقتی نوشته های اینجا را می خوانم، باورم می شود دوست دارم زندگی کنم؛ همینطور راحت و دوست داشتنی، بدون انتظار شق القمر، امّا قدردان و "در حال زندگی کردن".. عاشق این پستش شده ام..

 

+ نامه شماره..  نوزدهم خرداد 1388   فرستنده: نون اوّل نامه  | 

   

شاید باید وکیل بگیرم

یکی هم باید از "من" دفاع کنه..


سوگند عزیزم

از شنیدن خبر فوت پدربزرگت بی نهایت متأثر شدم..

تسلیت منو بپذیر

روحشون شاد

 

+ نامه شماره..  شانزدهم خرداد 1388   فرستنده: نون اوّل نامه  | 

 

این متن را چند سال پیش برای(یا به سفارش) ضمیمه یکی از روزنامه ها نوشتم که نمی دانم کار کردند یا نه.. امّا خودم خیلی دوستش داشتم..آن موقع ها عبارات و کلمات، راحتتر به ذهنم می رسید.. عین متن(با دخل و تصرف مقدمه اش) این بود:

بخش اوّل این داستان الهام گرفته از یک ماجرای واقعی است:

- مکان1؛ یک ترمینال(همان پایانه)اتوبوس: دختر وارد ایستگاه می شود. نگاهی به اطراف می اندازد، اگر جای نشستن نباشد، می ایستد، اگر جای نشستن باشد هم می ایستد! دوباره اطراف را نگاه می کند. به دور دستها خیره می شود..

پسر، دختر  را می بیند، کمی آسمان را نگاه می کند.. بر می گردد، این دفعه دختر را نمی بیند.. نه نمی شود، دوباره بر می گردد دختر را می بیند، دختر پسر را می بیند، هیچکس به روی خودش نمی آورد، هر دو به دور دست ها خیره می شوند.. پسر به اطراف نگاهی می اندازد، دختر همچنان دور دست ها را نشانه گرفته، پسر هم به دور دست ها... صدای کلافه شدن دور دست ها به گوش می رسد! پسر تصمیم می گیرد اقدامی کند. جلوی دختر رژه می رود، چند بار هم رژه می رود، دختر تحویل نمی گیرد. پسر می بیند اگر همینطور جلوی ایستگاه رژه برود، زیر اتوبوس بعدی له می شود! پس می رود در ایستگاه روبرو می نشیند. پسر به دختر چشمک می زند(چقدر این پسر صفر کیلومتر است، آخر دختر از این فاصله چطور چشمک زدنش را ببیند؟!)  پسر اشاره می کند، دختر محل نمی گذارد، یک نفر کنار دختر موضوع را فهمیده، زوم می کند روی این دو نفر. پسر می رود، بر می گردد، اشاره می کند.. دختر سر تا پای پسر را بر انداز می کند، بی اعتنا روی بر می گرداند. کار پسر درآمده: دختر، پسر را نپسندیده! پسر سعی می کند دوباره توجه دختر را جلب کند(چه گیری داده این پسر!) تقریباً نصف جمعیت جریان را فهمیده اند، ولی دختر خودش را به نفهمی زده.. کم کم صدای پچ پچ مسافران منتظر به گوش می رسد:«عجب دوره زمونه ای شده»، «حالا فکر می کنه خیلی خوش تیپه، ول کن هم نیست».. پسر می ترسد؛ اعتماد بنفس اش خدشه دار می شود، نگاهی به سر و وضع و تیپش می اندازد(نترس جوان! آنها را با عشق چه کار!! شما به case خودت برس!).. پسر کمی قدم می زند، سعی می کند نظر بقیه را جلب نکند.. الحمدالله بالاخره اتوبوس از راه می رسد. دختر سوار اتوبوس می شود. پسر هم سعی می کند سوار اتوبوس شود..

- مکان 2؛ داخل اتوبوس: تا ایستگاه اوّل، پسر سعی می کند بدون تابلو بازی دختر را میان جمعیت پیدا کند.. آهان، اوناهاش! خیال پسر راحت می شود: مسیر را درست سوار شده! کمی می گذرد. پسر بی دلیل از جایش بلند می شود. کسی تعجب نمی کند، همه از قبل آمار پسر را داشته اند! موبایل دختر زنگ می خورد.. دختر با حرکت آهسته به موبایلش جواب می دهد*، پسر در جیب اش دنبال موبایلش می گردد، آهان یادش نبود: پسر که موبایل ندارد! دختر با آن طرف خط گرم گرفته، خیلی هم گرم گرفته.. پسر دلش می گیرد، بیخ گلویش می سوزد.. پسر هی به دختر نگاه می کند، هی غصه می خورد. دل ما برای پسر کباب می شود.. پسر کلی احساس پشیمانی در وجودش قلمبه می شود.. پسر عبرت می گیرد، می فهمد این قرتی بازی ها عاقبت ندارد! ما هم خیلی خوشحال می شویم که این جوان عاقبت بخیر شد.. به اتفاق به دور دستها خیره می شویم...!

* زمانی که این متن را نوشتم، موبایل داشتن برای خودش کلّی کلاس داشت!


پ.ن: (خواندن اینجا را اکیداً توصیه می نمایم)

 

+ نامه شماره..  یازدهم خرداد 1388   فرستنده: نون اوّل نامه  | 

 

یا فاطمة الزّهرا

اشفعي لنا عندالله

 

 

(اینجا و اینجا رو هم بخونید بد نیست)

التماس دعا

 

+ نامه شماره..  ششم خرداد 1388   فرستنده: نون اوّل نامه  | 

 

مرد پیروز  پس از مبارزه ای طاقت فرسا، بی توجه به خستگی، فاتحانه به دوربین زل زده و لبخند می زند.. گزارشگر به رسم همیشه رمز موفقیتش را از او می پرسد.. قند توی دلِ "تلاش"، "پشتکار" و "تجربه" آب می شود.. منتظرند نام خود را از زبان مرد که حالا آثار گذر زمان بر چهره و موهای یکی در میان سپیدش نمایان است، بشنوند. مرد نفس زنان و با احترام می گوید، "والاّ.. من کار خاصی نکردم.. فقط می تونم بگم این موفقیت رو مدیون رقیبم هستم که منو در موقعیت برد قرار داد"..   


رتبه ام افتضاح شد.. در حال حاضر ترکیبی از غصه، عصبانیت، بغض و "بیا راههای دیگه رو پیدا کنیم" هستم.. اگر همون دیشب رتبه ام رو می دیدم شاید بهتر بود! اینقدر که رتبه ام برام مهم بود، قبول شدن مهم نبود.. حالا من چه جوری ثابت کنم درس خوندم؟ الان دارم به خودم می گم بیا برات دل بسوزونم؛ چیزی که اصلاً خوشم نمیاد.. کلاً امروز روز جالبی نبود. زورم نمی رسه خط خطی اش کنم، پس مجبورم باهاش قهر کنم.. تا ببینم حوصله می کنم دو تا کار جدید رو شروع کنم یا نه..

پ.ن: اون متن بالا نوشته خودم بود!

 

+ نامه شماره..  دوم خرداد 1388   فرستنده: نون اوّل نامه  |