این متن را چند سال پیش برای(یا به سفارش) ضمیمه یکی از روزنامه ها نوشتم که نمی دانم کار کردند یا نه.. امّا خودم خیلی دوستش داشتم..آن موقع ها عبارات و کلمات، راحتتر به ذهنم می رسید.. عین متن(با دخل و تصرف مقدمه اش) این بود:
بخش اوّل این داستان الهام گرفته از یک ماجرای واقعی است:
- مکان1؛ یک ترمینال(همان پایانه)اتوبوس: دختر وارد ایستگاه می شود. نگاهی به اطراف می اندازد، اگر جای نشستن نباشد، می ایستد، اگر جای نشستن باشد هم می ایستد! دوباره اطراف را نگاه می کند. به دور دستها خیره می شود..
پسر، دختر را می بیند، کمی آسمان را نگاه می کند.. بر می گردد، این دفعه دختر را نمی بیند.. نه نمی شود، دوباره بر می گردد دختر را می بیند، دختر پسر را می بیند، هیچکس به روی خودش نمی آورد، هر دو به دور دست ها خیره می شوند.. پسر به اطراف نگاهی می اندازد، دختر همچنان دور دست ها را نشانه گرفته، پسر هم به دور دست ها... صدای کلافه شدن دور دست ها به گوش می رسد! پسر تصمیم می گیرد اقدامی کند. جلوی دختر رژه می رود، چند بار هم رژه می رود، دختر تحویل نمی گیرد. پسر می بیند اگر همینطور جلوی ایستگاه رژه برود، زیر اتوبوس بعدی له می شود! پس می رود در ایستگاه روبرو می نشیند. پسر به دختر چشمک می زند(چقدر این پسر صفر کیلومتر است، آخر دختر از این فاصله چطور چشمک زدنش را ببیند؟!) پسر اشاره می کند، دختر محل نمی گذارد، یک نفر کنار دختر موضوع را فهمیده، زوم می کند روی این دو نفر. پسر می رود، بر می گردد، اشاره می کند.. دختر سر تا پای پسر را بر انداز می کند، بی اعتنا روی بر می گرداند. کار پسر درآمده: دختر، پسر را نپسندیده! پسر سعی می کند دوباره توجه دختر را جلب کند(چه گیری داده این پسر!) تقریباً نصف جمعیت جریان را فهمیده اند، ولی دختر خودش را به نفهمی زده.. کم کم صدای پچ پچ مسافران منتظر به گوش می رسد:«عجب دوره زمونه ای شده»، «حالا فکر می کنه خیلی خوش تیپه، ول کن هم نیست».. پسر می ترسد؛ اعتماد بنفس اش خدشه دار می شود، نگاهی به سر و وضع و تیپش می اندازد(نترس جوان! آنها را با عشق چه کار!! شما به case خودت برس!).. پسر کمی قدم می زند، سعی می کند نظر بقیه را جلب نکند.. الحمدالله بالاخره اتوبوس از راه می رسد. دختر سوار اتوبوس می شود. پسر هم سعی می کند سوار اتوبوس شود..
- مکان 2؛ داخل اتوبوس: تا ایستگاه اوّل، پسر سعی می کند بدون تابلو بازی دختر را میان جمعیت پیدا کند.. آهان، اوناهاش! خیال پسر راحت می شود: مسیر را درست سوار شده! کمی می گذرد. پسر بی دلیل از جایش بلند می شود. کسی تعجب نمی کند، همه از قبل آمار پسر را داشته اند! موبایل دختر زنگ می خورد.. دختر با حرکت آهسته به موبایلش جواب می دهد*، پسر در جیب اش دنبال موبایلش می گردد، آهان یادش نبود: پسر که موبایل ندارد! دختر با آن طرف خط گرم گرفته، خیلی هم گرم گرفته.. پسر دلش می گیرد، بیخ گلویش می سوزد.. پسر هی به دختر نگاه می کند، هی غصه می خورد. دل ما برای پسر کباب می شود.. پسر کلی احساس پشیمانی در وجودش قلمبه می شود.. پسر عبرت می گیرد، می فهمد این قرتی بازی ها عاقبت ندارد! ما هم خیلی خوشحال می شویم که این جوان عاقبت بخیر شد.. به اتفاق به دور دستها خیره می شویم...!
* زمانی که این متن را نوشتم، موبایل داشتن برای خودش کلّی کلاس داشت!
پ.ن: (خواندن اینجا را اکیداً توصیه می نمایم)
+
نامه شماره.. یازدهم خرداد 1388 فرستنده: نون اوّل نامه
|