تبليغاتX
نون اوّل نامه..

نون اوّل نامه..

مدتی است..

 

ما آدمها پیله دور خودمان می بندیم.. پیله هایی از جنس علایق مان، پیله هایی از جنس خواسته هایمان.. پیله هایی از جنس چیزهایی که دوست داریم، اتفاق هایی که می خواهیم بیفتند، کسانیکه دوستشان داریم، کسانیکه دوستمان دارند و کسانیکه برایمان مهم اند یا برایشان مهم ایم.. پیله هایمان همیشه با ما هستند.. گاهی همان یکی دو پیله برای کل عمرمان بس است؛ گاهی هم چند باری پیله هایمان را عوض می کنیم.. آدمها، خواسته ها، علایق و اولویت هایمان عوض می شوند و ما لازم داریم پیله قبلی را باز کنیم و یک پیله جدید بسازیم.. بسته به کم و زیاد الویت ها، پیله ها قطور تر و پر لایه تر می شوند.. گاهی دست ما نیست، پیله خودش کهنه می شود و می پوسد و از بین می رود.. زحمت پیله جدید ساختن می ماند برای ما.. نمی دانم پیله خوب است یا بد. به نظرم نه خوب است، نه بد.. بستگی دارد ما آن تو چقدر جا برای زندگی داریم، چقدر هوا داریم برای نفس کشیدن، یا چقدر حوصله داریم برای آن تو ماندن..

من امّا، خیلی وقت است در فکر یک پیله جدیدم..

 

+ نوشته شده در  سی و یکم تیر 1388ساعت   توسط نون اوّل نامه  | 

 

زیاد عادت داشتم هی بروم توی خاطرات دانشکده و نوستالوژی هایش را مرور کنم.. ولی این روزها قبل از مرور هر چیز، یاد اونها می افتم و مجبور می شوم سریع از خاطرات بیایم بیرون..

نگین می گه سه تا از ورودی های 80 دانشکده توی اون پرواز نا تمام بودن.. عکسهاشون رو که برام فرستاد و دیدم، کم کم چهره هاشون یادم اومد.. مریم رو اصلاً یادم نیست، شوغر رو چرا کمی، و از همه بیشتر ارغوان رو.. من شاید باهاشون چندان صمیمی نبودم، امّا به قول نگین، حس اینکه "یه روزی شاید دم بوفه بهشون گفتی: آقا!خانوم! یه فیش هم برای من بردار".. اینکه یه زمانی شاید به روی هم لبخند زده باشیم، هر چند کمرنگ، هر چند کوتاه..

روحشون شاد.. همیشه شاد

 

+ نوشته شده در  بیست و نهم تیر 1388ساعت   توسط نون اوّل نامه  | 

دروغ سیزده

 

بی تو نه زندگی خوش ام، بی تو نه مُردگی خوش ام

سر ز غم تو چوُن کشم؟ بی تو به سر نمی شود

 

.. نمی فهمی که!  


پ.ن: هوس کردم فال کد بلاگفا بگیرم!

 

+ نوشته شده در  بیست و یکم تیر 1388ساعت   توسط نون اوّل نامه  | 

وقتی مغز آدمی نمی کشد خب!

 

1- این خواهر جان ما کلاً بی حنبه است.. دو تا نمره اش آمده یکی از یکی افتخارآفرین تر، هی می رود و می آید جشن می گیرد و ابراز خوشحالی می کند و بی جنبه! یکی نیست بهش بگوید دختر جان! تو دیگه بزرگ شدی، آدم که نباید یک بار بخاطر نمره کم گرفتن مریض شود، یکبار بخاطر نمره خیلی خوب گرفتن(در حد کشف قانون چهارم نیوتن) این همه پز بدهد که.. اَه اَه اَه اینقده بدم میاد آدمای بی جنبه.. همینطوری واکنش نشان می دهند که بقیه فکر می کنند ما تابحال نمره نگرفتیم اصلاً.. نه به این، نه به ما که وقتی از یک استاد بد نمره که چه عرض کنم، کلاً بی نمره، نمره ای گرفتیم که خودمان هم جا خوردیم(و فکر کنیم خود استاد هم جا خورد!)، واکنش نداشتیم هیچ، هیشکی هم نفهمید.. فقط یک سکانس فیلم هندی رفتیم نشستیم واسه خودمان گریه کردیم![ایکونِ چه واکنش مناسبی!]

2- سکانس داخلی، روز:

ما(در حال کار بر روی یک اثر نفیس سیاه قلم که هنوز کامل نشده، چند تا جایزه جهانی را برده!)- اَه سایه گردن این بچه هه منو کشت

یک نفر از میان حاضرین(هویت شناسایی نشد)- این بچه اس؟ یه نیگا بنداز به قیافه اش.. این بهش می خوره بچه باشه؟

ما- به من ربطی نداره.. این بچه حتی اگه نود سالش هم بشه، حکماً واسه پدر و مادرش هنوز بچه اس!

3-  "تصمیم نون اوّل نامه": دیگر هیچ قراری با هیچ کدام از رفقا نمی گذارم.. مرام و معرفت که ندارند.. فقط بلدند همه برنامه های آدم را کنسل کنند.. دریغ از یک تماس.. لااقل یک زنگی بزنید یک کم گولمان بزنید دلمان خوش شود هنوز دوستیم.. آدم احساس از سر باز شدن پیدا می کند خب..

4- سین جان حدود یک ماه و نیم پیش برگه هایمان(همان میراث فرهنگی ها) را پس داد.. از آن موقع باهاش سرسنگین می باشیم، چون برگه هایی که از جان مان برایمان عزیز تر بوده و حافظه تاریخی مان بشمار می رفته و بعد یکسال امانت گرفتن، به زور تهدید و من بمیرم تو بمیری، در حالتی پس آورده که یکی اش را گم کرده (به تشخیص خودتان علامت تعجب و شوک برای این جمله مرحمت کنید).. تازه!! در عین شگفتی آفرینی، طی یک تماس تلفنی، چون ما خودمان منزل نبودیم، برای خواهر جانمان کلی درد و دل و گله گذاری فرموده که ما چقدر بی معرفت شدیم و خبر نمی گیریم و انگار نه انگار و اینا.. همین دیگر؛ تا ما باشیم قیصر بازی در نیاوریم و مراعات حال خودش و بچه جانش را ننماییم که اینطوری هم بدهکار شویم.. به یک نفر نفس کش نیازمندیم..

 

+ نوشته شده در  بیستم تیر 1388ساعت   توسط نون اوّل نامه  | 

 

خبری نیست بی زحمت..

فقط داشتیم چند تا پست رو منهدم می نمودیم

از اینکه مزاحم اوقات شدیم، ببخشید

      تلفن طرح شکایات و پیشنهادات:۱۴۱۹۲۵۹۱۰۱۵- ۰۲۱


پ.ن ضروری: دوستان سوءتفاهم نشه، ما این پست رو محض مردم آزاری نذاشتیم.. توی حذف و اضافه های وبلاگ، دیدیم وبلاگ "به روزه شده"(باز واژه ساختم من!) نمایش داده می شه، گفتیم هم توضیح داده باشیم، هم از پست قبل رد شیم.. و گرنه ما دیگه اینقدر مردم آزار نیستیم..

ضمناً دوستانی که برای "حلقه وبلاگی" میان، دو تا پست قبل تر رو بخونند..

 

+ نوشته شده در  شانزدهم تیر 1388ساعت   توسط نون اوّل نامه  | 

ذکر مقدس..

 

پدر عزیزم! چطور روزت را تبریک بگویم که هم برساند چقدر برایم عزیزی، هم معلوم شود چقدر قدردان به فکر بودن هایت هستم، هم نشان دهم به بودنت و این همه مهم بودنت افتخار می کنم..

بی خیال تمام بلاتکلیفی های دنیا؛ خیلی بیشتر از این حرفها دوستت دارمزیر سایه صاحب این روزها


میلاد مولود کعبه، حضرت علی(ع) مبارک.. التماس دعا

پست مرتبط

 

+ نوشته شده در  پانزدهم تیر 1388ساعت   توسط نون اوّل نامه  | 

حلقه وبلاگی

 

لطفاً برای خواندن این پست حوصله به خرج دهید:

"به هر حال از آشنایی با شما خوشبختم.جمع خوبی دارین.چند وقته که منم پیش تون میام".. این بخشی از کامنت "زینب سادات" بود برای پست قبل. وقتی "جمع خوبی هستید" کامنت را خواندم، یاد دوستی ها و جمع دوستان دبیرستان و دانشگاه افتادم.. یکجور خوبی انحصاری! بعدش فکر کردم ما چه جور جمعی هستیم؟ حاصلش شد این همه(به ترتیب لیست لینکدونی وبلاگم):

خب جمع ما یک برای ساکنان زمین دارد که زیاد توی همه جمع نیست، با چند تایی از این حلقه وبلاگی رفت و آمد دارد،قلم خوبی دارد که دوستش دارم و رک است و تازگی ها کمتر سر می زند و کم مانده بروم برایش کامنت بگذارم که "وبلاگ خوبی داری، به منم سر بزن" و از آن تصاویر کشتی و ماشین بگذارم که یعنی این هم وسیله بدو بیا!! بعدش جمع ما یک خود خودم دارد که یک فوق آبانی است و به همان میزان خودشیفته و مشکوک به همه چیز و بین حلقه خواهرزاده های وبی، تنها خواهرزاده اصل است و ماها همگی دیگه کپی هستیم! و قبلاً به ما می گفت چقدر طولانی می نویسی و حالاها خودش پست می گذارد دو کیلومتر و تازگی ها 65 درصد(همون صدم حالا) رشد داشته(البته در زمینه معدل) که امیدوارم اسنادش هم در بانک اطلاعاتی دامغون موجود باشد وگرنه داستان خواهیم داشت و وقتی می رفت دامغون(این با اون دیالوگ که می گفت وقتی اومدی نفهمیدم کی اومد، وقتی رفتی فهمیدم کی رفت فرق دارد!)، قول داد باعث افتخار من وخاله شود و با این 65 الان دارم بهش افتخار می کنم.(اگر ارشد قبول شده بودم به خودم هم افتخار می کردم).. بعدش جمع ما یک نشریه هم دارد که یعنی همشهری جواد و شهروند دیروز که متاسفانه خیلی وقت است از نامبردگان اطلاعی در دست نیست.. این نشریه با اسم طوفان برگشت، امّا خیلی کمرنگ، یکبار هم مصاحبه تاریخی باهاش انجام دادیم.. سپس جمع ما یک دروغگوی خوش حافظه دارد که مینی مال های قشنگی می نویسد و قبلاً روزانه هایش را کمتر به روز می کرد و یکجورهایی فرعی تر بود و این روزها روزانه هایش بیشتر اپ می شوند.. جمع ما یک مجلس انس دارد که برایمان دوره کامل مرور بر آثار سینمایی و کتابهای مختلف می گذارد و تا بحال چندین وبلاگ عوض کرده و می گوید خجالتی است و بعضی مواقع متنهای زبان اصلی می گذارد که ما هیچی ازش نمی فهمیم و بستنی دوست دارد و همین! می ترسم ادامه بدهم این یکی وبش را هم ببندد.. جمع ما یک دانشجوی هرز دارد که بلد است حرفش را هم بزند و هم نزند و می گوید زود قانع می شود، امّا خاله می گوید نه! و دیگر این که.. که... که چون مطالبی که می خواهیم بگوییم به مسائل داخلی جمع ارتباط پیدا می کند و موجب سانسور و حذف و انهدام می شود، دیگر نمی گوییم..(در اینجا کلمات ربط فارسی کم آوردیم،می رویم سراغ معادلهای انگلیسی) and then، جمع ما یک خاتون خاله دارد که کل این حلقه وبلاگی خواهرزاده های او هستند و همه دوستش دارند این هوا و او هم همه شان را دوست دارد و مبارک است انشاءالله.. و این خاتون خاله خیلی مهربان است و قول داده آرامش را بیاموزد و بعضی حس ها را جوری توصیف می کند که آدم کیف می کند و کاملاً معلوم است اردیبهشتی است.. on the other hand، جمع ما یک بی قرار دارد که کم پیداست و تازگی اما رضا(ع) دعوتش کرده و خوش به حالش و ما خیلی کم حسود بودیم، این مسائل دیگر نابودمان می کند و التماس دعا.. جمع ما تازه یک آنه دارد که دور است ولی ماشاءالله عضو فعّال جمع است و شعر می گوید و دوستش داریم و شیطون است و تازگی ها ما را تهدید هم کرده و امیر عباس!.. سپس جمع ما یک سیب 83 دارد که فال کد بلاگفایش هم گفت که عدد 8 برایش خوب است و برای همین امسال کلاً نیست و تازگی ها هی دارد می پرد و من نمی خوام و یکی نیست بگوید تو کلاً چی کاره ای که نخوای حالا؟! دلمان برایش تنگ شده و کجاست؟ و اینقدر به موسیقی وبلاگ ما گیر داد که ما برش داشتیم و بعدش دیگر نیامد! خلاصه، جمع ما یک شمیم زهرا دارد که راضیه بانو است و روز و ماه تولدش با خواهر جان ما یکی است و این یعنی همین ارادتی که ما داریم و مادر است و یک شمیم زهرا دارد که همه ما دوستش داریم و همگی خاله ها و دایی هایش هستیم و همینه دیگه ما زود فامیل می شویم!.. and جمع ما یک گلصنم دارد و شیراز و تهران و قم همگی کلهم اجمعین زادگاهش هستند و چندملیتی یعنی این و فکر کنم شهرک ما را هم شناسایی کرده باشد.. بعدش، جمع ما یک نیمچه دیلماج دارد که دیلماج است و از این نظر با ما دوقلو می باشد و الان در ژاپن است و عکس های وبش برای ما باز نشد و ما در حسرت دیدن مناظر ژاپن دق کردیم مُردیم، و سند و مدرک حرفهایش را هم توی وبلاگش میگذارد و یکبار هم در نظر سنجی تولد وب ما گفت که از اپ نشدن وب ما هیچ حسی پیدا نمی کند که به همین منظور خب چرا؟ بعدش جمع ما یک زینب سادات دارد که تازه آمده و باعث و بانی این پست خیلی خیلی کوتاه چند جمله ای است(!) و یک یوسف دارد و یک حسام که حسام اش به همه چی می گوید "ات" و ای جانم! و به جمع ما گفته جمع خوب و این یعنی قند که توی دل ما تعریف ندیده ها آب می شود(خودمان را گفتیم و بس).. از آنطرف، جمع ما یک نون اوّل نامه دارد که گل سرسبد همه غر غروهای عالم است و مترجم است و چند شغله است و دوباره غر غر است و آبانی است و کمی از خود خودم خودشیفتگی اش کمتر است و خیلی کم حرف می زند مثل الان و اینقدر موقع انتخابات در مورد دعوا و چشم و رو حرف زد که جدی جدی دعوا شد و به این میگن سق سیاه.. فلذا برو اون پست هات رو حذف کن.. جمع ما یک شبح هم دارد و برای همین است که می گویم جمع کاملی هستیم که حتی شبح هم داریم و جدی است و توی وبلاگش هم جدی حرف می زند و او هم سند و مدرک هم می گذارد.. بعدش این ها هم هستند که زیاد توی همه جمع رفت و آمد ندارند ولی عزیز ما هستند: زاغچه که خیلی خوب است مثل من، و مثل من نمی خواست نُه ترمه شود و مثل من آخرش هم نُه ترمه شد و این احتمالاً تقصیر من بوده که اوّلش نُه ترمه شدم! بعدش نگین که هم دانشکده ای است و خیلی خوب است و به شدت فعال است و خوب می نویسد و آن موقع ها که فتوحات کاری و حرفه ای اش را می نوشت کلی کیف می کردم و اینا.. دیگر نقطه سر خط و آ مثل کلمه هستند که با هم دوستند و من پریده ام وسط دوستی هشت ساله شان.. اوّلی هم چند وقت است نیست.. بعدش سه الف که تحلیل سیاسی خوب می نویسد و معتقد است همه چی باید جراحی شود چون خوبست.. بعدش دینا که عمه است و عمه مهربانی است . درسهای سخت دارد.. بعدش  پریزاد که روانشناس است و صدا و سیما و شوشو دارد و ذهنش هم زیباست..بعدش چای نباتیون که بنر های ویلاگشان خوب است و این یکی بنر تازه شان دندان ندارد هیچی.. و بعد هم تیرمن که عکاس خیلی خوبست و الان اعتراض دارد..و هاله که خیــــــــــلی وقته نیست.. بعدش آقای تبریزی که دکتر است و در مورد شهید می نویسد و به قول خود خودم هنوز مثل قبل مانده خوشبختانه.. بعدش دو چشم که تازگی ها بدش می آید و خسته شده خب.. (از سایر دوستان این حلقه وبلاگی که ازشان نام نبردم عذر می خواهم، هنوز افتخار آشنایی شان را نداشته ام) خلاصه که به این می گویند جمع! و جمع یعنی همین و ماشاءالله..

 

+ نوشته شده در  یازدهم تیر 1388ساعت   توسط نون اوّل نامه  | 

از ته دل..

 

دلم برای نمازخونه سابق دانشکده تنگ شده.. نمازخونه ای که سال آخر برامون رو به راهش کردن رو هیچ وقت دوست نداشتم.. من دلم الان برای اون نمازخونه قبلی دانشکده تنگ شده که کوچیک بود، داغون بود، یه پرده سبز بی ریخت ضخیم هم جلوی درش نصب شده بود که خیلی هم سنگین بود و نمی شد زدش کنار! عوضش یه پنجره بزرگ داشت از این سر تا اون سر.. که می شد راحت محوطه بیرون رو که پشت دانشکده بود رو دید زد! پنجره استانداردی نبود، درش به بدبختی و با کلی زورآزمایی باز می شد، و وقتی باز می شد دیگه بسته نمی شد! امّا من دوستش داشتم، مثل تراس طبقه دوم دانشکده، مثل پرتگاه وسط راه پله ها که الان به جاش آسانسور زدن(واسه فقط سه طبقه و نیم!)، و مثل نیمکت جلوی تراس طبقه اوّل که الان به کلی منهدم شده(کلاً بعد از رفتن ما کل نیمکت ها به همچین سرنوشتی دچار شدن)..  فکر نمی کنم الانِ دانشکده هم چندان تعریفی باشه.. یکی از خوبیهای ورودی ما، جمعیت زیادش بود که باعث می شد بعضی ساعتها هر طرف رو نگاه کنی، ورودی های ما قبضه کرده باشن.. بعد فارغ التحصیلی، یکی دو باری که رفتم دانشکده، پرنده پر نمی زد.. به قول نگین، دانشکده شده عین قبرستون..

حیف که سال آخر دانشگاه، و بالاخص ترم آخر، همه چی رو خراب کرد.. با یه حالت فرار درسم رو تموم کردم.. وگرنه کم خاطره محشر نداشتم توی اون دانشکده که بخواد دلم تنگ شه.. حیف که بعضی چیزا بدجوری زهر آدم می شه..

دلم اون نمازخونه قبلیه و پنجره بزرگش رو می خواد که می شد ازش بیرون رو دید زد..

 

+ نوشته شده در  ششم تیر 1388ساعت   توسط نون اوّل نامه  | 

درهمیاتی که دوست داشتم

 

خب یک وقتهایی مغز آدم گیر می دهد که بیا بنویسیم و خودش هم نمی فهمد چه می گوید.. حوصله بحث کردن ندارم باهاش.. الان اینجا که دوست دارم را خوانده ام و لحن نوشتنش مانده توی مغزم و احتمالاً مغز جان می خواهد همان ها را درس پس بدهد..

خب یک وقتهایی وقتش است.. که بروی بنشینی روبروی خدا و کمی خجالت بکشی از خودت(از خودم) و "شرمنده" "شرمنده" کنی و دوباره وصل شوی.. اگر راهت(راهم) بدهد.. خجالت که ندارد، خدا هم از خودمان است، با این تفاوت که قاطی اشتباهات ما نمی شود و مثل ما این همه لوس و "کودک" نیست..

خب یک وقتهایی وقتهای خاصی است.. روز عرفه ای است، شب قدری است، ایام اعتکافی است، لیلة الرغائبی است.. دارد لیلة الرغائب می شود.. لیلة الرغائب.. شب آرزوها یعنی چه؟

یک وقتهایی دوست داری بی هدف باشی خب.. بنشینی مثلاً توی اتوبوس که دیرتر می رسد به مقصد و هی بیرون را تماشا کنی.. فکر کنی به همه چی و هیچی.. اگر هدفون هم توی گوشت باشد بد نیست.. کدام مسیر را سوار شویم حالا؟

حتی سال های خوب، حتی سالهای معرکه هم خرداد هایشان بدند..(باقی اش بماند).. خدایا نگذار ما را از هم بپاشند، ما پاشیده هایمان چیز معرکه ای نیست..  

سین جان! اینقدر برای من صورتحساب صادر نکن.. بفهم که ازت دلگیرم و سرسنگین شده ام.. یک کمی با خودت تکرار کن "دوست من جزو املاک من نیست".. من املاک نیستم، کسی هستم که از تو رنجیده، نه فقط سر میراث فرهنگی ها، نه فقط بخاطر گم کردن یکی از میراث فرهنگی هام، سر تمام پرتوقعی های چند سال گذشته دوستی مان.. اگر قرار به صورتحساب دادن باشد، چوب خط ات سر ریز می شود.. خب؟!

کاسبی کساد شده.. تابلویم تمام شد، این یکی هم دارد تمام می شود.. کاشکی امتحان هفته آینده را فوق العاده بدهم، دنباله اش هم پر از خیر و ذوق زدگی باشد، تلافی خرداد.. کاشکی معجزه بیاید.. از آن سمت که من دستم را گرفته ام بالای چشمم و دور را می بینم و منتظرم.. دارد با خودم سر ارشد دادن دعوایم می شود.. اگر این برنامه بشود، خیلی تکلیفم با خودم روشن می شود، حتی با ارشد.. یادم رفته بود چقدر نوشتن را دوست دارم.. و دیگر هیچ..

 [یک نفر از آن ور خط]: کوتا(ه) بیا آبجی!  

 

+ نوشته شده در  چهارم تیر 1388ساعت   توسط نون اوّل نامه  |