و تو چه می دانی اصلاً؟
بدون شرح یک بچّه ی شکوفه در یک گزارش در ممممممممممممممم یک بچّه ی شکوفه ای در یک بچّه ی شکوفه در یک گزارش در پاسخ به سؤال گزارشگر که پرسید "خانوم معلّمتونو چقدر دوست داری؟" گفت "اندازه سوسانو!".. و تو چه می دانی عشق یعنی چی اصلاً..
خوشحال هستیمووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو یک بچّه ی شکوفه ای در یک سی و یک شهریور چند تا مناسبت دارد؛ اوّل روز جشن شکوفه ها و بازگشایی مدارس برای کلاس اوّلی ها. یاد اون بچّه لوس بی مزه که چند سال پیش اوایل مهر می اومد توی تلویزیون اعلام می کرد "کلاس اوّلی هستم، خوشحال هستم" بخیر. خیلی بی مزه بود به مولا!(خودش بود به خودش هم می گفتم؛ تازه کلی مسیر زندگی اش با این انتقاد من عوض می شد)؛ دارم فکر می کنم تموم این بچه ها که با ذوق و شوق و پرواز، می رن مدرسه، وقتی 12 سال تحصیلشون توی مدرسه تموم شه، با همون ذوق و شوق و پرواز میان بیرون؟! خداییش نظرشون راجع به درس چیه؟(البته بعد از قبولی در کنکور؛ چون تا قبل از دانشگاه- که توی هممممشون حلوا خیرات می کنن- تقریباً کسی به چیزی فکر نمی کنه..اگر هم فکر نکنه اطرافیانش اینقدر فکر می کنن که تلافی اش درآد.. ماهام که همه اعضای یک پیکر، توی همچین جوّی دیوار هم هیپنوتیزم می شه چه برسه به یه بچه هفده هجده ساله). اگر به سن و سال ما برسن که تازه می فهمن چی فکر می کردن چی شد.. به سن من که برسن که دیگه هیچی، سنّی ازشون گذشته و دیگه وقت این حرفا نیست؛ فلذا حق داریم ما هیچوقت فرصت نمی کنیم یه بار درست و درمون فکر کنیم.. نتیجه(بی ربط و با ربطش به برداشت خواننده بستگی داره) اینکه: روی پیشونی نسل ما کلاً نوشته "چی فکر می کردیم، چی شد".. دومین مناسبت سی و یکم شهریور روز جوانه هاست که از امروز به تقویم پیوسته و مختص دانش آموزان اوّل راهنمایی می باشد..خدایا شکرت که من اوّل راهنمایی نیستم! والا با این نامگذاری جوان ضایع کن حتماً ترک تحصیل می کردم.. یعنی چی روز جوانه ها؟ مگه گندمه؟!
مناسبت سوم هم کلاً ربطی به دوتای قبل نداره، به خودشیفتگی ربط داره ولی.. امروز روز توّلد شناسنامه ای ما می باشد! چند پست قبل گفته بودم شناسنامه ما را نیمه اوّل گرفتند و والاّ به خدا خودمان هم نمی دانیم چرا بین این همه تاریخ، عدل سی و یک شهریور را گرفتند.. البته دستشان درد نکند، خوب کردند اصلاً.. گرچه موقع ثبت نام در مدرسه با آن جثه خیلی هیکلی که ما داشتیم، هیچکس باورش نمی شد حتی به دنیا آمده باشیم، چه برسد به اینکه شش سال تمام هم باشیم! در هر حال ما که اینقدر قاچاقی رفتیم مدرسه تا مدیر مربوطه خودش تسلیم شد.. بعدش اگر ما بابت این یک ماه و نیم تأخیر(!)، یکسال زودتر مدرسه نرفته بودیم چی می شد؟ اوّلش که بعد از اتمام دبستان و راهنمایی، کادر هر دو تا مدرسه تغییر کرد و اینجا شانس آوردیم جستیم؛ بعدش دبیرستان یکسال دیرتر می رفتیم که شانس دوست شدن با چند تا از بیش فعال های تاریخ را از دست می دادیم و سرمان کلاه می رفت، پس دوباره شانس آوردیم؛ بعدش جزو اوّلین گروه سالی- واحدی ها در نمی آمدیم و موش آزمایشگاهی نمی شدیم و بعداً توی کنکور هم اشتباهی چند تا تست زیست ترمی- واحدی ها را نمی زدیم و وقتمان نمی رفت، این بدشانسی.. موقع دوباره زدن تستهای سالی واحدی، چند تا سوال را که جوابش را نمی دانستیم از سوال ترمی- واحدی ها تقلب کردیم، این خوش شانسی.. بعد قبولی دانشگاه و یکسری آدمهای هم دانشکده ای که مجموعه ای از خوش شانسی و بدشانسی بوده.. بعدش قضیه آپاندیس که پریروز ساعت 11 شیخ سعدی زنگ زد گفت ما هم این قضیه آپاندیس تو را می دانیم جان بچه ات ول کن! خب اگر یکسال زودتر نرفته بودیم، قضیه بیمارستان و جراحی و اون روزهای فشن دوست داشتنی به ترم آخر دانشگاه نمی خورد و با موفقیت یکی از ابر درسهامان را نمی افتادیم.. پس این بدشانسی.. ولی اگر یکسال زودتر نمی رفتیم که دیگه شانس کلاس برداشتن با دکتر نوری را از دست می دادیم، یا دیگه زبان تخصصی با دکتر مانی برنمی داشتیم و از این جهت حیف می شد و این خوش شانسی.. امّا از اون طرف مجبور نمی شدیم با دکتر "سین" بخش عمومی(1) برداریم که اتفاقاً از فرصت تک استاد بودن توی اون ترم نهایت استفاده را برد و این یعنی همون بدشانسی.. بعدش...

امشب شب مهتابه(!) یا پ.ن ویژه: دختر بیش فعال شهریوری، تولدت مبارک.. (+ 
