مورد نون اوّل نامه..
پدر سالار رو یادتونه؟یادتون نیست؟خب پس اوّل زنگ بزنید سروش سیما براتون سری کامل مجموعه رو بیاره،بعد بنشینید از قسمت اوّل تا آخرشو ببینید،بعد بیاین این مطلبو بخونید والا بدون آمادگی قبلی من راضی نیستم!... خب حالا که رفتید پدرسالار رو دیدید و با آمادگی کامل اومدین اینجا، بیشتر از این شورش رو در نمیارم و می ریم سر اصل مطلب:
داشتم می گفتم پدرسالار رو یادتان هست؟ (یادتون نیست؟ خب پس اوّل برید... هیچی بابا ولش کن..) اینکه این جناب پدرسالار بعد از اعلام استقلال بچه ها و جدا شدنشون شروع کرد به پس گرفتن یکی یکی چیزهایی که بهشون داده بود: از خونه بیرونشون کرد، تاکسی هارو ازشون گرفت، اخراجشون کرد و به همه دوستانش سپرد عذر بچه ها و عروسش رو که برای اونها کار می کردن رو بخوان. اینها هم که دیدن پدر رهاشون کرده و شروع کرده به تلافی کردن و نباید کم بیارن، افتادن به خونه اجاره کردن و خونه همدیگه موندن و کار جدید پیدا کردن.. پسر آخریه(ناصر؛ شدم عین این خاله زنکها که ته و توی یه فیلمو درمیارن) که همه این جریانات زیر سر اون و همسرجانش بوده، بالاخره موفق میشه توی تعمیرگاه یکی از دوستای پدرش مشغول شه(یادم نیست به صاحبکارش میگه پدرم چیزی از این موضوع نفهمه یا نمیگه.. فکر کنم باید زنگ بزنم سروش سیما!).. نهایتاً وقتی آتیش معرکه می خوابه و همه کم کم دلشون واسه هم تنگ می شه و شروع می کنن به متحول شدن، از یه طرف پدرسالار بالاخره می گه اگر اون بلاها رو سر بچه هاش آورده و تاکسی و دار و نداری که به اعتبار خودش بچه هاش داشتن رو ازشون پس گرفته واسه این بوده که اونا به خودشون بیان.. که بفهمن چقدر از خودشون دارن و مجبور شن یه تکونی به خودشون بدن.. از اون طرف هم یکروز صاحبکار ناصر، ناصر رو می کشه کنار و بعد کلی نصیحت بهش میگه من از روز اوّل واسه این استخدامت کردم که بابات سفارشت رو کرده بود، خودش سپرده بود زیر بال و پرت رو بگیرم، خودش همینطوری از دور حواسش بهت بوده.. (یک همچین چیزایی)..
شاید خیلی ربط نداشته باشه، شاید خیلی جالب نباشه که من نصف یه قسمت یه سریال رو تعریف کنم که بخوام به یه قضیه دیگه ربطش بدم، امّا امروز وقتی اتفاقات این چند روزه خودمو نگاه کردم یکهو یاد این سریال افتادم.. این دورترین سریال توی ذهنم بود شاید.. هفته پیش یه پیشنهاد خوب واسه تدریس داشتم.. خوب البته نه به معنای توپ! یه کار تدریس معمولی بود با درآمد معمولی برای یه تعداد محدود.. امّا موقعیتش باب میلم بود.. چیزی بود که بعنوان اهداف کوتاه مدت بهش فکر می کردم.. رسماً کیف کردم.. تمام مدت هم به خودم پز می دادم که ببین! بالاخره بین همه آدمایی که دیگران و اطرافیانشون یه کاری براشون درست می کنن، تو خودت واسه خودت یه همچین موقعیتی درست کردی! ببین! تو هر موقعیتی بدست آوردی، خودت واسه خودت کار کردی نه دیگران واسه تو!.. خلاصه تا تونسم قربون صدقه خودم رفتم.. امّا هنوز شروع نشده قضیه کنسل شد.. نمیدونم.. به نظرم پدرسالار من دوست نداشت بعد این همه وقت پل و پلّه جلوی پای من گذاشتن، من با نادونی یه پله جلو رفتنم رو این همه از خودم بدونم.. مسلماً خدا رو شکر کردم، امّا خودم می دونم چقدر مختصر و مفید بوده! تا اومدم "من من" کنم، موقعیت رو ازم گرفت..
فقط امیدوارم یک روز نه چندان دور، یکی دستم رو بگیره بکشه یه کناری و بهم بگه: "خدا اگه اونطوری حالت رو گرفت، می خواست به خودت بیای که قدر داشته هات رو بدونی.. که بفهمی چقدر بلدی روی پای خودت وایستی و بفهمی هرچی داری از توجه اونه.. این همه وقت هم با اینکه در ظاهر یه چیزایی رو ازت گرفت، امّا حواسش بهت بوده.. خودش این موقعیت رو برات جور کرد، تمام وقت هم حواسش از دور-یا نزدیک- بهت بود.. گفتم که یادت باشه اون تو رو به حال خودت رها نکرد، خواست بیدارت کنه"..
پ.ن: عنوان قبلی پست، "یادم بیاور"، عنوان شعری بود از ایشان که چون نخواستم بی اجازه باشد، تغییرش دادم[ایکون وجدان نون اوّل نامه]..

