تبليغاتX
نون اوّل نامه..

نون اوّل نامه..

پشه ها روزها کجا می روند؟

 این پست فقط حاوی تجربیات شخصی نویسنده است.. تشابه وقایع و اسامی اتفاقی است..

نشسته ایم توی کلاس.. این خانوم استرس آفرینه با دو سه تا خانوم دیگه دارند تند تند حرف می زنند و من خیلی دلم می خواهد بپرسم چرا تا وقتی ما توی کلاس نیامده بودیم و نمی خواستیم 4 تا کلام مطالعه کنیم همهsilent  گرفته بودید و حالا که ما داریم این 4 صفحه مطلب را می زنیم فرق سرمان نطق تان باز شده آن هم به این بلندی.. نجابت می کنیم و نمی پرسیم، حتی ترجیح می دهیم حضورمان را هم انکار کنیم مبادا گیر بدهند به ما.. دختره دارد از کارش می گوید و دو سه تا از بچه ها می روند و می آیند و نگاه معناداری به هم می اندازیم.. هیچ کداممان دل خوشی از این متکلم وحده ها نداریم.. دختره دارد سخنرانی می کند که یکهو جیغ اش می رود هواا.. ما همینطور با همان چهار تا جمله ی توی چشممان سرمان را بلند می کنیم ببینینم این چشه.. آهان چیزی نیست ظاهراً یک پشه ای را تناول فرموده... دختره آه و ناله و جیغ کنان و نمی دانم این اصواتی که از تارهای صوتی اش در می آید چی هستند ولی می رود یه لیوان آب هم روی پشه هه بخورد.. که چی بشود حالا ما نمی دانیم.. لابد می خواهد یادش برود پشه را قورت داده.. یا پشه هه یادش بیاید قبلاً باید شنا یاد می گرفته یا هرچی.. اگر من پشه هه را خورده بودم الان توی سد کرج بودم..

نشسته ایم پشت میز.. یک پشه ای از این طرف سرمان می رود آنطرف.. یکبار از جلوی چشممان رد می شود، یه دفعه از بیخ گوشمان، یکبار جلوی لامپ روشن مانور می دهد و سایه اش می افتد روی دیوار.. همینطور یکریز عرض اتاق ما را متر می کند.. یک لحظه می آید سمت ما، می زنیم توی گوشش، رام می شود می رود آنطرف می چسبد به سقف.. سرمان به کارمان گرم است، شک می کنیم پشه هه کجا رفت.. سر بلند می کنیم می بینیم دارد همینطور عمود بر سر ما ارتفاع کم می کند روی سرمان فرود بیاید.. خودمان محل را ترک می کنیم.. تأکید می کنیم تجربه منحصر بفردی بود، ما تا حالا فرود هواپیما و هلی کوپتر را دیده بودیم، امّا هیچوقت فرود یک فروند پشه را ندیده بودیم آن هم از زاویه دید "فرودگاه"..

 

+ نوشته شده در  بیست و هشتم آبان 1388ساعت   توسط نون اوّل نامه  | 

 این را می نویسم که یادم باشد توی روزهایی که خیلی با خودم دعوایم می شد، توی روزهایی که پارک شادی را یکهو و یک شبه خراب کردند و صبحش همه با چشمهای از تعجب گرد شده فقط یک سمت را نگاه می کردند: خرابه ای که هفت و نیم صبح کارگرها تویش مشغول کار بودند، و یکی دو جا چند تا سکو بود که روی یکی اش نوشته بود: قایق برقی؛ و یکی از آن هلیکوپترهای مخصوص زیر 10 سال که تک و تنها خاک تق و توق کار کارگرها را می خورد.. و من دیگر برای صبحهایی که با "سین" قرار می ذاشتم، جایی نداشتم بایستم.. می نویسم که یادم بماند توی روزهایی که دلم به حال درختهای پارک شادی که احتمالاً قطع می شدند و دلم به حال سرک کشیدن های این چند ساله ام توی پارک شادیِ تعطیل شده و میدانی که انگار به دیوارهای پارکه تکیه داده بود، می سوخت.. می نویسم که یادم بماند توی روزهایی که نمی دانم چه خبر است و توی لحظه هایی که من هی مدل "به امید خدا" گفتن هایم را یواشکی تکرار می کنم، تو دوستم داشتی.. می نویسم که یادم نرود من احتیاج دارم تو دوستم داشته باشی و هر روز این را به ام بگویی و اگر بی حوصلگی های صبح ها و درگیری های طول روز، خنگ ام کرد که نفهمم تو توی گوشم زمزمه کردی، آرام بزنی پشتم و بگویی"قدر مرا بدان! من که زیاد دوستت دارم".. مثل آن شبی که هی پیش تو غصه می خوردم و کَمَکی گریه می کردم و خوابم برد و یکهو بیدار شدم دیدم آهنگ توی گوشم رسیده به اینجا که می گوید"امّا من هنوز دوسِت دارم بدون".. می نویسم که یادم بماند اینجا اعتراف می کنم که خیلی نیاز دارم مواظبم باشی و همین یک خرده یک خرده و قطره چکانی دادن هایت را هم دیوانه وار و عاشقانه دوست دارم.. که یادم بماند آرزو می کنم چیزی که دادی را پس نگیری، قطره چکانی ها را پس نگیری.. من دوست دارم دائم یواشکی مدل عجیب "به امید خدا" گفتنم را تکرار کنم.. من احتیاج دارم.. به تو.. به همین یواشکی لبخند زدن هایت به همه خواسته های ریز و درشتم.. مواظب من باش، بنده بدی نیستم..

 

+ نوشته شده در  بیست و دوم آبان 1388ساعت   توسط نون اوّل نامه  | 

اگر این بلاگفا دو دقیقه امان بدهد و هی صفحه را نپراند..

 

با سلام..

خب ما اومدیم.. گرچه قبل ما یکی دیگه اومده بود.. کلاً وقتی یه جا بی صاحاب بمونه، صاحاب پیدا می کنه، میت رو زمین نمی مونه..

مریم جان دستت درد نکنه رفیق بابت این همه احساسات قلنبه دوست داشتنی ات.. تو در قلب منی.. خیلی ممنون از دوستانی که یادداشت نوشتند و دوستانی که یادداشت ننوشتند و دوستانی که بهشان ارادت داریم و دوستانی که هی وبشان را تعطیل می کنند.. ما آدم نیستیم که[ایکون کندن مو].. ما تا حالا که نبودیم، می خواین الان هم اعتصاب کنیم راحت شید؟

پ.ن: حالا که ما یه روز بدنیا می یایم یه هفته جشن و پایکوبی ملت رو می گیره، پیشنهاد می کنم هشتم تا هجدهم آبان رو دهه تولد اعلام کنیم بره.. همینجوری..

پ.ن ویژه: خودشیفته عزیزم، تولدت مبارک..

 

+ نوشته شده در  نوزدهم آبان 1388ساعت   توسط نون اوّل نامه  | 

سفارشی!

 

ببین نون اوّل نامه! این هدیه دوستانه ای است از طرف دوستان وبلاگیت، خاص تو این روز بودیم ... و از طرف من به تلافی فراموشکاری هفته پیشم و از طرف کامپیوترت بخاطر خرابی دو هفته ایش، حلال کن، یک مدتی اینجا رو تصاحب کرده بودم دوستان خوب مثل مریم خانوم رو برات نگه تولدت تولدت مبارک

                                                                                                                  ی دو هفته مریم


این هم هدیه دوستانت

نگین: حالا ديگه هشت هشت هشتادو هشت ميشه و ميري كيكارو تنها تنها ميخوري؟يادته هميشه با اون دوستت (اسم نميبرم دختر مردم شايد راضي نباشه)مينشستيد يه گوشه ي سالن و من همش دلم ميخواست بدونم شماها تو سالنو و بوفه كه پچ پچ ميكنيد چي به هم ميگيد؟!
هي دختر خوب!طول و عرض زندگيت زياد، دلت خوش ،قلبت سبك، لبات هميشه خندون

ادماي خوبو هميشه همه وقت ميشه پيدا كرد و دوست داشت.جداي همه ي اختلاف عقيده ها و...
خيلي لاو يو!!

.............................................................

راضیه: سلام عطیه بانوی عزیز ...
وقتی دعوت شدم به نوشتن برای تو و تولدت که توی یکی از بهترین روزهای خوب خداست ...خوشحال شدم ... سخت ... خدا دوستان خوب مثل مریم خانوم رو برات نگه داره ... منتهی نمیدونم چی بگم جز اینکه خیلی از ما انتظار وقوع یک حادثه خاص تو این روز بودیم ... فکر میکردیم تقارن میلاد اقا ثامن ائمه با چنین تاریخی نمیتونه بی جهت باشه ... انروز گذشت و شاید توی دل عده کمی از ما اون معجزه رخ داد ... معجزه ای که به ما بفهمونه تنها روح دمیده شده از وجود خود خود خدا لایق معجزه است ... و در این روح روزی هزار بار معجزه رخ میده ... فقط باید اونقدر حساس باشی و دقیق و تمیز که اونرو حس کنی ... پس قطعا تقارن روز تولد تو هم با چنین روزی خالی از لطف نبوده و نیست ... و اون لطیفه حتما اینه که تو اون حادثه بزرگ رو بیشتر از همه ما درک کردی ...
حتما که اینطوره ...
قلم زیبا و پاکت نشونی از روح قشنگ توست ... برام دعا کن ....

...............................................................

زینب سادات: عطیه جان سلام

قرار است متنی در مورد تو بنویسم و تولدت را تبریک بگویم !

عزیزم اولین کامنتی را که برایم گذاشتی هنوز یادم هست ! و بعد از آن بود که پایم رسما به حلقه ی وبلاگی تان باز شد و دوستان تو دوستان من هم شدند ! بعدتَرَش تو پستی گذاشتی به این بهانه که " من " گفته بودم : " جمع خوبی دارید ! " و همه ی بچه ها را در چند جمله ی کوتاه معرفی کرده بودی ! امروز بعد از گذشت چند ماه ، شاید من هم یکی از شما باشم ! یعنی امیدوارم که باشم ! خوشحالم که باب ورودم به این جمع تو بودی ! تویی که بارها مستقیم یا غیر مستقیم گفته ام که نوشته هایت را دوست دارم !

تولدت مبارک !!!

......................................................................

نقطه سر خط: تولدت مبارک تولد تولد تولدت مبارک
بیا شمعات و فوت کن که صد سال زنده باشی

.......................................................................

مصطفی: سلام
فرمودند برای تولد صاحب وبلاگ نطقی کنیم . اطاعت کردیم .
راستش را بخواهید اون موقع که اینجا وزارتخونه تقسیم می کردند ، با نون اول نامه آشنا شدم . نامه ای که نونش رو خیلی وقته داده به ایمیل و پیماک این حرف ها .
الان هم چند وقتی هست تشریف میاوریم اینجا البت از این سر زدن هم خوشحالم چون وب جالبیه !
در کل تولدت مبارک
ایشالله آرزوهات براورده شه . موبایل سامسونگ بخری ، کنار خانومی که ممکن بمب کنارش باشه نشینی .......

..........................................................................

دینا: فرشته اي را مي شناسم که به پاکيزه بودن خود بسيار مغرور است. ..
عطیه جونم تولد مبارک

..........................................................................

مریم: یکی از اتفاقات خوب برای من مسلما اون تابستون آخر دانشگاه بود که هر دومون واحد تابستونی داشتیم و دست تقدیر ما رو کنار هم نشوند. فکر کنم باید از استاد سین که وقتی جمعیت زیاد کلاس رو دید، مودبانه از دخترا خواست برن یه گروه دیگه براشون تعیین بشه و از اون استاد دوم درس انقلاب که بابت تدریس افتضاحش تصمیم گرفتیم برگردیم سر کلاس همون استاد سین ممنون باشم. و از اون نامه نگاری و امضا زدن ما چهار نفر که بالاخره حرفمون رو به کرسی نشوندیم و برگشتیم سرکلاس استاد سین. تو شاید اون تابستون رو دوست نداشته باشی ولی دست کم دوستی به قول خودت نصفه و نیمه مون رو مدیون اون سال هستیم. باید بگم من بیشتر از غر زدن از تو یه آدم آروم دیدم. البته نه آروم به معنای کسیکه آرامش داره! بلکه به معنای کسی که سکوت می کنه تا ببینه چی میشه. اگر هم یکبار بهت گفتم غرغرهات رو برای خودت نگه دار، واسه این بود که به آدم مهربونی مثل تو نمیاد روی اعصاب دوستهاش بره. نعمت بزرگیه که آدم دوستی داشته باشه که حرفش رو نزده بفهمه،یه گوش شنوای همیشه آماده داشته باشه و وقتی غر میزنه هم طنز کلامش رو حفظ کنه. خدا منو خیلی دوست داشته که چنین دوستی دارم.خوشحالم بابت داشتن دوست خوبی مثل تو حتی اگر کم تحملی دوره ای و غر زدن و دماسنجت رو تنظیم نکنی.
دوستت دارم آبانی بداخلاق و تودار و دوست داشتنی من

...........................................................................

پریزاد: من دیر رسیدم
مال منم بذارین خب:
ناقلان اخبار وطوطیان شکر شکن شیرین گفتار چنین روایت کرده اند که:آن دختر متولد آبان/ آن متولد ماهی که سمبلش عقرب است/ آن دختر شهرک نشین/ آن به دنبال گوشی/ آن کامپیوترش بمرده /آن از مردم در مترو سوال کننده /آن جستنده از خطرات حملات تروریستی / همان عطیه بانوی نون اول نامه در سنه هزار وسیصد وشصت واندی چشم به جهان گشود...
تولدت مبارک دوست همشهری جوانی و هم شهرکی(البته شهرک سابق)من...

............................................................................

نیمچه دیلماج: راستش وقتی این خانومی مریم خانوم گفت بیاید بنویسیم و من به وبلاگ عطیه دسترسی دارم ما رفتیم تو تریپ مشکوک شدن که وا یعنی چی چه طوری میشه ادم رمز ورود یه وبلاگ خصوصی رو داشته باشه واسه همین هم بی خیال شدیم گفتیم ما که تو پپست قبل اون موبایله رو میخواستییم! بخریم و تولد رو تبریک گفتیم یه وقت توطئه ای چیزی نباشه توش سهیم بشیم!!!! (توهمات به دلیل پست بمبی خودته) اما نه ظاهرا هنوز اتفاقی نیافتاده (البته معلوم نیست جو بعد از اومدنت هم همینطوری آرم باشه!) راستی دلم لک زده برای فال بلاگفا
اما خانومی خیلی مخلصیم! این از باب همکار بودن
خیلی تولدت مبارک! این از باب دوست وبلاگی بودن
ایشالله عروسیتو ببینیم! این از باب خاله زنک بودن
ایشالله دوستای خوبی در زندگی واقعی باشیم...این از باب نینو بودن
(مریم خانوم ببخشید شک کردیم بهتونا! اگه هنوز عطیه نیومده این رو هم اضافه کنید)


(بی زحمت هر وقت برگشتی به دنیای وب یه پیامی بده که من متواری شم)


 

+ نوشته شده در  نوزدهم آبان 1388ساعت   توسط نون اوّل نامه  | 

اعلام وجود

 

کامپیوتره از شنبه گذشته مرده و ما دسترسی به هیچی نداریم حتی یه لیوان آب خوردن(گفته بودم کل سیستم های ما به شدت تکنولوژیک است؟ آره هست) فلذا الان داریم از سایت دانشگاه سابق مان این مطلب را پست می کنیم(بسوزه پدر نداری)..

1- کامپیوتر ما دچار سیستم رفت و برگشت شده: هی میره، هی میاد.. الان رفته.. حالا کی قسمت بشه بیاد، معلوم نیست.. فقط همین شد که ما دلمان واسه خودمان سوخت.. یک پست فرهیخته برای تولدمان آماده کرده بودیم که هیچ، کلی کار داشتیم که رفاقتمان هم وسطش بود، اونم هیچ.. الان هم چشممان دارد با این مانیتور سایت دانشگاه در می آید.. ولی خداییش عقده اینترنت پرسرعت داشتیم که داره خوب می شه!

2- فکر می کردیم ۸/۸/۸۸ تولدمان باشد چه شود، که دیدیم هیچی نشود.. فقط پز بزرگش همزمانی با تولد امام رضا(ع) بود که ما کجا و ایشان کجا.. شرمنده.. در هر حال از همه دوستانی که تولد ما را تبریک گفتند، ممنون.. . فقط حیف که وب ایشون باز نمی شه.. شصت حیف.. خلاصه که ممنون، لطف داشتید به ما.. از بر و بچ آموزشگاه هم ممنون که اصل غافلگیری بودند و هنوز هم تا می رویم آنجا باز کادو می گیریم. حال می دهد!

3- دارم مغزم رو فشار می دم ببینم چی می خواستم بنویسم.. شاید تا آخر وقت که اینجام یادم اومد.. شایدم معجزه شد کامپیوتره خودش زنگ زد گفت من درست شدم بیا.. شاید حتی یه دسته گل گرفت اومد اینجا از دلم درآورد.. از این روزگار بعید نیست.. 

صورتی ها رو جابجا خوردم..

4- مسعورد رسام در گذشت.. یار قال بیژن بیرنگ.. یکی از سازندگان همسران و خانه سبز و بزرگمرد کوچک که این آخری صدای کارگردان رو به خاطر ساعت بد پخشش در آورد.. چه یادگارهای خوبی از خودش گذاشته.. فقط حیف که همچین آدمایی رو از دست می دیم..

وااااو.. یکی اش یادم اومد: عاشق شدیم رفت همینجوری.. توی مترو یکهو از جاش بلند شد، توجه ام بهش جلب شد.. دست کرد توی جیبش، موبایلش رو درآورد.. واسه من که مدتیه می خوام یه گوشی بخرم-ترجیحاً کشویی- دیدن یکی که یه گوشی خاص از توی جیبش درمیاره، اونم چرخشی.. نظر آدم رو تغییر می ده.. اونقدر که برم جلو عین این انسانهایی که در پست قبل قرار بود توسط یک ساک منفجر شن، از دختره مدل گوشی اش رو بپرسم.. باور نمی کنید؟ خب این دفعه توی مترو بیشتر به موبایل آدما دقت کنید..

خودم می دونم چشم بازار رو درآوردم.. ولی خب کار دبه دیگه.. کسی اطلاعاتی در مورد این گوشی داره؟ توی جی اس ام سرچ کردم، قیمت نزده.. من قیمت می خوام.. من اینو می خوام..

 

+ نوشته شده در  یازدهم آبان 1388ساعت   توسط نون اوّل نامه  | 

نون اوّل نامه versus نون اوّل نامه

 

1- خب ما حق داشتیم..خانومه با یک ساک نسبتاً بزرگ وارد اتوبوس شد..ساک را گذاشت روی یک صندلی و برگشت به آن یکی خانومه که روی صندلی روبرو نشسته بود گفت من برم از راننده نمی دونم چی بپرسم..ساکه را گذاشت و رفت..من همان موقع آمدم صاف نشستم روی صندلی کناری ساک..یعنی دقیقاً نشستم روی خطر! حق داشتیم بترسیم..از این اتفاق ها کم نیفتاده.. خانومه رفت از راننده سوال بپرسد و ما بیشتر از اینکه منتظر راننده باشیم که بیاید راه بیفتیم، چشم براه خانومه بودیم..حالا مگر خانومه می آمد؟ داشتم فکر می کردم به منفجر شدن.. به نشستن دقیقاً کنار یک ساک بزرگ که ازش ترسیده بودیم..داشتم با خدا حساب و کتاب میکردم که چکارها باید انجام می دادم(مثل الان که یادم افتاد یک قولی به خدا داده بودم..مرسی یادم انداختی) و اینکه دلم نمی خواهد این همه هیچکار نکرده رفته باشم..دلم نمی خواست اینطوری باشد که بیایم و بروم و توی این دنیا آب از آب تکان نخورد..داشتم برای خدا توضیح می دادم که خدایا،خب چرا اینطوری می کنی؟ این هفته این همه حال ما را گرفتی،حالا هم می خواهی منفجرم کنی؟ من هی اینها را می گفتم و خانوم روبروییه هم کم کم نگرانی اش را بروز می داد..همچین هم به من نگاه میکرد که لابد انتظار داشت عین این قهرمانهای فیلمهای هالیوودی ساکه را یا خنثی کنم یا بردارم ببرم بیرون که ایشون نترکد..آخرش هم پرید وسط قول و قرارهای من با خدا که: "خانومه..رفت..ساکش موندا!"(دقیقاً با همین سبک مقطّع حرف زد). ما را میگی؟ یک نگاه انداختیم به ساکه..ساک برزنتی نویی بود.لامصب لااقل یک کم ازش کار می کشیدی!برگشتم به خانومه گفتم "کجا رفت حالا؟" و اعتراف می کنم خیلی خوشحال شدم بابت این سوال مزخرفم،خودش قبل از منفجر شدن ساکه با یه لنگه کفش یا هر دو لنگه کفشش یا هر اسلحه سرد و گرم چشیده دیگری نزد خلاصم کند..داشتم فیلمنامه اش را می نوشتم که ساکه را بردارم ببرم بگذارم توی ایستگاه، یا خودم پیاده شوم و بی خیال مدال "بانوی قهرمان!" شوم..همینجوری حساب می کردم که تیر خلاص را هم خوردیم: اتوبوس بعدی آمد..راننده های این خط متروی دانشگاه علم و صنعت عادت دارند اتوبوس بعدی که می آید فوری گازش را میگیرند، که تا مغز مسافری بیاید فرمان پیاده شدن از اتوبوس را بدهد، اتوبوسه دو تا ایستگاه را هم رد کرده باشد..داشتم تصمیم کبری می گرفتم که خانومه هم آمد..خوبه! لااقل با هم منفجر می شویم!نمیشد وقتی نشست کنار دستم بهش نگم که چقدر دلم می خواست ایستگاه بعد ساکش گم شود بلکم کمتر ایجاد رعب و وحشت کند..گفتم "ممکن بود اتوبوسه راه بیفته ساکتون جا بمونه ها"(ما هم تنهایی بترکیم- اینو توی دلم گفتم)..همینطور که خانومه داشت به خوش اخلاق ترین نون اوّل نامه دنیا که حالا ترس هم بهش اضافه شده توضیح می داد که نمیدونم می خواستم برم کجا، رفتم از راننده بپرسم، یکی هی توی مغزم می گفت دروغ میگه..ببین تابلوئه داره از خودش در میاره(شیزوفرنی هم گرفتیم به سلامتی!) خلاصه باز اون قضیه آمدن اتوبوس بعدیه رو توضیح دادم بلکم شیرفهم شد!چند تا ایستگاه بعد خانومه پیاده شد و ما هم جمیعاً چند تا صلوات پشت سرش فوت کردیم..

2- خب بقیه خانم های توی اتوبوس حق داشتند..خانومه با یک عدد ساک نسبتاً بزرگ آمد توی اتوبوس و من هم پشت سرش..خانومه ساک را گذاشت روی یه صندلی و من هم صاف نشستم روی صندلی بغلی..خانومه که رفت، من تمام مدت داشتم بیرون را می پاییدم..خیلی مشکوک بودم، نه؟خانومه اگر همدست می خواست کی بهتر از من؟! بقیه خانومهای توی اتوبوس- حتی همون خانومه که روی پیشونی یا آستین مانتو یا روی کیف من دنبال علامت سوپرمن می گشت- از کجا می دانستند من از اوّلش از اون ساک برزنتی ترسیده بودم..خانومه که پیاده شد، من مانده بودم و اون خانوم روبروییه با اون خانوم مسن که وسط حرف من و خانوم روبروییه حواسش جمع قضیه شده بود، و این برای آنها یعنی خطر هنوز نشسته این روبرو..من تکیه داده بودم به پنجره و هدفون را هم چپانده بودم توی گوشم..خانوم روبروییه پیاده شد و خانوم مُسنه تنها شد؛ قول میدم دوست نداشت اینطوری تنهایی منفجر شود.. برای همین حق داشت وقتی من آرام و با طمأنینه یکی از گوشی های هدفون را باز کردم کمی دستکاری اش کنم که کمتر توی گوشم وز وز کند،مطمئن شود دارم چاشنی را تنظیم می کنم و همان ایستگاه بعدی پیاده شود!حالا چرا با اون همه تجربه سالیان دراز به این فکر نکرده بود که من دیگر اینقدر هم عامل انتحاری نیستم که به یک چیزی اجازه بدهم توی گوشم منفجر شود، دفعه بعد که ببینمش، حتماً ازش می پرسم!

 

+ نوشته شده در  یکم آبان 1388ساعت   توسط نون اوّل نامه  |