تبليغاتX
نون اوّل نامه..

نون اوّل نامه..

مثل لحظه هاي غم، اجتناب ناپذير..*

نامه شماره چهارده

برسد به دست: پدر بزرگ

 

پدر بزرگ سلام،

اگر تا به حال نگفته بودم چقدر دلم برايت تنگ مي شود، مرا ببخش.. من كه همه خاطره ام از تو، همان لبخند آرام و دوست داشتني و آن خنده هاي كمي با صداي بلند و مهربان است، اگر گفته باشم دلم برايت تنگ نمي شود، بزرگترين دروغ عمرم را گفته ام.. باورت مي شود؟ حتي الان هم كه يادم مي افتد، بي مقدمه بغض مي كنم.. از آن بغض ها كه دلم دوست ندارد خالي اش كنم.. از آن بغض ها كه بغض بودنش هم با ارزش است..

 

اگر آدمي هستم كه دير قدرت را دانستم، مرا ببخش.. من كه فكر شلوغم هميشه پر بوده از يك عالمه اي كاش، اگر تو مهمترين اي كاش عمرم نباشي، دروغ بزرگي گفته ام.. باورت مي شود؟ من تازه الان داغ كرده ام.. متنفرم از لحظه هايي كه زورم بهشان نمي رسد، متنفرم از اتفاقاتي كه تا ابد يك گوشه دل آدم را مي سوزاند.. متنفرم از روزهايي كه در آنها بايد كساني را جا بگذاري كه هيچ وقت جاي خالي شان پر نمي شود..

 

و امّا تو، پدر بزرگ.. مثل هميشه مرا ببخش.. از اينكه كه سرم شلوغ بود و نمي توانستم بيشتر ياد دلم بيفتم كه برايت تنگ شده ببخش..مرا بابت سالي كه رفت و تو را در آن جا گذاشتم، ببخش.. مرا بابت اينكه زورم به اتفاقاتي كه دوستشان هم نداشتم نمي رسيد، ببخش.. مرا ببخش، فقط براي اينكه اين روزها، بيشتر از قبل، دلم برايت تنگ مي شود و كاري از دستم ساخته نيست.. مرا ببخش، من تقريباً هميشه دير مي رسم..

 

راستي پدربزرگ.. به خداي آن بالا كه الان بيشتر از هر كسي در آغوش رحمتش هستي، بگو محض خاطر انهايي كه حرفشان را يكجا مي پذيرد، چند صباحي، و حتي طولاني تر از آن، با دل ما راه بيايد.. دل ما خيلي خسته ست..

 

(اين شعر را كه مي شناسي..گفتم براي تو.. اسمش را مي گذارم «وداع».. امّا اگر گفته باشم به اين سادگي ها با تو وداع كرده ام، دروغ گفته ام..)

 

+ نوشته شده در  یازدهم خرداد 1387ساعت   توسط نون اوّل نامه  |