دلِ گنده به درد نمی خورد..
دل آسمان گرفته امشب..
یا علی(ع)
------------------------------------------------------------------
فرق من با پدر این است که او تکلیفش با خودش روشن است؛ در زندگی همیشه بنده خدا بوده و خدا هم به تلافی، از او انسانی قابل احترام در نظر دیگران ساخته؛ پدر می داند خدایش از او چه می خواهد و حتی در حداقل ترین حالت ممکن هم برایش بندگی کرده.
فرق من با مادر این است که او تمام عمرش با تمام بنده نوازی های خدایش رفیق شده، و خدا هم به جبران تمام خستگی هایش، همیشه دست گرمش همراه مادر بوده؛ مادر به خدا افتخار می کند، خدا هم به او..
فرق من با خواهر ها این است که یکی شان با تمام وجود خدا را می خواهد و زمانی هدیه ی خوب خدا را با تمام وجود پذیرفت، پای حرفش ایستاد، و نهایتاً پاداش صبر و رضایش را گرفت.. یا خواهر دیگر که همیشه مراقب رضای خدایش بوده، با عشق و با تمام وجود قرآن خدایش را خوانده.. هنوز هم در برابر تمام ترسهایش خدا را می خواند، و خدا هم عجولی کودکانه اش را به دل پاکش می بخشد و ترسهایش را برایش خط می زند..
امّا من! خدا را با تمام وجود حس کرده ام، خدا را با تمام وجود می خواهم، روزگار دوری که دلم شکست، فقط به روی او آوردم، و یادم نمی رود از کی تا بحال مدیون او هستم، امّا فرق من با تمام دنیا از اینجا شروع می شود که انگار دارم عادت می کنم. من از عادت کردن بیزارم. از اینکه یادم برود زمانی چقدر مشتاق بودم؛ و امروز فقط بودنش برایم کافی باشد.. عادت به بودن تنهایش هیچ دلهره ای برایت ایجاد نمی کند، دیگر دل دل نمی کنی که کجاست و چه می خواهد، انگار دل گنده می شوی، دل ِگنده به درد نمی خورد.. به درد ترسیدن و بی تابی نمی خورد.. دل من اگر گنده باشد، به درد خودم هم نمی خورد.. من از عادت کردن تنها به خدایی که زمانی با تمام وجود حس اش کردم، می ترسم؛ از این که دنبالش نگردم، دلم برایش تنگ نشود، و حواسم پرتش نباشد.
من می ترسم اگر این شبها از روی عادت بنشینم چشم در چشم خدا شوم، بدون آنکه واقعاً بفهمم خدایم کدام طرف بود.. یا از ترس اینکه سرنوشت یکسال بعدم را ناجور ننویسد، یک شب بشوم بنده خوبش، دعا دعا کنم که مرا بیشتر از قبل و بهتر از دیگران ببیند و یادش بماند نگذارد به ام سخت بگذرد.. یا از ترس اینکه نکند توبه ام را نپذیرد یا گناهانم را نبخشد یا بی حواسی ها و بی توجهی هایم را بگذارد به حسابم، یک شب تا دم سحر، تا قبل از اینکه خوابم ببرد، تمام دعاها و توبه های دنیا را برایش از رو بخوانم.. آخرش هم قسمش دهم به تمام چیزهای عزیز دنیا و اسامی مقدس، که حرفم را زمین نزند و هم مرا ببخشد، هم دلم را و هم روزگار بعدم را. و اینطور شب را به صبح وصل کنم، بدون اینکه حتی ثانیه ای را زنده کرده باشم... اینجوری این دل اصلاً به درد نمی خورد..
برای همین از عادت کردن به این شبها می ترسم.. از اینکه بلد نباشم خدایی که زیاد دوستش دارم را دوباره حس کنم و خدا داشتن و بندگی کردن را فقط از رو بخوانم..
اصلاً امشب خدایا! خودت کمک کن آن آدم دوُر همیشه نباشم..
