واکنش های طبیعی من!
پیام قبل التحریر: "اکنون در حالی کیبورد در دست می گیرم و این پست را می نگارم که سریال روز حسرت قرار بود امشب تمام شود، امّا معلوم شد فردا شب هم قرار است تمام شود.. خداییش من یکی دیگر طاقت ندارم این سریال هر شب تمام شود! و چون قلبم همکنون پیام داد که « راحت باش! درسته برگزیده نیستی، امّا مجبور هم نیستی سریال را تا ته ببینی»، به ندای قلبم گوش فرا داده، فلذا پست..! " پایان پیام.
اگر آدمی نصف عمرش را خواب است، من احتمالاً درصدی از عمرم را بیهوش بوده ام! هر کدام هم به یک نحو و یک شیوه منحصر بفرد؛ یک مورد حادثه بود، یکی واکنش طبیعی بود (خودم هم نمی دانم چرا اینجور واکنشها برای من طبیعی است!)، یکی دیگر هم پزشکی..
اولین بار، اوّل دبستان بودم. حیاط بزرگ مدرسه ما عملاً دو قسمت می شد: یک قسمت فضای باز حیاط بود و آن یکی، بخشی بود که زیر کلاسهای پایه دوم قرار داشت و پایه اش، ستون های سبز و سفیدِ "خرس گنده بک"ی بود؛ اسمش را گذاشته بودیم «طاقی».. موقع بارندگی می شد عزیز ناظم ها تا به زور ما را بفرستند «زیر طاقی» که زیر باران نمانیم و آنها از مصیبت غیبتهای ناشی از سرماخوردگی ما در امان باشند.. از آنجا که اینجانب علاقه عجیبی به دویدن داشتم، و اغلب هم شورش را در می آوردم، ناظم مدرسه بارها ناچار به دخالت مستقیم شده بود و تذکر داده بود که سعی کنم خودم را - لااقل در مدرسه آنها- نکشم! (حتی بعید نبود اگر دوران دبستان من کمی بیشتر طول می کشید، موفق به شکستن رکورد دوی سرعت جهان شوم) یک بار در حال دویدن زیر همین طاقی ها و بدنبال یکی از همکلاسی ها که احتمالاً مرا درست نشناخته بود، با همان سرعت کذایی، با سر رفتم توی یکی از آن ستون های سبز خرس گنده بک! البته صحنه مربوط به این حادثه را یادم نیست؛ فقط می دانم یک لحظه در حال دویدن بودم و لحظه بعد چشم باز کردم دیدم وسط حیاط دراز به دراز افتاده ام (درست مثل سکانسی که به سکانس بعد کات می خورد..) و بقیه بچه ها بالای سرم دور تا دور حلقه زده اند و وسطشان ناظم مدرسه ایستاده و سعی می کند با ایما و اشاره، با مغز من ارتباط برقرار کند که: «دخترم، سالمی؟ حالت خوبه؟!»* از آن طرف هم عده ای رفته بودند خواهر بینوایم را خبر کرده بودند که:«بیا خواهرت وسط حیاط، زیر طاقی بیهوش افتاده!»(خواهرم هم همان مدرسه، پایه پنجم بود).. آخرش هم بقیه کمکم کردند روی پا بایستم و بروم آبی به سر و صورت بزنم.. حداقل خوبی اش به این بود که یکبار توانستم بدون لیوان آب بخورم!
هنوز هم یادم نیست چه شد که ستون به اون بزرگی را ندیدم!
باقی موارد را بی خیال! تا همین جا به اندازه کافی دست راهنمایی و رانندگی دلیل و مدرک و اعتراف داده ام که بیایند گواهینامه ام را باطل کنند!
--------------------------------------------------------------------
* خوب می دانم در آن لحظه هیچ علاقه ای نداشت چنین«ride runner» ی بچه اش باشد! حتی حدس می زنم ظهر رفته خانه بچه ها را یکی یکی ماچ! کرده و از خداوند تشکر کرده بابت فرزندان سالمش!