تبليغاتX
نون اوّل نامه..

نون اوّل نامه..

و بعد..

 

پیام قبل التحریر: "1- انگار که سکوت مطلق گرفته باشی، بعد توی ذهنت چیزی شبیه به گذشته را مرور کنی.. و هرچه یادت می آید تعریف کنی، مثل خلاصه داستان.. برای همین متن این پست، کمی شبیه خواب زدگی است..2- لطفاً اسپیکرها را روشن کنید! (با تشکر از آنی جان که موزیکش را سرقت کردم)..۳- ببخشید که اینقدر طولانی است!" پایان پیام.

و بعد یادم می آید، من.. که بزرگتر شدم.من که در کودکی «آرزوی بزرگ» نداشتم. و معمولی زندگی کردن را بیشتر می خواستم. وقتی بزرگتر شدم، و فهمیدم بچگی بهتر است.. و بزرگ شدن که انگار نمی شد برگشت به عقب.. و بزرگ شدن که انگار راهش فقط برای جلو رفتن ساخته شده بود..

یادم می آید: و بعد من که خدا را حس کردم.. بعد من که با خدا دوست شدم، بعد من که خدا را دوست داشتم.. بعد خدا که مرا بیشتر دوست داشت.. بعد من که عاشق شدم.. بعد من که عاشقی ام طولانی بود.. بعد من که دلم تنگ می شد.. بعد من که آرام آرام تغییر می کردم؛ مثل برف توی باغچه حیاط خانه، که تا آخر زمستان هست و بهار که می شود، آرام تغییر می کند، آرام آرام آب می شود..  

بعد من که باید از دوست داشتن درس می گرفتم.. درس عبرت و درس بزرگ شدن.. بعد من که واقعاً بزرگ می شدم.. بعد خدا که مرا یادش نمی رفت.. بعد خدا که جواب سوالاتم را می دانست.. بعد خدا که جواب پرسش دوست داشتن را می دانست.. بعد من که فهمیدم خدا کجای دلم بود.. بعد خدا که مرا ساخت.. بعد خدا که دوست داشت مرا بسازد.. بعد خدا که مرا خوب ساخت..

بعد عاشقی که تمام شد.. بعد عاشقی که آرام آرام و ناگهان تمام شد.. بعد من که قول دادم گله نکنم.. بعد من که زیر قولم زدم.. بعد من که با خدا قهر کردم، قهر نصفه.. بعد من که دلم نیامد.. بعد من که با خدا آشتی کردم.. بعد خدا که به من نمره داد.. و خدا که به من ' نوزده' داد.. و من که یک نمره کم آوردم..

بعد روزگار که گذشت.. بعد روزگار که تند تند می گذشت.. بعد من که خسته بودم.. من که غر می زدم.. بعد خدا که به من حوصله می داد.. بعد من که زیاد زیر قول اوّلم می زدم.. و زیاد دلم تنگ می شد.. و راه که برای جلو رفتن ساخته بودند و من نباید بر می گشتم به عقب.. بعد من که اشتباه کردم، اشتباه عجولی.. بعد خدا که گفت "نباید".. بعد خدا که گفت "تو نباید..". بعد خدا که گوشم را گرفت.. بعد من که دردم آمد.. بعد من که خیلی خسته شدم.. بعد خستگی که خیلی سخت بود.. بعد من که یاد گرفتم "صبر".. بعد من که گفتم "قبول".. و یاد گرفتم "هرچه تو گفتی، قبول"..بعد من که قول دادم، قول محکم..  

بعد من که خیلی وقت است راه را عقب عقب نمی روم.. و من که باید تمام راه را ببینم.. بعد من که دوست دارم هیچی از قلم ِ رفتنم نیفتد.. بعد من که با خدا هنوز آشتی ام.. و هر روز قول می دهم، یک قول جدید.. و من که قول هایم زیاد می شوند.. بعد قول های من که کوتاه اند و ساکت.. و من که ساکتم و آرام.. بعد یکبار که نگران شدم.. یکروز که گفتم "چرا؟".. و گِله که اسمش را گذاشتم درد و دل.. بعد خدا که گفت "تو راست گفتی".. و واقعاً گفت که من راست گفتم.. بعد من که خیالم راحت می شود..

بعد من که اشتباه می کنم.. بعد خدا که "نشانه" می دهد.. بعد من که می فهمم.. بعد فهمیدن من که چه به موقع بود.. بعد من که سختم بود دلم تنگ نشود، امّا می گویم "چشم".. بعد خدا که لبخند می زند.. بعد "سحر" که "نزدیک است".. بعد خدا که قول می دهد سحر نزدیک است.. بعد خدا که با من فرق دارد.. و با من خیلی فرق دارد.. و خدا که زیر قولش نمی زند.. بعد من که باید آرام باشم..

بعد من که امروز پیش همه ام.. و من که حرف همه را می فهمم.. من که دل ِ تنگ همه را می فهمم.. بعد، آنها که روزی به دل من می گفتند اشتباه کرده، و امروز خودشان هم همان دل را دارند.. بعد قصه که هر روز تکرار می شود..

و بعد... 

 

+ نوشته شده در  بیست و یکم مهر 1387ساعت   توسط نون اوّل نامه  |