...
1- برداشته یک تصویر گذاشته توی وبش که مثلاً نامه ای از وزارت کشور است به آقای ایکس. که مثلاً طی این نامه دارند گزارش کار می دهند که آراء مورد نظر به نفع فلانی تهیه شد. و تازه! نتایج آراء را "صرفاً جهت اطلاع " به شرح ذیل اعلام کرده که فلان و فلان و فلان. آدم هر چی می خواهد بیطرف باشد نمی شود. جداً با دیدن این عکس مسخره داغ کردم. گیریم تقلب شده باشد(که من با این وسعتش را به هیچ عنوان قبول ندارم). آخر اسناد محرمانه وزارت دفاع و وزارت خارجه امریکا را هم چند سال بعد و به خاطر تاریخ مصرف گذشته بودنش منتشر می کنند. چطوری نامه ای که یک هفته ازش نمی گذرد به این راحتی در اختیار کسی قرار گرفته که حالا ننگش کند توی چشم بقیه. بالای نامه مذکور جای سوزن دارد که انگار از روی برد برداشته شده، سه جا تا خورده! نامه مثلاً محرمانه را اینطوری نگهداری می کنند؟! نامه ای که فقط سربرگ وزارت کشور دارد و حتی مهر هم ندارد! والا ما نامه های مدیر دانشکده مان هم ممهور به مهر آن بزرگواران می شد. یک چیزی بگم بترکما..
2- سوار تاکسی شده ام. پشت چراغ، یک پراید مشکی کنار تاکسی توقف می کند. شیشه پراید پایین می آید و صدای بلند ایتس ایتس اش توجه آدم را جلب می کند. دو تا جوان خوشحالند با کلاه چه گوارا. جوان کنار راننده، دو تا پرچم ایران دستش گرفته و با اشاره به پرچم ها رو به راننده تاکسی می پرسد: شما که با این مشکلی ندارید؟ پشت راننده نشسته ام و نیمرخش را می بینم که از گرما برافروخته شده و نای حرف زدن ندارد. خیلی معمولی جواب می دهد:"ما با هیشکی مشکل نداریم". جوانک رفتارش یکجوری است، لم داده به در ماشین. کمی جلو و عقب می شود و دوباره می پرسد:"می گن تقلب شده(تقلب را با یک حالت مسخره و منقطعی می گوید) آره؟" تا حالا دیگر تا نزدیک کمر هم از پنجره پراید خم شده..راننده سری به نشانه "نمی دانم" تکان می دهد. صدای ایتس ایتس کم می شود. جوان چه گوارا شیشه را بالا می دهد. کمی بعد دوباره شیشه را پایین می دهد و صدای ایتس ایتس بیشتر می شود. چراغ سبز می شود و پراید به کندی راه می افتد. می توانم صدای جوان کنار دست راننده پراید را بشنوم که با لحن خاصی می گوید:"برووو.. برووو.. بدووو"..
3- وارد بانک می شوم. باید پول واریز کنم. آنقدر خونسرد و آرام اطراف را نگاه می اندازم و دستگاه گرفتن نوبت را پیدا می کنم که به نظرم می آید این بی حالی و گرمازدگی ام توی چشم می زند. نوبت(!) که می گیرم، ولو می شوم روی یکی از صندلی ها. دارم از خنکای مطبوع و کمی سرد محیط حظ می برم که یادم می افتد شماره حساب را جا گذاشته ام! ده نفر مانده تا شماره من.. نمی دانم هنوز از استفاده از موبایل در بانک شبه ممنوع است یا نه! به هر حال آنتن که نمی دهد. می زنم بیرون. ده دفعه شماره می گیرم و الحمدالله آنتن نمی دهد. شماره خانه و موبایل شان را می گیرم که نام و شماره حساب را بپرسم، انگار نه انگار. به سرم می زند شاید چون نزدیک شعبه ایستاده ام اینطور باشد!(خیلی به سرم زده بود).. از ساختمان بانک فاصله می گیرم و بالاخره یک نقطه آنتن را گیر می آورم و وصل می شود.. شماره حساب را می گیرم. وارد بانک که می شوم از نوبتم گذشته. نفر بعد من دارد فیش واریز پر می کند. شماره اش را می بینم: 164... رو به من می کند و می پرسد شماره ات چنده؟ - 163.. – سه دفعه صدات زدند.. – آنتن نمی داد مجبور شدم برم بیرون..خیلی وقته گذشته؟ – نه.. حالا وایسا الان میاد.. مسئول باجه می آید.. حرفهای آقای 164 را تکرار می کند، منتها با لحن کاملاً متفاوت و غر و لند فراوان.. می گوید برو دوباره نوبت بگیر.. عین خیالم نیست، می گویم "اینجا آنتن نمی داد، باید شماره حساب می پرسیدم مجبور شدم برم.. چیکار کنم برم دوباره نوبت بگیرم؟" به آقای 164 اشاره می کند: صبر کن کار آقا تموم شه، بعد.. – باشه، مرسی! کار آقای 164 تمام می شود.. یک فیش واریز ناقابل می گیرم و عرض یک دقیقه کارم انجام می شود.. از شعبه که خارج می شوم، به این فکر می کنم که کندی اینترنت و قطعی اس ام اس تا بحال از کار و زندگی انداختتم، حالا این هم اینجوری..
4- الان دیگر کجای شهر دارد می سوزد؟ نگین عزیزم.. با اینکه شاید با تو کاملاً هم عقیده نباشم، امّا عمیقاً احساست را درک می کنم.. دوره و زمانه بدی شده.. خیلی بد.. به قول یک نفر: "دلم به نحو وحشتناکی آرامش(همراه با اطمینان) می خواهد"..