تبليغاتX
نون اوّل نامه.. - از ته دل..

 

دلم برای نمازخونه سابق دانشکده تنگ شده.. نمازخونه ای که سال آخر برامون رو به راهش کردن رو هیچ وقت دوست نداشتم.. من دلم الان برای اون نمازخونه قبلی دانشکده تنگ شده که کوچیک بود، داغون بود، یه پرده سبز بی ریخت ضخیم هم جلوی درش نصب شده بود که خیلی هم سنگین بود و نمی شد زدش کنار! عوضش یه پنجره بزرگ داشت از این سر تا اون سر.. که می شد راحت محوطه بیرون رو که پشت دانشکده بود رو دید زد! پنجره استانداردی نبود، درش به بدبختی و با کلی زورآزمایی باز می شد، و وقتی باز می شد دیگه بسته نمی شد! امّا من دوستش داشتم، مثل تراس طبقه دوم دانشکده، مثل پرتگاه وسط راه پله ها که الان به جاش آسانسور زدن(واسه فقط سه طبقه و نیم!)، و مثل نیمکت جلوی تراس طبقه اوّل که الان به کلی منهدم شده(کلاً بعد از رفتن ما کل نیمکت ها به همچین سرنوشتی دچار شدن)..  فکر نمی کنم الانِ دانشکده هم چندان تعریفی باشه.. یکی از خوبیهای ورودی ما، جمعیت زیادش بود که باعث می شد بعضی ساعتها هر طرف رو نگاه کنی، ورودی های ما قبضه کرده باشن.. بعد فارغ التحصیلی، یکی دو باری که رفتم دانشکده، پرنده پر نمی زد.. به قول نگین، دانشکده شده عین قبرستون..

حیف که سال آخر دانشگاه، و بالاخص ترم آخر، همه چی رو خراب کرد.. با یه حالت فرار درسم رو تموم کردم.. وگرنه کم خاطره محشر نداشتم توی اون دانشکده که بخواد دلم تنگ شه.. حیف که بعضی چیزا بدجوری زهر آدم می شه..

دلم اون نمازخونه قبلیه و پنجره بزرگش رو می خواد که می شد ازش بیرون رو دید زد..

 

+ نامه شماره..  ششم تیر 1388   فرستنده: نون اوّل نامه  |